شوق دیدارت مرا دیوانه کرد

شوق دیدارت مرا دیوانه کرد
شبنمی در کنج چشمم خانه کرد

اشک شوقم وقت دیدارت عزیز
شد روان رقصی به رخ جانانه کرد

با نبودت من ندارم روز و شب
درد دوری همدمم میخانه کرد

آمدی گشتم سرا پا مست مست
چون وجودت حال من مستانه کرد

من که بودم پیله ای در خود اسیر
آمدی عشقت مرا پروانه کرد...
دیدگاه ها (۳)

منو با این همه درد تنها نزارمنو تو این بارون تنها نزارمنو با...

ﺗﻨﻬــــــﺎﻳَﻢ....ﺗﻨﻬــــــﺎﯼ ﺗﻨـــﻬـــﺎ...ﺍﻣـــــﺎ ﺩﻟــــﻢ ﻧ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط