بیا و تازه گردان فرصت دیدار را امشب

بیا و تازه گردان فرصتِ دیدار را امشب
به جامِ من بریز آن مستیِ سَرشار را امشب
میانِ تِرمه جانم را برای پیشکش دارم...
بگو تا من بنوشم قهوه ی قاجار را امشب
سرِ زلفَت بساطِ ظلم برپاکرده است...آخَر...
به دست من بده پایانِ این طومار را امشب
بزن تیغ و بریزان خونِ من، اما نرو...یعنی...
که هر کاری بکن...اما نکن این کار را امشب
دیدگاه ها (۱۲)

آنجا نشسته بود به زیر درخت بیدبانوی شبنم و گل و ابریشم سپیدب...

تو ایستاده ای اما توان دم زدنت نیستخموشی ات همه فریاد و خود ...

در این حکایت آشوبِ شهر و بیماری وکرونا..نمی شود که تو از عشو...

‍ از آن زمان که خدا غرقِ غم-دمیدن بوددلم حوالی موی تو در تپی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط