یکی پرید وسط حرفش یکی از بادیگاردها بود با صدای جدی گفت
𝓗𝓪𝓻𝓭-𝓮𝓪𝓻𝓷𝓮𝓭 𝓵𝓸𝓿𝓮
𝓟𝓪𝓻𝓽 𝟏𝟖
یکی پرید وسط حرفش. یکی از بادیگاردها بود. با صدای جدی گفت:
– کی اونجاست؟
تهیونگ دستت رو محکم گرفت، گرمای انگشتاش بهت قوت داد. با صدایی پر از عجله زمزمه کرد:
– باید از اینجا بریم… زود باش!
– چی؟! باشه… باشه، بریم!
نمای بادیگارد
اون تهیونگ بود… همونی که از اتاق شکنجه فرار کرده بود. اگه ارباب بفهمه… کارم تمومه. اما باید بهش خبر بدم. سریع به سمت اتاق ارباب دویدم.
– ارباب! ارباب!
کوک با عصبانیت از جا پرید:
– چی شده؟ صداتو گذاشتی رو سر عمارت؟!
– ا… ارباب… اونا فرار کردن… (نفسنفسزنان و با ترس)
– کیا؟!
– اون دختره… با تهیونگ.
چشمهای کوک از خشم شعله کشید.
– چی گفتی؟! تو داشتی چه غلطی میکردی وقتی اونا فرار کردن؟ برای چی به شماها پول میدم، آخه؟! (با عربده)
بعد مکثی کرد و با صدایی زمزمهوار و دیوانهگونه گفت:
– نه… نه… اون نباید فرار کنه. اون باید پیش من بمونه. تا ابد. اون باید زن من باشه… همهچیزش… روحش… تنش… نفسش… همهش مال منه.
سریع راه افتادیم. عمارت وسط جنگل بود؛ کسی خبر زیادی ازش نداشت و فاصلهی زیادی تا شهر بود. اما با این حال، دلشوره داشتم. میترسیدم نتونم پیداش کنم… عشقمو.
داشتم توی ذهنم با خودم حرف میزدم که چشمم به چیزی افتاد. یه سایه… سایهی دو نفر.
– بپیچ اون طرف! (خطاب به راننده)
نفس توی سینم گیر کرده بود وقتی رسیدیم. اونجا بودن… تو دست تهیونگ رو گرفته بودی و با هم میدویدید.
– سرجات وایسااا! (با فریاد)
کلت کمریمو درآوردم و سمت تهیونگ گرفتم. اما شما… حتی پشت سرتون رو هم نگاه نکردین. ماشه رو کشیدم… و گلوله شلیک شد. خورد به…
ادامه دارد...
این پارت شرط داره
۲۰ تا لایک
۳۰ تا کامنت
𝓟𝓪𝓻𝓽 𝟏𝟖
یکی پرید وسط حرفش. یکی از بادیگاردها بود. با صدای جدی گفت:
– کی اونجاست؟
تهیونگ دستت رو محکم گرفت، گرمای انگشتاش بهت قوت داد. با صدایی پر از عجله زمزمه کرد:
– باید از اینجا بریم… زود باش!
– چی؟! باشه… باشه، بریم!
نمای بادیگارد
اون تهیونگ بود… همونی که از اتاق شکنجه فرار کرده بود. اگه ارباب بفهمه… کارم تمومه. اما باید بهش خبر بدم. سریع به سمت اتاق ارباب دویدم.
– ارباب! ارباب!
کوک با عصبانیت از جا پرید:
– چی شده؟ صداتو گذاشتی رو سر عمارت؟!
– ا… ارباب… اونا فرار کردن… (نفسنفسزنان و با ترس)
– کیا؟!
– اون دختره… با تهیونگ.
چشمهای کوک از خشم شعله کشید.
– چی گفتی؟! تو داشتی چه غلطی میکردی وقتی اونا فرار کردن؟ برای چی به شماها پول میدم، آخه؟! (با عربده)
بعد مکثی کرد و با صدایی زمزمهوار و دیوانهگونه گفت:
– نه… نه… اون نباید فرار کنه. اون باید پیش من بمونه. تا ابد. اون باید زن من باشه… همهچیزش… روحش… تنش… نفسش… همهش مال منه.
سریع راه افتادیم. عمارت وسط جنگل بود؛ کسی خبر زیادی ازش نداشت و فاصلهی زیادی تا شهر بود. اما با این حال، دلشوره داشتم. میترسیدم نتونم پیداش کنم… عشقمو.
داشتم توی ذهنم با خودم حرف میزدم که چشمم به چیزی افتاد. یه سایه… سایهی دو نفر.
– بپیچ اون طرف! (خطاب به راننده)
نفس توی سینم گیر کرده بود وقتی رسیدیم. اونجا بودن… تو دست تهیونگ رو گرفته بودی و با هم میدویدید.
– سرجات وایسااا! (با فریاد)
کلت کمریمو درآوردم و سمت تهیونگ گرفتم. اما شما… حتی پشت سرتون رو هم نگاه نکردین. ماشه رو کشیدم… و گلوله شلیک شد. خورد به…
ادامه دارد...
این پارت شرط داره
۲۰ تا لایک
۳۰ تا کامنت
- ۱۱.۸k
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط