☆پسر بد2☆
☆پسر بد2☆
☆_bad boy _☆
فصل دوم.
پارت اول.
ویو یونا.
چشمامو بستم تا فکر هام.باهم بچینم.
منتظر آومدن
روزهای بهترم.
ولی نمیدونم چرا هنوز هم
دیروزها بهترن...
اروم چشمم رو باز کردم و به نقطه ای نا معلوم زل زدم.
خندیدم.
به زندگیم...
به خودم...
به همچی...
از رو کاناپه بلند شدم.
گوشیو برداشتم.
چند تا تماس بی پاسخ از تهیونگ بود.
زنگش زدم...
یونا: الو؟
تهیونگ: الو یونا چرا جوابم رو نمیدی؟
یونا: ببخشید گوشیم سایلنت بود.
تهیونگ: بیبی امشب بریم بیرون؟
یونا: نه...
تهیونگ: الان یک ماهه که پارتنر شدیم بد نیست که بریم بیرون، نه؟
یونا: خب اوکی ـ
تهیونگ: خداحافظ گود گرلم.
یونا: خداحافظ پسر خیلی بدم.
پشت تلفن خندید.
منم خندیدم.
بعد از خداحافظی قطع کردم.
گوشی رو گذاشتم رو میز.
سرم رو با دستام گرفتم.
هنوز بابام رو هم پیدا نکردم.
هوف.
تو همین فکرا بودم که در خونه زده شد.
از اتاقم اومدم بیرون.
رفتم و درو باز کردم.
با الین رو به رو شدم.
بغلم کرد.
بعد اومد داخل خونم.
یونا: چته کلافه ای؟
الین: هیچ مهم نیست...
یونا: اها اوک.
الین: چخبر از دوست پسرت؟
یونا: الین مسخره نکن دیگه.
الین: وقعا هنوز که هنوزه باورم نمیشه وارد رابطه شدی.
یونا: خب باور کن.
الین: امشب وقتت آزاده؟
یونا: نه چطور مگه؟
الین: هیچ میخواستم بریم بار.
یونا: ببخشید ولی تهیونگ گفت امشب قراره بریم جایی.
ااین: عیب نداره خوش باش.
اخلاق الین عوض شده بود وقتی اسم تهیونگ کنار من میومد یه حالی میشد.
توجه نکردم که بلند شد و به سمت در رفت.
یونا: الین کجامیری وایسا.
الین: کار دارم باید برم.
الین رفت.
ابرویی بالا انداختم.
اوم باشه.
عصر شده بود.
لباس پوشیدم و آرایش کردم.
تهیونگ نیومد.
رفتم روکاناپه نشستم.
دوساعت گذشت بازم نیومد. هرچه زنگش میزدم گوشیش خاموش بود.
با خودم گفتم شاید الان بیاد.
بعد سه ساعت دیدم نیومد.
حسابی دلشوره گرفتم.
ساعت ۱ شب بود.
بلند شدم که برم بخوابم که در زده شد.
درو باز کردم که با هیکل تهیونگ مواجه شدم.
سریع هول شدم.
یونا: کجابودی!؟؛ حالت خوبه؟
تهیونگ: اوم خوبم بیب.
تهیونگ از کنارم رد شد و رو کاناپه نشست.
انگار خیلی خسته بود.
موهاش پرشون ریختت بود رو صورتش.
نفس هاش نامنظم بود.
تهیونگ: ببخشید...
یونا: برا چی؟
تهیونگ: برای اینکه نیومدم ببرمت بیرون.
یونا: نه عیب نداره نفسم. پیش میاد معلومه کار داشتی.
تهیونگ: یه بوس به ما نمیدی کوچولو؟
رفتم کنارش نشستم.
بوسه ریزی به لبم زد.
بعدش منو تو بغلش گرفت.
اما چرا احساس عجیبی نسبت الین دارم.
خیلی مشکوکه.
اگه به تهیونگ ربطی داشته باشه چی ؟
از افکارم اومدم بیرون خندیدم و گفتم.
یونا: پسر کوچولوم خستس؟
تهیونگ: اوم اره.
یونا: میخوای خونه من بخوابی یا میری؟
تهیونگ: نه وایمیسم حوصله ندارم برم عمارت.
یونا: پس پسر کوچولو امشب کنار مامانش میخوابه مگه نه؟
لبخندی زد منم متقابل لبخندی زدم.
همیشه دعا میکنم عشقمون همیشگی باشه.
هیچ گاه نفهمیدهام
دوست داشتن چرا این همه
غم انگیز است
هیچ گاه نمیفهمم چرا میگویند
آدمها با قلبهایشان عاشق میشوند
وقتی که من همیشه عشق را
در گلویم احساس میکنم.
من میدونم...
من میدونم جدایی پایان عشق نیست، بلکه سازنده آن است.
از فکر هاو اومدم بیرون نگاهی به تن خسته و بیجونش کردم.
دیدم خوابش برده رو کاناپه .
دلم نیومد بیدارش کنم.
پتو از اتاق براش آوردم و گذاشتم روش.
رفتم تو اتاقم و رو تخت دراز کشیدم.
به خواب عمیق فرو رفتم...
شرط
لایک: ۱۳۶
بازنشر: ۴٠
بفرماییییددد❤🎀
☆_bad boy _☆
فصل دوم.
پارت اول.
ویو یونا.
چشمامو بستم تا فکر هام.باهم بچینم.
منتظر آومدن
روزهای بهترم.
ولی نمیدونم چرا هنوز هم
دیروزها بهترن...
اروم چشمم رو باز کردم و به نقطه ای نا معلوم زل زدم.
خندیدم.
به زندگیم...
به خودم...
به همچی...
از رو کاناپه بلند شدم.
گوشیو برداشتم.
چند تا تماس بی پاسخ از تهیونگ بود.
زنگش زدم...
یونا: الو؟
تهیونگ: الو یونا چرا جوابم رو نمیدی؟
یونا: ببخشید گوشیم سایلنت بود.
تهیونگ: بیبی امشب بریم بیرون؟
یونا: نه...
تهیونگ: الان یک ماهه که پارتنر شدیم بد نیست که بریم بیرون، نه؟
یونا: خب اوکی ـ
تهیونگ: خداحافظ گود گرلم.
یونا: خداحافظ پسر خیلی بدم.
پشت تلفن خندید.
منم خندیدم.
بعد از خداحافظی قطع کردم.
گوشی رو گذاشتم رو میز.
سرم رو با دستام گرفتم.
هنوز بابام رو هم پیدا نکردم.
هوف.
تو همین فکرا بودم که در خونه زده شد.
از اتاقم اومدم بیرون.
رفتم و درو باز کردم.
با الین رو به رو شدم.
بغلم کرد.
بعد اومد داخل خونم.
یونا: چته کلافه ای؟
الین: هیچ مهم نیست...
یونا: اها اوک.
الین: چخبر از دوست پسرت؟
یونا: الین مسخره نکن دیگه.
الین: وقعا هنوز که هنوزه باورم نمیشه وارد رابطه شدی.
یونا: خب باور کن.
الین: امشب وقتت آزاده؟
یونا: نه چطور مگه؟
الین: هیچ میخواستم بریم بار.
یونا: ببخشید ولی تهیونگ گفت امشب قراره بریم جایی.
ااین: عیب نداره خوش باش.
اخلاق الین عوض شده بود وقتی اسم تهیونگ کنار من میومد یه حالی میشد.
توجه نکردم که بلند شد و به سمت در رفت.
یونا: الین کجامیری وایسا.
الین: کار دارم باید برم.
الین رفت.
ابرویی بالا انداختم.
اوم باشه.
عصر شده بود.
لباس پوشیدم و آرایش کردم.
تهیونگ نیومد.
رفتم روکاناپه نشستم.
دوساعت گذشت بازم نیومد. هرچه زنگش میزدم گوشیش خاموش بود.
با خودم گفتم شاید الان بیاد.
بعد سه ساعت دیدم نیومد.
حسابی دلشوره گرفتم.
ساعت ۱ شب بود.
بلند شدم که برم بخوابم که در زده شد.
درو باز کردم که با هیکل تهیونگ مواجه شدم.
سریع هول شدم.
یونا: کجابودی!؟؛ حالت خوبه؟
تهیونگ: اوم خوبم بیب.
تهیونگ از کنارم رد شد و رو کاناپه نشست.
انگار خیلی خسته بود.
موهاش پرشون ریختت بود رو صورتش.
نفس هاش نامنظم بود.
تهیونگ: ببخشید...
یونا: برا چی؟
تهیونگ: برای اینکه نیومدم ببرمت بیرون.
یونا: نه عیب نداره نفسم. پیش میاد معلومه کار داشتی.
تهیونگ: یه بوس به ما نمیدی کوچولو؟
رفتم کنارش نشستم.
بوسه ریزی به لبم زد.
بعدش منو تو بغلش گرفت.
اما چرا احساس عجیبی نسبت الین دارم.
خیلی مشکوکه.
اگه به تهیونگ ربطی داشته باشه چی ؟
از افکارم اومدم بیرون خندیدم و گفتم.
یونا: پسر کوچولوم خستس؟
تهیونگ: اوم اره.
یونا: میخوای خونه من بخوابی یا میری؟
تهیونگ: نه وایمیسم حوصله ندارم برم عمارت.
یونا: پس پسر کوچولو امشب کنار مامانش میخوابه مگه نه؟
لبخندی زد منم متقابل لبخندی زدم.
همیشه دعا میکنم عشقمون همیشگی باشه.
هیچ گاه نفهمیدهام
دوست داشتن چرا این همه
غم انگیز است
هیچ گاه نمیفهمم چرا میگویند
آدمها با قلبهایشان عاشق میشوند
وقتی که من همیشه عشق را
در گلویم احساس میکنم.
من میدونم...
من میدونم جدایی پایان عشق نیست، بلکه سازنده آن است.
از فکر هاو اومدم بیرون نگاهی به تن خسته و بیجونش کردم.
دیدم خوابش برده رو کاناپه .
دلم نیومد بیدارش کنم.
پتو از اتاق براش آوردم و گذاشتم روش.
رفتم تو اتاقم و رو تخت دراز کشیدم.
به خواب عمیق فرو رفتم...
شرط
لایک: ۱۳۶
بازنشر: ۴٠
بفرماییییددد❤🎀
- ۱۰.۷k
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط