فیکشنریندوهایتانی
╭ •┈┈┈•💜•┈┈┈•
┊ ⊹ ࣪ ׅ 𝐓𝐚𝐠: #فیکشن_ریندوهایتانی
╰┈┈┈┈┈┈┈ part 19 :
گفت : رابطهت با ران چرا ادامه نداشت ؟
آه کشیدم اما قبل از اینکه حرف بزنم وایستاد و اخم کرد .
گفت : الان چون با اون بهم زدی اینطوری کردی ؟
با تعجب خندیدم : وا چطوری ؟
بهم نزدیک شد : طوری که انگار از اینکه باهات بهم زده ناراحتی .
بلند خندیدم : کی گفته ران با من بهم زده ؟
من کسی بودم که کون اونو لگد زد و نه ، دراماتیک شدی .
لب هاش روی هم فشرده شدن و به یه خط نازک تبدیل شدن .
دقیقا متوجه شدم که از این شرایط خوشحال شده ، از اینکه من کسی بودم که برادرش رو کنار گذاشته !
پرسید : چرا ؟
برای جواب دادن بهش عجله نکردم ، چند قدم جلو رفتم و ریندو دنبالم اومد .
دوباره گفت : پرسیدم چرا ؟
زمزمه کردم : هوووم ، این بین من و اونه .
اینبار ، موتور رو پشت سرمون رها کرد و دوید .
صبر یه بچهی کوچیک رو داشت .
گفت : من برادرشم پس به منم مربوطه .
خندیدم : مطمئنی ؟
┊ ⊹ ࣪ ׅ 𝐓𝐚𝐠: #فیکشن_ریندوهایتانی
╰┈┈┈┈┈┈┈ part 19 :
گفت : رابطهت با ران چرا ادامه نداشت ؟
آه کشیدم اما قبل از اینکه حرف بزنم وایستاد و اخم کرد .
گفت : الان چون با اون بهم زدی اینطوری کردی ؟
با تعجب خندیدم : وا چطوری ؟
بهم نزدیک شد : طوری که انگار از اینکه باهات بهم زده ناراحتی .
بلند خندیدم : کی گفته ران با من بهم زده ؟
من کسی بودم که کون اونو لگد زد و نه ، دراماتیک شدی .
لب هاش روی هم فشرده شدن و به یه خط نازک تبدیل شدن .
دقیقا متوجه شدم که از این شرایط خوشحال شده ، از اینکه من کسی بودم که برادرش رو کنار گذاشته !
پرسید : چرا ؟
برای جواب دادن بهش عجله نکردم ، چند قدم جلو رفتم و ریندو دنبالم اومد .
دوباره گفت : پرسیدم چرا ؟
زمزمه کردم : هوووم ، این بین من و اونه .
اینبار ، موتور رو پشت سرمون رها کرد و دوید .
صبر یه بچهی کوچیک رو داشت .
گفت : من برادرشم پس به منم مربوطه .
خندیدم : مطمئنی ؟
- ۱.۱k
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط