خبرت هست که از من خبری هیچ نداری

خبرت هست که از من خبری هیچ نداری
بر من دلشده دیگر نظری هیچ نداری

ترسم آن روز بفهمی که کنار تو نباشم
که چو من عاشق خونین جگری هیچ نداری

اگر از چشم تو افتاده ترین نیستم ای ماه
از چه بر شام سیاهم گذری هیچ نداری

خون به دل چون نشوم چون لب لعل تو خدارا
که چو من در صدف خود گهری هیچ نداری

غیر از آن حس قشنگی که غریبانه ترین است
برو ای عشق که دیگر ثمری هیچ نداری

غیر بشکستن آیینه ی احساس عزیزان
برو ای عشق که دیگر هنری هیچ نداری

آخر ای ابر دو دیده ز چه کوتاه نیایی
تو که بر شیشه ی قلبش اثری هیچ نداری

مگر آن داغ قدیمی ز خود ای دل بزدودی
که چنین بر رخ من اشک تری هیچ نداری

باورم نیست که با این همه خاموشیت ای دل
تو از ان عشق قدیمی شرری هیچ نداری

به تو ای چلچله پرواز دگر بار نیاید
تو که جز سوخته بالی و پری هیچ نداری

آفتابم به لب بام رسید از پی نازت
و تو از زردیم اما خبری هیچ نداری
دیدگاه ها (۱۲)

لبهای غزلخوان تو را بوسه زنم سختمدهوش نفسهای تو این عاقل خوش...

قهرمان غزلیات منی ...می دانی ...؟لا به لای غزلم درد مرا ...م...

پشت هم شعر نوشتم که بخوانی، خواندی؟بغض کردم که ببینی و بمانی...

در بدترین ما آنقدر خوبی هست ؛و در بهترین ما آنقدر بدی هست ؛ک...

مکن از برم جدایی،مرو از کنارم امشبکه نمی شکیبد از تو دل بی ق...

🍒🌱من از اقلیم بالایم سر عالم نمی‌دارمنه از آبم نه از خاکم سر...

دست کوتاه من و دامن آن سرو بلند؟سایهٔ سوخته‌دل! این طمع خام ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط