رمان دختر خاص پارت 14

رمان دختر خاص پارت 14

ات دست وونی رو توی دستش داشت.
نگاهش بین وونی و جی‌هوپ می‌چرخید،هم خجالت‌زده،هم کنجکاو،هم یک‌جور حس جدید که خودش هم نمی‌فهمید چی هست.

ات نفس آرومی کشید،
بعد نیم‌خیز سمتش خم شدی و به آرومی گفتی:

«وونی… بیا بریم.یه چیزی باید بهت بگم.»

وونی چشم گرد کرد:
«اِ؟ الآن؟»

دوباره نگاهش رفت سمت جی‌هوپ...
نه با ناراحتی، نه با عصبانیت... با یک آرامش تازه.

سر تکون داد و با لحن نرم بهش گفت:

«تو هم بیا.می‌خوام سه‌تایی حرف بزنیم.»

جی‌هوپ به معنای واقعی چند ثانیه خشک شد.
انگار اصلاً انتظار اینو نداشت.

تهیونگ با چشم‌های گشاد شده:
«سه‌تایی؟»

جونگ‌کوک:
«اوووه… این حرکت ات خیلی مشکوکه.»

جیمین با آرامش ولی پرسشگر:
«منظورت از "حرف زدن" چیه؟»

ات برگشت سمت سه‌تاشون و لبخند زد:
«چیزی نیست، فقط…می‌خوام یک چیز رو روشن کنم.همین.»

تهیونگ:
«باشه. ولی خیلی دور نشین.»

جونگ‌کوک:
«و اگه اون… شروع کرد دوباره حرفای عجیب زدن صدام کن.»

جیمین با نیم‌لبخند:
«گوشیم روشنه.»

ات فقط خندید،دست وونی رو گرفت
و با اشارهٔ کوچیکی،به جی‌هوپ فهموند دنبالشون بیاد.

جی‌هوپ، کمی مردد…
ولی با ضربان قلبی که از روی گردنش معلوم بود،
آروم پشت شما حرکت کرد.

وونی زیر لب گفت:
«ات… چی می‌خوای بگی؟قلبم ریخته پایین…»

تو دستشو فشردی:
«آروم باش.هیچی ترسناک نیست.
فقط… باید یک چیز رو بفهمی.»

نگاهت کوتاه سمت جی‌هوپ رفت.

«و تو هم باید بشنوی.»

جی‌هوپ سرش رو پایین انداخت،
گوش‌هاش کمی قرمز شده بود...
این اولین بار بود که برای شنیدن، نه حرف زدن، همراه می‌شد.

درست وقتی از سه‌تا پسرت کمی فاصله گرفتین…

وونی آهسته گفت:

«ات…جدی؟می‌خوای… دربارهٔ چی حرف بزنیم؟»

تو مکث کردی،
به هر دوتاشون نگاه کردی،
و لبخند آرام زدی:

«یه چیزی هست که باید هر دوتاتون بدونین.»

و این‌طوری…

سه‌تایی توی یک گوشهٔ آرامِ حیاط ایستادین،
و لحظه‌ای شروع شد
که می‌تونست سرنوشت هر دوی اون‌ها رو تغییر بده.

---


سه‌تایی کنار اون دیوار سفید حیاط دانشگاه ایستاده بودید.
هوا خنک بود،
ولی گرمای خجالت و استرس از صورت وونی و جی‌هوپ بالا می‌زد.

تو یک قدم عقب رفتی،
طوری که هر دوشون درست رو‌به‌روی هم قرار بگیرن.

چند ثانیه نگاه کردی،
بعد خیلی آروم و مطمئن پرسیدی:

«جی‌هوپ…
تو وونی رو دوست داری؟»

جی‌هوپ انگار نفسش برید.
پلک زد.
بعد دوباره.
انگار هنوز نفهمیده بود این سؤال واقعیه.

«م… من؟
وونی؟»

گونه‌هاش قرمز شد و نگاهش ناخودآگاه رفت سمت وونی،
ولی سریع برگردوند.

تو تکرار کردی، کمی جدی‌تر:

«دوستش داری؟ آره یا نه؟»

جی‌هوپ لبشو گاز گرفت،
دست‌هاشو بهم قفل کرد،
یک ثانیه مکث کرد…

و در نهایت، بدون نگاه کردن مستقیم گفت:

«…فکر کنم…
آره.
نه…
مطمئنم آره.»

صدای وونی خفه شد:
«ها؟»

تو لبخند زدی و برگشتی سمت وونی.

«وونی…
تو چی؟
تو جی‌هوپ رو دوست داری؟»

وونی دستپاچه شد،
چشم‌هاش گرد،
گوش‌هاش قرمز،
قلبش روی ۱۸۰.

«مـــن؟!
چ… چی میگی ات؟
من… اصلاً…
نمی‌دونم…»

تو یک قدم نزدیکش شدی.

«ولی خوشت میاد.
درسته؟
حداقل… یه ذره؟»

وونی چشمش رو برای یک لحظه بست.
نفسش لرزید.
بعد آهسته،
خیلی آهسته،
با صدایی که حتی خودش هم نمی‌خواست بلند باشه گفت:

«…آره.
یه ذره.
نه… شاید بیشتر از یه ذره.»

جی‌هوپ به معنای واقعی یخ زد.
سرش کند بالا اومد و مستقیم به وونی نگاه کرد.

وونی سریع سرشو پایین انداخت و گفت:

«ولی… نمی‌دونم اون حس چیه…
فقط… وقتی نگام میکنه قلبم زور می‌زنه…
همین.»

تو لبخندت بزرگ شد—
دقیقاً همون چیزی بود که حدس می‌زدی.

«پس هردوتون…
یه چیزی بینتون هست.»

جی‌هوپ آروم، با صدای گرفته:

«می‌تونم…
یعنی…
اجازه دارم بیشتر بشناسمش؟»

وونی یک لحظه خجالت کشید،
بعد خیلی کم،
خیلی کوتاه،
سرش را تکان داد.

تو با دستات هر دوشون رو کنار هم هل دادی:

«خب…
این یعنی شروع.»
دیدگاه ها (۱۶)

بچه ها ببخشید ولی من این چند روز نمیتونم پارت بزارم چون الان...

خرس عسلی من تولدت مبارررککککک🥳🥳🥳

تکپارتی جینهیچ‌وقت فکر نمی‌کردن یک روز عادی، این‌قدر تلخ تمو...

رمان دختر خاص پارت 13

ادامهٔ سناریو (حکایت ادامهٔ ادامهٕ تکپارتیه 🤣)ات ناز کیوت: م...

سربازی ۱۳

سربازی ۱۱

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط