برگرد

برگرد
نگذار دیر شود
دل است دیگر
شاید دیدی خسته شد از انتظار کشیدن
دست کشید از همه چیز
دیر نیا
آنقدر دیر نیا که مانند «شهریار» مجبور بشوم بگویم
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا..
دیدگاه ها (۲)

اگه من میتونستم بهت یه چیز در دنیا بِدم، بهت این قدرتو میداد...

مــن هیچکــس را کنــار خــودم نــدارمو ایــن همـــه...

دست نیافتنی بودنِ تومرا عاشقتر ڪرداینطور بود ڪہ تو شدےآرزوی ...

هـــــــــــر دو با گذشتیم و میگذریمـــــــــ...!!منــــــــ...

در جست و جوی خاطرات

🌼🌼🌼خوشبختی گاهی ، آنقدر دم دستمان است که نمیبینیمش ، که حسش ...

۲۰۰۱ که رفتیم، من ذره ای زبان نمی‌فهمیدم. حتی الفبایش هم بلد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط