چندپارتی¹
چندپارتی¹
تو و جیهوپ توی خونه ی جدا با مامانوبابات زندگی میکردین..از وقتی که با شغل جیهوپ مخالفت کردین این پیشنهاد رو بهش دادی و اون قبول کرد
تو دختر گریهای بودی و سر چیزای الکی گریه میکردی ولی هیچوقت نزاشتی گریه هاتو ببینه چون میدونستی خیلی ناراحت میشه
صبح با تابش نور خورشید بیدار شدی..به گوشیت نگاه کردی..ساعت ۷صبح بود..دستتو به سمت راستت بردی و با جای خالی جیهوپ مواجه شدی..امروز صبح زود رفته بود شرکت و پیش اعضا بود
رفتی پایین که همون موقع،اتفاقی که نباید افتاد..سریع به سمت سرویس بهداشتی رفتی..بعد از انجام کارهات و شستن دستوصورتت،بیرون اومدی..میخواستی غذا درست کنی و براشون بفرستی..تقریبا هر هفته/یک روز این کارو انجام میدادی چون دستپختت خیلی خوب بود
حدودا دو ساعت گذشت و پیتزا ها آماده شد و با پیک،به شرکت فرستادی..بعد از تموم کردن کارت خودتو روی مبل پرت کردی..دستتو روی دلت گذاشتی و فشار دادی تا شاید دردش کمتر بشه..کیسه ی آب جوش گذاشتی ولی فایده نداشت..بدنت هم به مسکن عادت کرده بود و اثری نداشت
کم کم اشکات سرازیر شد و همون موقع جیهوپ زنگ زد..جواب دادی:
"سلام هوسوکا"
"سلام کوچولو،مرسی بابت پیتزا ولی خودمون میتونستیم از بیرون سفارش بدیم"
"ولی خودم اونارو درست کردم هاااا"
"چییییی؟واقعا؟"
صدای همه ی اعضا بود که اینو گفت..خنده ای کردی و بعد از یکم حرف زدن،قطع کردی
یهو موج اصلی دردت شروع شد..جیغ بلندی کشیدی..هق هق های بلندی میکردی و واقعا داشتی میمردی..تصمیم گرفتی دوباره بری تا قرص بخوری اما با وارد شدنت به اشپزخونه،روی زمین افتادی و دیگه توان بلند شدن نداشتی...
$-$
تو و جیهوپ توی خونه ی جدا با مامانوبابات زندگی میکردین..از وقتی که با شغل جیهوپ مخالفت کردین این پیشنهاد رو بهش دادی و اون قبول کرد
تو دختر گریهای بودی و سر چیزای الکی گریه میکردی ولی هیچوقت نزاشتی گریه هاتو ببینه چون میدونستی خیلی ناراحت میشه
صبح با تابش نور خورشید بیدار شدی..به گوشیت نگاه کردی..ساعت ۷صبح بود..دستتو به سمت راستت بردی و با جای خالی جیهوپ مواجه شدی..امروز صبح زود رفته بود شرکت و پیش اعضا بود
رفتی پایین که همون موقع،اتفاقی که نباید افتاد..سریع به سمت سرویس بهداشتی رفتی..بعد از انجام کارهات و شستن دستوصورتت،بیرون اومدی..میخواستی غذا درست کنی و براشون بفرستی..تقریبا هر هفته/یک روز این کارو انجام میدادی چون دستپختت خیلی خوب بود
حدودا دو ساعت گذشت و پیتزا ها آماده شد و با پیک،به شرکت فرستادی..بعد از تموم کردن کارت خودتو روی مبل پرت کردی..دستتو روی دلت گذاشتی و فشار دادی تا شاید دردش کمتر بشه..کیسه ی آب جوش گذاشتی ولی فایده نداشت..بدنت هم به مسکن عادت کرده بود و اثری نداشت
کم کم اشکات سرازیر شد و همون موقع جیهوپ زنگ زد..جواب دادی:
"سلام هوسوکا"
"سلام کوچولو،مرسی بابت پیتزا ولی خودمون میتونستیم از بیرون سفارش بدیم"
"ولی خودم اونارو درست کردم هاااا"
"چییییی؟واقعا؟"
صدای همه ی اعضا بود که اینو گفت..خنده ای کردی و بعد از یکم حرف زدن،قطع کردی
یهو موج اصلی دردت شروع شد..جیغ بلندی کشیدی..هق هق های بلندی میکردی و واقعا داشتی میمردی..تصمیم گرفتی دوباره بری تا قرص بخوری اما با وارد شدنت به اشپزخونه،روی زمین افتادی و دیگه توان بلند شدن نداشتی...
$-$
- ۱۳۴
- ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط