پیر مردی ته یک کوچه ی بن بست مغازه داشت. یه جوانی اومد گف

پیر مردی ته یک کوچه ی بن بست مغازه داشت. یه جوانی اومد گفت عمو خدا عقلت بده. مردم نبش چهار راه مغازه دارن فروش نمی کنن. بعد تو اومدی ته کوچه بن بست. پیرمرد گفت: پسرم، اگر فرشته ی مرگ خدا جناب عزرائیل همین الان بخواد جان من رو بگیره، آیا ته کوچۀ بن بست من رو پیدا می کنه یا نمی کنه؟ جوان گفت: معلومه که پیدات می کنه. پیر مرد گفت: بعد چه جوریه که فرشته ی مرگ خدا منو پیدا می کنه ولی فرشته ی رزق و روزی خدا منو پیدا نمی کنه؟
دیدگاه ها (۳)

پارت ۱۶

My professorChapter: 2Part: 106(بچها پارت ۱۰۶ گزارش شده بودم...

#دلشکسته #عشق نافرجام#دلتنگی💔💔💔💔💔💔💔💔💔من فقط از خدا می خوامتو...

فیک تاج سلطنتی (The Royal Crown)

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p10...بعد از کلاس، هر دو از دانشگاه بیرون...

رمان خبر ممنوعه پارت سوم 3

#اصفهان #مشهد#امام رضابیاد همه رفتگان و اسیران خاک که سر ب...

🩸 نیشِ نیمه‌شبقسمت اول — آن شب که جونگین پیدایت کردبارون از ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط