پارت سوم
پارت سوم
کمکم ات فهمید که این رابطه دیگر فقط شبیه نگهداری از یک حیوان نیست.
چیزی بینشان شکل گرفته بود؛
چیزی ع*میقتر.
او دیگر نمیتوانست تصور کند که بدون جیمین به خانه برگردد.
---
شب آرامی بود.
شومینهی خانهی چوبی آرام میسوخت و صدای ترقوترق چوبها با نسیم سرد بیرون ترکیب شده بود.
ات مثل همیشه بعد از یک روز طولانی، روی کاناپه نشسته بود و کتابی در دست داشت.
جیمین هم روی زمین، نزدیک پایش لوله شده بود.
اما آن شب، چیزی متفاوت به نظر میرسید.
جیمین بیقرار بود.
مدام تکان میخورد، گاهی به گوشهای میرفت و دوباره برمیگشت. گوشهایش میلرزیدند و نگاهش پر از اضطراب بود.
ات کتاب را بست و با دقت نگاهش کرد.
— «هی بیبی… چی شده؟ چرا اینقدر عجیب شدی؟»
جیمین جواب نداد.
به جای آن، شروع کرد به لرزیدن.
ن*فسهایش تندتر شد و بدن کوچک و نرمش نور عجیبی گرفت.
ات وحشتزده بلند شد.
— «جیمین؟!»
نور لحظهبهلحظه بیشتر شد، تا اینکه ات مجبور شد دستش را جلوی صورتش بگیرد و بعد… سکوت.
وقتی نور خاموش شد، ات بهتزده به وسط اتاق خیره ماند.
موجود کوچک ناپدید شده بود.
به جایش، پسری جوان، زیبا و معصوم ایستاده بود.
موهای سیاه نرمش روی پیشانیاش ریخته بود، پوست سفیدش زیر نور شومینه برق میزد و چشمهای درشت و درخشانش پر از خجالت بودند.
ات خشکش زد.
— «اینجا… چه خبره؟!»
پسر سرش را پایین انداخت، گونههایش گل انداختند.
صدایش آرام، لرزان و کودکانه بود:
— «مامی… نترس. منم… من جیمینم.»
ات یک قدم عقب رفت، قلبش تند میزد.
— «تو… جیمینی؟ اون کوچولوی گوشمخملی… تو بودی؟»
پسر سرش را تکان داد.
— «آره… من نصف حیوانم، نصف انسان.
همیشه اینطوری بودم ولی… تو اولین کسی هستی که منو نترسوندی.»
اشک در چشمانش جمع شد.
— «مامی… نرو. من هنوز همون بیبی توام.»
ات به سختی نفس کشید.
صحنه مقابلش باورنکردنی بود ولی نگاه معصوم و لرزان جیمین، همان نگاهی بود که وقتی حیوان کوچک بود هم داشت.
همان نگاه که قلبش را نرم کرده بود.
آهسته جلو رفت.
دستش را دراز کرد و روی موهای نرمش گذاشت.
— «این غیرممکنه… ولی… تو همون بیبی منی. چه انسان باشی، چه حیوان.»
جیمین با شوق سرش را بلند کرد.
چشمهایش برق زدند، لبخند کوچکی روی ل*بهایش نشست.
— «مامی… تو هنوز دوستم داری؟ حتی وقتی این شکلیام؟»
ات بیدرنگ گفت:
— «من مراقبتم. همیشه. بیبی من هر شکلی که باشه، باز بیبی منه.»
جیمین ناگهان در آغوشش پرید.
بدنش حالا دیگر نه کوچک و حیوانی، بلکه انسانی بود، اما همچنان مثل بچهای خودش را به س*ینهی ات فشار داد. صدایش پر از آرامش و عشق بود:
— «مامی… بالاخره یکی منو میخواد.»
ات دستهایش را دور او حلقه کرد. برای اولین بار بعد از مدتها، قلبش حس کرد چیزی واقعی پیدا کرده است.
---
صبح روز بعد، وقتی ات بیدار شد، چیزی دید که نمیدانست باید بخندد یا تعجب کند.
جیمین در حالت انسانی روی زمین، نزدیک تخت خوابیده بود، اما با حالتی کودکانه، نصف بدنش از پتو بیرون افتاده بود.
موهایش بههم ریخته بود، ل*بهایش کمی باز بود و صدای نفسهای آرامش فضا را پر کرده بود.
درست مثل همان بیبی دیروزی.
ات لبخندی زد. با خودش فکر کرد:
چه حیوان باشی، چه انسان… انگار قراره همیشه بچهی من بمونی.
ادامه دارد.....
کمکم ات فهمید که این رابطه دیگر فقط شبیه نگهداری از یک حیوان نیست.
چیزی بینشان شکل گرفته بود؛
چیزی ع*میقتر.
او دیگر نمیتوانست تصور کند که بدون جیمین به خانه برگردد.
---
شب آرامی بود.
شومینهی خانهی چوبی آرام میسوخت و صدای ترقوترق چوبها با نسیم سرد بیرون ترکیب شده بود.
ات مثل همیشه بعد از یک روز طولانی، روی کاناپه نشسته بود و کتابی در دست داشت.
جیمین هم روی زمین، نزدیک پایش لوله شده بود.
اما آن شب، چیزی متفاوت به نظر میرسید.
جیمین بیقرار بود.
مدام تکان میخورد، گاهی به گوشهای میرفت و دوباره برمیگشت. گوشهایش میلرزیدند و نگاهش پر از اضطراب بود.
ات کتاب را بست و با دقت نگاهش کرد.
— «هی بیبی… چی شده؟ چرا اینقدر عجیب شدی؟»
جیمین جواب نداد.
به جای آن، شروع کرد به لرزیدن.
ن*فسهایش تندتر شد و بدن کوچک و نرمش نور عجیبی گرفت.
ات وحشتزده بلند شد.
— «جیمین؟!»
نور لحظهبهلحظه بیشتر شد، تا اینکه ات مجبور شد دستش را جلوی صورتش بگیرد و بعد… سکوت.
وقتی نور خاموش شد، ات بهتزده به وسط اتاق خیره ماند.
موجود کوچک ناپدید شده بود.
به جایش، پسری جوان، زیبا و معصوم ایستاده بود.
موهای سیاه نرمش روی پیشانیاش ریخته بود، پوست سفیدش زیر نور شومینه برق میزد و چشمهای درشت و درخشانش پر از خجالت بودند.
ات خشکش زد.
— «اینجا… چه خبره؟!»
پسر سرش را پایین انداخت، گونههایش گل انداختند.
صدایش آرام، لرزان و کودکانه بود:
— «مامی… نترس. منم… من جیمینم.»
ات یک قدم عقب رفت، قلبش تند میزد.
— «تو… جیمینی؟ اون کوچولوی گوشمخملی… تو بودی؟»
پسر سرش را تکان داد.
— «آره… من نصف حیوانم، نصف انسان.
همیشه اینطوری بودم ولی… تو اولین کسی هستی که منو نترسوندی.»
اشک در چشمانش جمع شد.
— «مامی… نرو. من هنوز همون بیبی توام.»
ات به سختی نفس کشید.
صحنه مقابلش باورنکردنی بود ولی نگاه معصوم و لرزان جیمین، همان نگاهی بود که وقتی حیوان کوچک بود هم داشت.
همان نگاه که قلبش را نرم کرده بود.
آهسته جلو رفت.
دستش را دراز کرد و روی موهای نرمش گذاشت.
— «این غیرممکنه… ولی… تو همون بیبی منی. چه انسان باشی، چه حیوان.»
جیمین با شوق سرش را بلند کرد.
چشمهایش برق زدند، لبخند کوچکی روی ل*بهایش نشست.
— «مامی… تو هنوز دوستم داری؟ حتی وقتی این شکلیام؟»
ات بیدرنگ گفت:
— «من مراقبتم. همیشه. بیبی من هر شکلی که باشه، باز بیبی منه.»
جیمین ناگهان در آغوشش پرید.
بدنش حالا دیگر نه کوچک و حیوانی، بلکه انسانی بود، اما همچنان مثل بچهای خودش را به س*ینهی ات فشار داد. صدایش پر از آرامش و عشق بود:
— «مامی… بالاخره یکی منو میخواد.»
ات دستهایش را دور او حلقه کرد. برای اولین بار بعد از مدتها، قلبش حس کرد چیزی واقعی پیدا کرده است.
---
صبح روز بعد، وقتی ات بیدار شد، چیزی دید که نمیدانست باید بخندد یا تعجب کند.
جیمین در حالت انسانی روی زمین، نزدیک تخت خوابیده بود، اما با حالتی کودکانه، نصف بدنش از پتو بیرون افتاده بود.
موهایش بههم ریخته بود، ل*بهایش کمی باز بود و صدای نفسهای آرامش فضا را پر کرده بود.
درست مثل همان بیبی دیروزی.
ات لبخندی زد. با خودش فکر کرد:
چه حیوان باشی، چه انسان… انگار قراره همیشه بچهی من بمونی.
ادامه دارد.....
- ۱۱.۳k
- ۱۵ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط