Knife Dead
Knife Dead
…ᘛ⁐̤ᕐᐷPart ۱۱۶ …ᘛ⁐̤ᕐᐷ
جونکوک: نباید تقلا میکردی ....
دخترک بغضش را قورت داد و آروم گفت
ات: چی عایدت میشه ... اگه اینجوری... باهام ...رفتار ...کنی ...
بعد از بریده بریده گفتن حرفی جونکوک بدونه هیچ حرفی یا نگاهی به چهره دخترک پایین و وسط پاهای دخترک نشست با حرکت سریع پاهایش رو از هم جدا کرد ... و مشغول باز کردن دکمه های پیراهن اش شد وقتی
بالا تنه اش را برهنه کرد
دخترک بیشتر نرسیده .. از رابطه جنسی آن هم به شکل ت*جاوز ...
حتما باید یه چیزی میگفت و از زیرش در میرفت پس با جدیت و محکم قبل از برهنه شدن پایین تنه پسره گفت ..
ات: وقتی .. میدونی هر شب زیر یکی بودم الان همون کارو میکنی .. من دست خورده یکی دیگه هستم پس راحت باش
جونکوک دندون هایش رو هم گذاشت و محکم سکته صورت دخترک بالا رفت همان طور که روش خیمه زده تند تن دنگاعش رو لب و چشم های دخترک چرخید ....
جونکوک: ... تو ..
چی میتوانست بگه این که معشوق اش را با این حالت با یکی دیگه توصر کرد عصبی تر از روش بلند شد هیچ حرف دیگه ای نمیتوانست نجوا کنه ... سمته کمد لباس رفت و بعد از برداشت هوله وارد آن راه رو کوچیک که نشان میداد خمام باشه رفت .. تنها میتوانست آن حرارت بدنش را با آب سرد پایین ببره ...
نگاه ای به خودش انداخت و کلافه تر بغض تو گلو به آن هوا بیرون خیره بود هوا به شدت سرد بود ولی نه برای این دختر تنها
ات: خیلی سخت بود .. خیلی
این حرف را با صدا بلند گفت و به آن صحنه فکر کرد با اون حرف ها این بار رو تونست از جونکوک فرار کنه ولی دفه بعدی در کار نبود ..
اشک هایش را پاک کرد و صورت بیحس اش از شدت سرما قرمز شده بود ... نگاهی به پشت اش انداخت جونکوک در حالی کت حوله پوشیده بود مشغول خشک کردن موهایش شد
قدمی سکته در برداشت ولی نمیخواست باز هم تو اون شرایط قرار بگیره پس دوباره سمته میز و صندلی های که تو آن مکان کوچیک به اسم بالکن ... ساعت ای گذشته بود فکر های به گذشته آن یک ماه ای که با کتک و شکنجه ها گذراند در حالی که فرزنده خنجر طلا در شکم اش داشت
به آرامی اشک سور خورد رو گونه یخ زده اش
ولی ناگهانی دندون هایش را فشار داد رو هم و از روی صندلی بلند شد به منظره بیرون تاریک و پر از درخت ها چشم دوخت
ات: من کاری میکنم که تو منو ببخشی ...
اسلاید ۲ لباسه ات
…ᘛ⁐̤ᕐᐷPart ۱۱۶ …ᘛ⁐̤ᕐᐷ
جونکوک: نباید تقلا میکردی ....
دخترک بغضش را قورت داد و آروم گفت
ات: چی عایدت میشه ... اگه اینجوری... باهام ...رفتار ...کنی ...
بعد از بریده بریده گفتن حرفی جونکوک بدونه هیچ حرفی یا نگاهی به چهره دخترک پایین و وسط پاهای دخترک نشست با حرکت سریع پاهایش رو از هم جدا کرد ... و مشغول باز کردن دکمه های پیراهن اش شد وقتی
بالا تنه اش را برهنه کرد
دخترک بیشتر نرسیده .. از رابطه جنسی آن هم به شکل ت*جاوز ...
حتما باید یه چیزی میگفت و از زیرش در میرفت پس با جدیت و محکم قبل از برهنه شدن پایین تنه پسره گفت ..
ات: وقتی .. میدونی هر شب زیر یکی بودم الان همون کارو میکنی .. من دست خورده یکی دیگه هستم پس راحت باش
جونکوک دندون هایش رو هم گذاشت و محکم سکته صورت دخترک بالا رفت همان طور که روش خیمه زده تند تن دنگاعش رو لب و چشم های دخترک چرخید ....
جونکوک: ... تو ..
چی میتوانست بگه این که معشوق اش را با این حالت با یکی دیگه توصر کرد عصبی تر از روش بلند شد هیچ حرف دیگه ای نمیتوانست نجوا کنه ... سمته کمد لباس رفت و بعد از برداشت هوله وارد آن راه رو کوچیک که نشان میداد خمام باشه رفت .. تنها میتوانست آن حرارت بدنش را با آب سرد پایین ببره ...
نگاه ای به خودش انداخت و کلافه تر بغض تو گلو به آن هوا بیرون خیره بود هوا به شدت سرد بود ولی نه برای این دختر تنها
ات: خیلی سخت بود .. خیلی
این حرف را با صدا بلند گفت و به آن صحنه فکر کرد با اون حرف ها این بار رو تونست از جونکوک فرار کنه ولی دفه بعدی در کار نبود ..
اشک هایش را پاک کرد و صورت بیحس اش از شدت سرما قرمز شده بود ... نگاهی به پشت اش انداخت جونکوک در حالی کت حوله پوشیده بود مشغول خشک کردن موهایش شد
قدمی سکته در برداشت ولی نمیخواست باز هم تو اون شرایط قرار بگیره پس دوباره سمته میز و صندلی های که تو آن مکان کوچیک به اسم بالکن ... ساعت ای گذشته بود فکر های به گذشته آن یک ماه ای که با کتک و شکنجه ها گذراند در حالی که فرزنده خنجر طلا در شکم اش داشت
به آرامی اشک سور خورد رو گونه یخ زده اش
ولی ناگهانی دندون هایش را فشار داد رو هم و از روی صندلی بلند شد به منظره بیرون تاریک و پر از درخت ها چشم دوخت
ات: من کاری میکنم که تو منو ببخشی ...
اسلاید ۲ لباسه ات
- ۲۴.۴k
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط