𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}
𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟳𝟰
صبح روز بعد، آسمون پاریس پشت هالهای از مه و ابرهای تیره پنهون شده بود.
امشب، شب مسابقهی بزرگ و سرنوشتساز بود.
دیگه خبری از خندهها و شوخیهای روزهای قبل نبود.
استرس و جدیتی سنگین روی چهرهی تکتک بچهها سایه انداخته بود.
خانم لی و اقای هان از همون اول صبح، همه رو برای یه تمرین سبک و نهایی به یه سالن ورزشی در نزدیکی هتل بردن تا هماهنگیها چک بشه.
صدای برخورد کفشها با کف سالن و شمارشهای جدی مربی، تنها صداهایی بود که سکوت سالن رو میشکست.
[ویو ا.ت]
گوشهی سالن ورزشی روی زمین نشستم تا وسایلم رو از ساک بیرون بیارم. ضربان قلبم رو توی دهنم حس میکردم.
اما همین که زیپ ساک رو باز کردم و چشمم به محتویات داخلش افتاد، تموم وجودم یخ زد.
هجوم ناگهانی غم، راه نفسم رو بست.
پوانهای شکستهام...
با دستهای لرزون کفش ساتن صورتی و رنگپریده رو بالا آوردم.
تموم خاطرات تلخ دو شب پیش مثل یه فیلم ترسناک جلوی چشمهام زنده شد.
یاد نگاه پر از نفرت سوهون افتادم؛
صدای داد.
صدای شکستن.
و دستهایی که هیچ رحم نداشتن.
اشک توی چشمهام حلقه زد. این کفشها فقط تکهای چوب و پارچه نبودن؛ تموم زحمتهای پنهونی من، تموم شببیداریها، خوندل خوردنها و دردهام توی همین پوانها جمع شده بود.
حالا بندهاشون پاره شده بود و کفی چوبیش ترک خورده بود.
با اینها چطور میتونستم امشب روی استیج پاریس، جلوی داورها و مردم برقصم؟
سومین که متوجه حال خراب و نگاه قفلشدهی من به کفشها شده بود، تمرینش رو قطع کرد و آروم اومد کنارم نشست.
نگاهی به پوانهای داغونم انداخت و آهی کشید.
دستش رو برد داخل کیف خودش و یک جفت پوان مشکی تمیز بیرون کشید و گرفت سمتم.
سومین: ا.ت... اینا رو بگیر. این کفش قدیمی منه، ولی کاملا سالمه. خودم برای امشب یه کفش جدید و نو برداشتم... بیا، فعلا برای تمرین اینا رو بپوش تا پاهات آسیب نبینه.
نگاهی به سومین و بعد به کفشهاش انداختم. با اینکه پوانهای اون اندازه پای من نبود، اما چارهای نداشتم....
کفشها رو گرفتم و تشکر کردم. کل تایم تمرین سبک رو با پوانهای سومین گذروندم، اما تموم مدت حس میکردم.. پاهام توی کفش، غریبهان...
رقصیدن با پوانِ یه دنسر دیگه، برای مسابقهای به این بزرگی غیرممکن بود؛ تعادلم بهم میخورد...
بعد از تموم شدن تمرین، در حالی که همه نفسنفس میزدن، پوانها رو درآوردم و به سمت سومین رفتم. کفشها رو دو دستی بهش پس دادم.
سومین با تعجب نگاهت کرد..
سومین: چرا پس میدی؟ برای امشب هم نگهشون دار، تو که کفش دیگهای نداری!
سرم رو تکون دادم و با لحنی مصمم گفتم...
ا.ت: نه سومین، ممنون. پوانهای تو برای فرم پای من مناسب نیست، اگه امشب با اینا برم روی استیج حتما زمین میخورم. من باید با کفشهای خودم برقصم.
سومین: ولی اونا که خراب شدن! چطوری میخوای با اونا برقصی؟
جوابش رو ندادم. در عوض با چشمهای ملتمس نگاهش کردم...
ا.ت: سومین... توی کیفت نخ و سوزن ضخیم داری؟ چسب کفش چطور؟ بهم میدی؟
سومین اول با ناباوری نگاهم کرد، اما وقتی اصرار و فک منقبضشدهام رو دید، چیزی نگفت....
رفت و از جعبهی کمکهای اولیهی رقصش، نخ، سوزن بزرگ و یک چسب قطرهای قوی برام آورد...
گوشهی سالن، دور از چشم مربیها نشستم...
با تموم تمرکز و چنگ و دندون، شروع کردم به جون دادن دوباره به پوانهای مردهام...
لبههای پارهشدهی بندهای ساتن رو به سختی کوک میزدم و به کفی شکستهی کفش چسب میریختم و با دست محکم نگه میداشتم تا خشک بشه..
انگشتهام چسبی شده بود و سوزن چند بار توی پوستم فرو رفت، اما دردی حس نمیکردم.
وقتی کارم تموم شد، نگاهی به کفشها انداختم. با اینکه اصلا شبیه یه کفش نو و استاندارد نشده بود و ظاهرِ دربوداغونی داشت، اما حداقل بندهاش وصل شده بود و میشد پام رو داخلش نگه دارم.. برای من، قابل تحمل بود.
پوانها رو محکم توی مشتم فشردم و زیر لب زمزمه کردم..
ا.ت: امشب... فقط همین امشب رو برام دووم بیارین... خواهش میکنم.
_شرطها: ۲۵۰ کامنت ، ۵۰ لایک
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟳𝟰
صبح روز بعد، آسمون پاریس پشت هالهای از مه و ابرهای تیره پنهون شده بود.
امشب، شب مسابقهی بزرگ و سرنوشتساز بود.
دیگه خبری از خندهها و شوخیهای روزهای قبل نبود.
استرس و جدیتی سنگین روی چهرهی تکتک بچهها سایه انداخته بود.
خانم لی و اقای هان از همون اول صبح، همه رو برای یه تمرین سبک و نهایی به یه سالن ورزشی در نزدیکی هتل بردن تا هماهنگیها چک بشه.
صدای برخورد کفشها با کف سالن و شمارشهای جدی مربی، تنها صداهایی بود که سکوت سالن رو میشکست.
[ویو ا.ت]
گوشهی سالن ورزشی روی زمین نشستم تا وسایلم رو از ساک بیرون بیارم. ضربان قلبم رو توی دهنم حس میکردم.
اما همین که زیپ ساک رو باز کردم و چشمم به محتویات داخلش افتاد، تموم وجودم یخ زد.
هجوم ناگهانی غم، راه نفسم رو بست.
پوانهای شکستهام...
با دستهای لرزون کفش ساتن صورتی و رنگپریده رو بالا آوردم.
تموم خاطرات تلخ دو شب پیش مثل یه فیلم ترسناک جلوی چشمهام زنده شد.
یاد نگاه پر از نفرت سوهون افتادم؛
صدای داد.
صدای شکستن.
و دستهایی که هیچ رحم نداشتن.
اشک توی چشمهام حلقه زد. این کفشها فقط تکهای چوب و پارچه نبودن؛ تموم زحمتهای پنهونی من، تموم شببیداریها، خوندل خوردنها و دردهام توی همین پوانها جمع شده بود.
حالا بندهاشون پاره شده بود و کفی چوبیش ترک خورده بود.
با اینها چطور میتونستم امشب روی استیج پاریس، جلوی داورها و مردم برقصم؟
سومین که متوجه حال خراب و نگاه قفلشدهی من به کفشها شده بود، تمرینش رو قطع کرد و آروم اومد کنارم نشست.
نگاهی به پوانهای داغونم انداخت و آهی کشید.
دستش رو برد داخل کیف خودش و یک جفت پوان مشکی تمیز بیرون کشید و گرفت سمتم.
سومین: ا.ت... اینا رو بگیر. این کفش قدیمی منه، ولی کاملا سالمه. خودم برای امشب یه کفش جدید و نو برداشتم... بیا، فعلا برای تمرین اینا رو بپوش تا پاهات آسیب نبینه.
نگاهی به سومین و بعد به کفشهاش انداختم. با اینکه پوانهای اون اندازه پای من نبود، اما چارهای نداشتم....
کفشها رو گرفتم و تشکر کردم. کل تایم تمرین سبک رو با پوانهای سومین گذروندم، اما تموم مدت حس میکردم.. پاهام توی کفش، غریبهان...
رقصیدن با پوانِ یه دنسر دیگه، برای مسابقهای به این بزرگی غیرممکن بود؛ تعادلم بهم میخورد...
بعد از تموم شدن تمرین، در حالی که همه نفسنفس میزدن، پوانها رو درآوردم و به سمت سومین رفتم. کفشها رو دو دستی بهش پس دادم.
سومین با تعجب نگاهت کرد..
سومین: چرا پس میدی؟ برای امشب هم نگهشون دار، تو که کفش دیگهای نداری!
سرم رو تکون دادم و با لحنی مصمم گفتم...
ا.ت: نه سومین، ممنون. پوانهای تو برای فرم پای من مناسب نیست، اگه امشب با اینا برم روی استیج حتما زمین میخورم. من باید با کفشهای خودم برقصم.
سومین: ولی اونا که خراب شدن! چطوری میخوای با اونا برقصی؟
جوابش رو ندادم. در عوض با چشمهای ملتمس نگاهش کردم...
ا.ت: سومین... توی کیفت نخ و سوزن ضخیم داری؟ چسب کفش چطور؟ بهم میدی؟
سومین اول با ناباوری نگاهم کرد، اما وقتی اصرار و فک منقبضشدهام رو دید، چیزی نگفت....
رفت و از جعبهی کمکهای اولیهی رقصش، نخ، سوزن بزرگ و یک چسب قطرهای قوی برام آورد...
گوشهی سالن، دور از چشم مربیها نشستم...
با تموم تمرکز و چنگ و دندون، شروع کردم به جون دادن دوباره به پوانهای مردهام...
لبههای پارهشدهی بندهای ساتن رو به سختی کوک میزدم و به کفی شکستهی کفش چسب میریختم و با دست محکم نگه میداشتم تا خشک بشه..
انگشتهام چسبی شده بود و سوزن چند بار توی پوستم فرو رفت، اما دردی حس نمیکردم.
وقتی کارم تموم شد، نگاهی به کفشها انداختم. با اینکه اصلا شبیه یه کفش نو و استاندارد نشده بود و ظاهرِ دربوداغونی داشت، اما حداقل بندهاش وصل شده بود و میشد پام رو داخلش نگه دارم.. برای من، قابل تحمل بود.
پوانها رو محکم توی مشتم فشردم و زیر لب زمزمه کردم..
ا.ت: امشب... فقط همین امشب رو برام دووم بیارین... خواهش میکنم.
_شرطها: ۲۵۰ کامنت ، ۵۰ لایک
- ۴.۱k
- ۱۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط