آمدی قصه ببافی

آمدی قصه ببافی

که موجّه بروی

دَر نزن

رفته ام از خویش

کسی منزل نیست
دیدگاه ها (۲)

خبـرت هست که از خویش خبر نیست مرا ؟گــذری کن که ز غـم راهگـذ...

اونجاکه بیـدل‌شیـــرازے میگه:*بیابانے است عشق اے دل ڪہ پیدا ...

کافی نبود و نیستهزاران هزار سالتا بازگو کندآن لحظه‌ی گریخته‌...

تا تو هستے، دلم پریشان نیستدر نگاهم نماد باران نیستبا تو اے ...

فراتر از خویش

خداحافظ ای جوانی من خداحافظ یار نیمه راهم خداحافظ ای همه ی ...

اینکه از زهر جفا جای به بستر داردطشتی از خون دل خویش برابر د...

وقت است که از چهره ی خود پرده گشایی«تا با تو بگویم غم شب های...

آنجا که «من» در آتشِ شناخت می‌سوزد، پرده‌ها از میان برمی‌خیز...

#چادرانه❤چادرم فقط یک پوشش نیست؛قصه‌ی عشقی‌ست که با خدا بسته...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط