طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟
طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟
.⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦. ⊰❁⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦.
---
پارت ۶۷ | «اولین جرقهی حسادت»
صبح روز بعد...
شرکت مثل همیشه شلوغ بود.
مانلی از صبح در اتاق طراحی مشغول آماده کردن چند نمونه لباس جدید بود.
در همان لحظه، رئیس پروژه همراه یکی از طراحهای تازهوارد وارد اتاق شد.
«مانلی، ایشون از امروز چند هفته کنار شما روی پروژه کار میکنن.»
پسر جوان با لبخند مودبانهای دستش را جلو آورد.
«سلام، من مینسو هستم.»
مانلی هم با احترام دست داد.
«سلام، خوش اومدین.»
شروع کردند دربارهی پارچهها و طرحها صحبت کردن.
---
همان موقع...
اعضا برای استراحت از سالن تمرین بیرون آمدند.
جیهوپ گفت:
«من میرم یه قهوه بگیرم.»
جین هم همراهش رفت.
تهیونگ بطری آبش را برداشت و بیهدف در راهرو قدم زد.
وقتی از کنار اتاق طراحی رد شد...
ناخودآگاه نگاهش داخل اتاق افتاد.
مانلی داشت با همان طراح جدید دربارهی طرحها حرف میزد.
هر دو لبخند میزدند.
پسر جوان چیزی گفت و مانلی خندید.
...
تهیونگ بیاختیار چند ثانیه همانجا ایستاد.
لبخند روی صورتش آرامآرام محو شد.
با خودش گفت:
«احتمالاً فقط همکارشه...»
اما نمیدانست چرا...
دیدن خندهی مانلی با یک نفر دیگر، دلش را کمی فشرد.
بدون اینکه وارد اتاق شود، آرام برگشت.
---
وقتی به سالن تمرین رسید...
جیمین متوجه حالش شد.
«هیونگ؟»
«هوم؟»
«چیزی شده؟»
«نه...»
جونگکوک خندید.
«پس چرا انقدر ساکتی؟»
تهیونگ فقط شانه بالا انداخت.
«خستهام.»
نامجون نگاهی کوتاه به او انداخت.
چیزی نگفت.
اما انگار حدس زده بود چه اتفاقی افتاده است.
---
از آن طرف...
بعد از تمام شدن جلسه...
مانلی پوشهها را جمع میکرد.
مینسو با لبخند گفت:
«راستی، طراحیهاتون واقعاً قشنگه.»
مانلی مؤدبانه لبخند زد.
«ممنون، لطف دارین.»
در همان لحظه...
از پشت شیشهی اتاق، تهیونگ را دید که همراه اعضا از راهرو رد میشد.
ناخودآگاه نگاهش او را دنبال کرد.
اما تهیونگ این بار...
حتی سرش را هم به سمت اتاق برنگرداند.
مانلی کمی تعجب کرد.
«عجیبه... همیشه سلام میکرد.»
---
عصر...
تمرین تمام شد.
اعضا آمادهی رفتن بودند.
تهیونگ کفشش را پوشید.
جیهوپ گفت:
«بیا بریم، دیر شد.»
همه از اتاق بیرون رفتند.
وقتی از کنار اتاق طراحی رد شدند...
مانلی از اتاق بیرون آمد.
با لبخند گفت:
«خسته نباشید.»
همه جواب دادند.
«تو هم خسته نباشی.»
اما تهیونگ...
فقط لبخند کوتاهی زد و گفت:
«شب بخیر.»
بعد بدون اینکه مثل همیشه چند لحظه بایستد، همراه بقیه رفت.
---
مانلی چند ثانیه به رفتنش نگاه کرد.
لبخندش کمرنگ شد.
زیر لب گفت:
«...انگار ناراحته.»
نمیدانست چرا...
اما برای اولین بار، دلش میخواست بداند چه چیزی ذهن تهیونگ را مشغول کرده است.
---
از آن طرف...
داخل آسانسور...
جین آرنجش را آرام به تهیونگ زد.
«همهچی خوبه؟»
تهیونگ لبخند ساختگی زد.
«آره.»
جین نگاه معنیداری به نامجون کرد.
نامجون فقط لبخند محوی زد.
او خوب میدانست...
گاهی آدم، قبل از اینکه عشقش را بفهمد...
اولین چیزی که حس میکند...
حسادت است.
پایان پارت ۶۷... 🤍🌙
.⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦. ⊰❁⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦.
---
پارت ۶۷ | «اولین جرقهی حسادت»
صبح روز بعد...
شرکت مثل همیشه شلوغ بود.
مانلی از صبح در اتاق طراحی مشغول آماده کردن چند نمونه لباس جدید بود.
در همان لحظه، رئیس پروژه همراه یکی از طراحهای تازهوارد وارد اتاق شد.
«مانلی، ایشون از امروز چند هفته کنار شما روی پروژه کار میکنن.»
پسر جوان با لبخند مودبانهای دستش را جلو آورد.
«سلام، من مینسو هستم.»
مانلی هم با احترام دست داد.
«سلام، خوش اومدین.»
شروع کردند دربارهی پارچهها و طرحها صحبت کردن.
---
همان موقع...
اعضا برای استراحت از سالن تمرین بیرون آمدند.
جیهوپ گفت:
«من میرم یه قهوه بگیرم.»
جین هم همراهش رفت.
تهیونگ بطری آبش را برداشت و بیهدف در راهرو قدم زد.
وقتی از کنار اتاق طراحی رد شد...
ناخودآگاه نگاهش داخل اتاق افتاد.
مانلی داشت با همان طراح جدید دربارهی طرحها حرف میزد.
هر دو لبخند میزدند.
پسر جوان چیزی گفت و مانلی خندید.
...
تهیونگ بیاختیار چند ثانیه همانجا ایستاد.
لبخند روی صورتش آرامآرام محو شد.
با خودش گفت:
«احتمالاً فقط همکارشه...»
اما نمیدانست چرا...
دیدن خندهی مانلی با یک نفر دیگر، دلش را کمی فشرد.
بدون اینکه وارد اتاق شود، آرام برگشت.
---
وقتی به سالن تمرین رسید...
جیمین متوجه حالش شد.
«هیونگ؟»
«هوم؟»
«چیزی شده؟»
«نه...»
جونگکوک خندید.
«پس چرا انقدر ساکتی؟»
تهیونگ فقط شانه بالا انداخت.
«خستهام.»
نامجون نگاهی کوتاه به او انداخت.
چیزی نگفت.
اما انگار حدس زده بود چه اتفاقی افتاده است.
---
از آن طرف...
بعد از تمام شدن جلسه...
مانلی پوشهها را جمع میکرد.
مینسو با لبخند گفت:
«راستی، طراحیهاتون واقعاً قشنگه.»
مانلی مؤدبانه لبخند زد.
«ممنون، لطف دارین.»
در همان لحظه...
از پشت شیشهی اتاق، تهیونگ را دید که همراه اعضا از راهرو رد میشد.
ناخودآگاه نگاهش او را دنبال کرد.
اما تهیونگ این بار...
حتی سرش را هم به سمت اتاق برنگرداند.
مانلی کمی تعجب کرد.
«عجیبه... همیشه سلام میکرد.»
---
عصر...
تمرین تمام شد.
اعضا آمادهی رفتن بودند.
تهیونگ کفشش را پوشید.
جیهوپ گفت:
«بیا بریم، دیر شد.»
همه از اتاق بیرون رفتند.
وقتی از کنار اتاق طراحی رد شدند...
مانلی از اتاق بیرون آمد.
با لبخند گفت:
«خسته نباشید.»
همه جواب دادند.
«تو هم خسته نباشی.»
اما تهیونگ...
فقط لبخند کوتاهی زد و گفت:
«شب بخیر.»
بعد بدون اینکه مثل همیشه چند لحظه بایستد، همراه بقیه رفت.
---
مانلی چند ثانیه به رفتنش نگاه کرد.
لبخندش کمرنگ شد.
زیر لب گفت:
«...انگار ناراحته.»
نمیدانست چرا...
اما برای اولین بار، دلش میخواست بداند چه چیزی ذهن تهیونگ را مشغول کرده است.
---
از آن طرف...
داخل آسانسور...
جین آرنجش را آرام به تهیونگ زد.
«همهچی خوبه؟»
تهیونگ لبخند ساختگی زد.
«آره.»
جین نگاه معنیداری به نامجون کرد.
نامجون فقط لبخند محوی زد.
او خوب میدانست...
گاهی آدم، قبل از اینکه عشقش را بفهمد...
اولین چیزی که حس میکند...
حسادت است.
پایان پارت ۶۷... 🤍🌙
- ۱۲۰
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط