که یهو مانک شروع کرد به لاس زدن با من
که یهو مانک شروع کرد به لاس زدن با من
مانک :میدونی ات که چقد دوست دارم نه
+میدونی مانک که من اصلا دوست ندارم نه
میتونستم به وضوع عصبانیت کوکو حس کنم اما وقتی این حرفو زدم اخماش کمی باز تر شدن مانکم که عصبی بود دیگه حرفی برای گفتن پیدا نکرد بنابراین ساکت شد .
........
بالاخره یه نفس راحت و بدون استرس و اضطراب تازه کردم و خوشحال بودم دورمون سکوت بود تا اینکه با حرفی که کوک زد چشمام تا درجه آخر باز شد.
.....
_میگم جینا تاحالا اینجوری بهت نگاه نکرده بودم. با اینکه میکاپ کردی اما باز هم عین یه ستاره میدرخشی.
جینا خودش هم از حرف کوک شوکه شد دیگه چه برسه به من فقط داشتم با شک و ناباوری نگاهش میکردم که جینا هم بلند شد و رفت نشست کنار کوک.
.....
نمیخواستم اصلا بهشون نگاه کنم چون فقط باعث عذاب خودم میشد آخه مادر جان (مادر کوک )تو مجبوری بگی بری کمپ جنگلی که الان کوک با من اینطوری سرد بشه و فاصله بگیره .
........
صدای خنده هاشون آزارم میداد میتونستم شکستن قلبم رو از داخل حس کنم سرمو پایین گرفتم و نفهمیدم کی اشکام از گونه هام سرازیر شدن مانک هم که دید موقعیت خوبیه. اومد نشست کنار من دستام رو حصار خودش کرد و چونه ام رو کمی بالا آورد تا بتونه صورتمو ببینه .
....
مانک :عشقم چرا گریه میکنی من که از همون اولم بهت گفتم چونگکوک آدم خوبی نیست. هومم. نظرت چیه. ازش جدا بشی و با من...
قبل از اینکه حرفش تموم بشه مشتی با صورتش برخورد کرد معلومه اون کسی نبود جز جونگکوک .
......
_الان چه گوهی خوردی عوضی هان و تو (اشاره به ات)خوشت میاد از جندگی نه پس برو......
وقتی داشتم بهش میگفتم خوشت میاد از جندگی حرفم با برخورد سیلی که بهم زد نصفه. موند .
+خفه شو آشغال. تو هم برو پیش دختر خاله ی هرزت ناراحت نباش زودی ازت طلاق میگیرم و میرم پیش مانک اون حداقل از تو آدم تره .....
_ااا ات
مانک :خب. دیگه دعوا رو بس کنید رسیدیم همه پیاده بشید و ات خیلی ممنونم که منو انتخاب کردی ...
.....
ادامه دارد...
مانک :میدونی ات که چقد دوست دارم نه
+میدونی مانک که من اصلا دوست ندارم نه
میتونستم به وضوع عصبانیت کوکو حس کنم اما وقتی این حرفو زدم اخماش کمی باز تر شدن مانکم که عصبی بود دیگه حرفی برای گفتن پیدا نکرد بنابراین ساکت شد .
........
بالاخره یه نفس راحت و بدون استرس و اضطراب تازه کردم و خوشحال بودم دورمون سکوت بود تا اینکه با حرفی که کوک زد چشمام تا درجه آخر باز شد.
.....
_میگم جینا تاحالا اینجوری بهت نگاه نکرده بودم. با اینکه میکاپ کردی اما باز هم عین یه ستاره میدرخشی.
جینا خودش هم از حرف کوک شوکه شد دیگه چه برسه به من فقط داشتم با شک و ناباوری نگاهش میکردم که جینا هم بلند شد و رفت نشست کنار کوک.
.....
نمیخواستم اصلا بهشون نگاه کنم چون فقط باعث عذاب خودم میشد آخه مادر جان (مادر کوک )تو مجبوری بگی بری کمپ جنگلی که الان کوک با من اینطوری سرد بشه و فاصله بگیره .
........
صدای خنده هاشون آزارم میداد میتونستم شکستن قلبم رو از داخل حس کنم سرمو پایین گرفتم و نفهمیدم کی اشکام از گونه هام سرازیر شدن مانک هم که دید موقعیت خوبیه. اومد نشست کنار من دستام رو حصار خودش کرد و چونه ام رو کمی بالا آورد تا بتونه صورتمو ببینه .
....
مانک :عشقم چرا گریه میکنی من که از همون اولم بهت گفتم چونگکوک آدم خوبی نیست. هومم. نظرت چیه. ازش جدا بشی و با من...
قبل از اینکه حرفش تموم بشه مشتی با صورتش برخورد کرد معلومه اون کسی نبود جز جونگکوک .
......
_الان چه گوهی خوردی عوضی هان و تو (اشاره به ات)خوشت میاد از جندگی نه پس برو......
وقتی داشتم بهش میگفتم خوشت میاد از جندگی حرفم با برخورد سیلی که بهم زد نصفه. موند .
+خفه شو آشغال. تو هم برو پیش دختر خاله ی هرزت ناراحت نباش زودی ازت طلاق میگیرم و میرم پیش مانک اون حداقل از تو آدم تره .....
_ااا ات
مانک :خب. دیگه دعوا رو بس کنید رسیدیم همه پیاده بشید و ات خیلی ممنونم که منو انتخاب کردی ...
.....
ادامه دارد...
- ۲.۳k
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط