𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧
𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧
𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏
𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟔𝟐
ورا : میخوام برم کتابخانه...مشکلی هس؟
ـ خانم ورا...این ساعت شب هیچ کس حق ورود به کتابخانه رو نداره
یه اخم ساختگی کردم
ورا : چرااااااااااااا؟!
ـ خانم ورا....اگه الان به کتابخانه برید هم شما به دردسر میوفتین هم من..!
لعنتی ...
یه چشم غرهای براش رفتم و یکم عقب رفتم
یکی نزنم تو صورتشون بعد فرار کنم تو کتابخانه ؟! نه..!
هوففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففف
خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
آخه امروز چه روز گندی بود
برم بمیرم ولی ولش کننننن
پشت بهشون کردم اما بزار یه سوال ازشون بپرسم بعد برم
دوباره برگشتم سمتشون و دست به سینه گفتم:
ـ ببینم شماها......
هر دوتاشون دوباره بهم نگاه کردن
ـ میدونین وقتی یکی از مدرسه خوابش نمیاد کجا میره..با چیکار میکنه
میدونم سوالم بیربط بود اما ولش
هر دوتاشون بهم دیگه نگاه کردن انگار از حرفم تعجب کرده بودن و فهمیدن این نصف شبی مغزم ریده..
بعد یکیشون روبه من گفت:
ـ بله...میرن پشت بوم مدرسه
اونجا منظره خوبی از دنیای بیرونی به نمایش گذاشته میشه
میتونین اونجا برین تا حالوهواتون عوض بشه..
چشمامو کمی تیز کردم
کمی ترسیدن انگار..
بدبختا میدونن به مشتم کافیه تا با کاغذ یکیشون کنم
بعد به لبخند ملیح زدم و گفتم:
ورا : ممنون
بعد به طرف پشت رفتم
از پله ها آروم آروم بالا رفتم
تا اینکه....
تقریبا داشتم به پشت بوم میرسیدم
وای نفسم قطع شد
فقط کافیه از این پله ها بالا بیای و خسته بشیو بری غشششش کنی رو تخت
یکم نفسمو تازه کردم و دوباره به راهم ادامه دادم
بلاخره رسیدم
خداروشکر..
یکم اطراف رو نگاه کردم
هومممممم..
منظره بد نبود
حداقل به اندازه زحماتی که برای رسیدن به اینجا کردم بد نبود
یکم دیگه اطراف گذشتم چشمم به یه پسر افتاد که داشت سیگار میکشید
جونگکوک ؟!
ادامه دارد...
میدونین کمه اما شما به بزرگیتون منو ببخشین 😑💅🏻
𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏
𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟔𝟐
ورا : میخوام برم کتابخانه...مشکلی هس؟
ـ خانم ورا...این ساعت شب هیچ کس حق ورود به کتابخانه رو نداره
یه اخم ساختگی کردم
ورا : چرااااااااااااا؟!
ـ خانم ورا....اگه الان به کتابخانه برید هم شما به دردسر میوفتین هم من..!
لعنتی ...
یه چشم غرهای براش رفتم و یکم عقب رفتم
یکی نزنم تو صورتشون بعد فرار کنم تو کتابخانه ؟! نه..!
هوففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففف
خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
آخه امروز چه روز گندی بود
برم بمیرم ولی ولش کننننن
پشت بهشون کردم اما بزار یه سوال ازشون بپرسم بعد برم
دوباره برگشتم سمتشون و دست به سینه گفتم:
ـ ببینم شماها......
هر دوتاشون دوباره بهم نگاه کردن
ـ میدونین وقتی یکی از مدرسه خوابش نمیاد کجا میره..با چیکار میکنه
میدونم سوالم بیربط بود اما ولش
هر دوتاشون بهم دیگه نگاه کردن انگار از حرفم تعجب کرده بودن و فهمیدن این نصف شبی مغزم ریده..
بعد یکیشون روبه من گفت:
ـ بله...میرن پشت بوم مدرسه
اونجا منظره خوبی از دنیای بیرونی به نمایش گذاشته میشه
میتونین اونجا برین تا حالوهواتون عوض بشه..
چشمامو کمی تیز کردم
کمی ترسیدن انگار..
بدبختا میدونن به مشتم کافیه تا با کاغذ یکیشون کنم
بعد به لبخند ملیح زدم و گفتم:
ورا : ممنون
بعد به طرف پشت رفتم
از پله ها آروم آروم بالا رفتم
تا اینکه....
تقریبا داشتم به پشت بوم میرسیدم
وای نفسم قطع شد
فقط کافیه از این پله ها بالا بیای و خسته بشیو بری غشششش کنی رو تخت
یکم نفسمو تازه کردم و دوباره به راهم ادامه دادم
بلاخره رسیدم
خداروشکر..
یکم اطراف رو نگاه کردم
هومممممم..
منظره بد نبود
حداقل به اندازه زحماتی که برای رسیدن به اینجا کردم بد نبود
یکم دیگه اطراف گذشتم چشمم به یه پسر افتاد که داشت سیگار میکشید
جونگکوک ؟!
ادامه دارد...
میدونین کمه اما شما به بزرگیتون منو ببخشین 😑💅🏻
- ۱.۵k
- ۲۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط