My professor
My professor
Part:19
پشتمو بهش کردم و اون نزدیک تر شد...داشتم به این نتیجه میرسیم که بوی عطرش از فاصله ی نزدیک کاملا متفاوته!
یه رد مخفی و ملایم شیرین داشت که انگار میدونستی کمتر کسی شانس حس کردنشو از این فاصله داره...
و همین دست نیافتنی بودنش،خاص ترش میکرد...
اصلا شاید شیرین نبود و این من بودم که شیرین حسش میکردم!
آروم ماسکو آورد جلوی صورتم و مشغول بستنش شد
جونگکوک:در طول آزمایش ماسکو در نیار و هیچ حرکت سر خودی انجام نده. مرحله ی اول رو تایپ کردم.
واسه ی اینکه وقت تلف نشه یه نگاه بهش بنداز تا من لباسمو عوض کنم.
هیزل:چشم
زیر چشمی راه رفتنشو نگاه کردم...خیلی خب حتی قدشو هم دوست دارم...
چجوری اینقدر بلنده؟...سهم من و میلیون ها نفر دیگه رو این مرد خورده
عین خیالشم نیست...یادمه لحظهای که رئیس دانشگاه بهم زنگ زد و گفت برم اتاقش قبض روح شدم...
فکر کردم مسئول خوابگاه قبلیم نامه زده به دانشگاه و درموردم چرت و پرت گفته...
اما وقتی فهمیدم میخواد دستیار استاد بشم فکرشم نمیکردم برام جایزه ای تعیین کنه...
من حاضر بودم یه چیزی هم بدم که با اون مرد کار کنم و ازش درس بگیرم!..
اما انگار اون سوییت رو دستش اضافه مونده بود که انقدر اصرار داشت باید بزنتش به اسمم.
تمام لحظات کار کردن باهاش بیشتر از چیزی که فکرشو میکردم هیجان انگیز بود...
تمام شیش دانگ حواسمو دادم به کار و همه ی دستوراتشو فرز انجام دادم و یادداشت کردم.
از قلق ها و روش های استفاده میکرد که مطمئن بودم کمتر کسی تو دنیا اونا رو بلده!
یکی از بهترین روزا و ساعتای زندگیمو سپری میکردم و مدام دعا میکردم یادش بره ساعتو چک کنه...اما ناگهان اتفاق عجیبی افتاد...
وقتی ازم میخواست مواد شیمیایی رو بدم دستش یه جا گفت:
جونگکوک:سدیم کربنات.
در عرض دو ثانیه از بین بقیه مواد شیمیایی کشیدمش بیرون و برش داشتم
روشو چرخوند و ازم فاصله گرفت.
جونگکوک:سریع دو سیسی اضافه کن. میرم یه ارلن دیگه پیدا کنم.
با دقت دو سیسی جدا کردم و تو لوله ی جداگانه ای ریختم.
صورتمو نزدیک بردم و لوله رو آروم و با دقت خم کردم.
یهو صدای قدمای محکمی با عجله بهم نزدیک شد
جونگکوک:دست نگه دار!!!
از ترس تکون خوردم و یهو محتویات ظرف با حالت انفجاری پخش شد تو هوا...
همزمان با صدای انفجار قبل از اینکه اون بخارات وحشی با چهرم برخورد کنه ساعدشو سریع جلو صورتم سپر کرد و اونقدر فرز و ناگهانی کشیدم عقب که شونه هام خورد به تخت سینش.
نزاشت این تماس به صدم ثانیه بکشه و فورا ازم فاصله گرفت...
با چشم باز و نفسی که تو سینم حبس شده بود رو به رومو نگاه میکردم...
گند خورد تو همه چی! افتضاح به بار اومد..
تمام وسایل روی میز رنگی شدن و چکه چکه از رو میز یه مایع زرد رنگ میریخت کف زمین...سرمو تو یقم فرو بردم و معذب لباسشو نگاه کردم که مثل لباس خودم کاملا کثیف و ویرون شده بود...
آروم لب زدم:
هیزل:ببخشید...معذرت میخوام.
آستینشو تکوند و زیر لب گفت:
جونگکوک:چرا فکر کردم ماسک نداری...
بهش زل زدم...یه سری مفهوم عمیق پشت این جمله ی ساده بود که بدجور منو تو فکر فرو میبرد. اون لباسشو می تکوند و من تو عمیق ترین مفاهیم پنهان توی کلماتش غرق شده بودم...جمله به این سادگی کاملا نشون میداد محافظت کردن از بقیه رو به طور غیر ارادی انجام میده. اولین واکنشش این بود که اصلا یادش نباشه من ماسک داشتم یا نه فقط میخواست صورتم آسیب نبینه
ادامه دارد...
اگر لایکا هر دو پارت تا فردا بالای ۳۰ تا بشه براتون به جای دو پارت سه پارت آپلود میکنم🩵
#رمان #فیکشن #فیک
Part:19
پشتمو بهش کردم و اون نزدیک تر شد...داشتم به این نتیجه میرسیم که بوی عطرش از فاصله ی نزدیک کاملا متفاوته!
یه رد مخفی و ملایم شیرین داشت که انگار میدونستی کمتر کسی شانس حس کردنشو از این فاصله داره...
و همین دست نیافتنی بودنش،خاص ترش میکرد...
اصلا شاید شیرین نبود و این من بودم که شیرین حسش میکردم!
آروم ماسکو آورد جلوی صورتم و مشغول بستنش شد
جونگکوک:در طول آزمایش ماسکو در نیار و هیچ حرکت سر خودی انجام نده. مرحله ی اول رو تایپ کردم.
واسه ی اینکه وقت تلف نشه یه نگاه بهش بنداز تا من لباسمو عوض کنم.
هیزل:چشم
زیر چشمی راه رفتنشو نگاه کردم...خیلی خب حتی قدشو هم دوست دارم...
چجوری اینقدر بلنده؟...سهم من و میلیون ها نفر دیگه رو این مرد خورده
عین خیالشم نیست...یادمه لحظهای که رئیس دانشگاه بهم زنگ زد و گفت برم اتاقش قبض روح شدم...
فکر کردم مسئول خوابگاه قبلیم نامه زده به دانشگاه و درموردم چرت و پرت گفته...
اما وقتی فهمیدم میخواد دستیار استاد بشم فکرشم نمیکردم برام جایزه ای تعیین کنه...
من حاضر بودم یه چیزی هم بدم که با اون مرد کار کنم و ازش درس بگیرم!..
اما انگار اون سوییت رو دستش اضافه مونده بود که انقدر اصرار داشت باید بزنتش به اسمم.
تمام لحظات کار کردن باهاش بیشتر از چیزی که فکرشو میکردم هیجان انگیز بود...
تمام شیش دانگ حواسمو دادم به کار و همه ی دستوراتشو فرز انجام دادم و یادداشت کردم.
از قلق ها و روش های استفاده میکرد که مطمئن بودم کمتر کسی تو دنیا اونا رو بلده!
یکی از بهترین روزا و ساعتای زندگیمو سپری میکردم و مدام دعا میکردم یادش بره ساعتو چک کنه...اما ناگهان اتفاق عجیبی افتاد...
وقتی ازم میخواست مواد شیمیایی رو بدم دستش یه جا گفت:
جونگکوک:سدیم کربنات.
در عرض دو ثانیه از بین بقیه مواد شیمیایی کشیدمش بیرون و برش داشتم
روشو چرخوند و ازم فاصله گرفت.
جونگکوک:سریع دو سیسی اضافه کن. میرم یه ارلن دیگه پیدا کنم.
با دقت دو سیسی جدا کردم و تو لوله ی جداگانه ای ریختم.
صورتمو نزدیک بردم و لوله رو آروم و با دقت خم کردم.
یهو صدای قدمای محکمی با عجله بهم نزدیک شد
جونگکوک:دست نگه دار!!!
از ترس تکون خوردم و یهو محتویات ظرف با حالت انفجاری پخش شد تو هوا...
همزمان با صدای انفجار قبل از اینکه اون بخارات وحشی با چهرم برخورد کنه ساعدشو سریع جلو صورتم سپر کرد و اونقدر فرز و ناگهانی کشیدم عقب که شونه هام خورد به تخت سینش.
نزاشت این تماس به صدم ثانیه بکشه و فورا ازم فاصله گرفت...
با چشم باز و نفسی که تو سینم حبس شده بود رو به رومو نگاه میکردم...
گند خورد تو همه چی! افتضاح به بار اومد..
تمام وسایل روی میز رنگی شدن و چکه چکه از رو میز یه مایع زرد رنگ میریخت کف زمین...سرمو تو یقم فرو بردم و معذب لباسشو نگاه کردم که مثل لباس خودم کاملا کثیف و ویرون شده بود...
آروم لب زدم:
هیزل:ببخشید...معذرت میخوام.
آستینشو تکوند و زیر لب گفت:
جونگکوک:چرا فکر کردم ماسک نداری...
بهش زل زدم...یه سری مفهوم عمیق پشت این جمله ی ساده بود که بدجور منو تو فکر فرو میبرد. اون لباسشو می تکوند و من تو عمیق ترین مفاهیم پنهان توی کلماتش غرق شده بودم...جمله به این سادگی کاملا نشون میداد محافظت کردن از بقیه رو به طور غیر ارادی انجام میده. اولین واکنشش این بود که اصلا یادش نباشه من ماسک داشتم یا نه فقط میخواست صورتم آسیب نبینه
ادامه دارد...
اگر لایکا هر دو پارت تا فردا بالای ۳۰ تا بشه براتون به جای دو پارت سه پارت آپلود میکنم🩵
#رمان #فیکشن #فیک
- ۱۴۹
- ۰۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط