خاطره روز آخر ؛
خاطره روز آخر ؛
مثل همیشه صبح زود نرفت. ناخن های نرگس را گرفت. سر به سرش گذاشت و بازی کرد. می گفت: «ببین ورپریده چه قدر شیرین شده. خودشو لوس می کنه.» یکی دوبار رفت بیرون، دوباره برگشت. چند تا نوار کاست داد و گفت: «حرف های خوبی داره. گوش کن، حوصله ات سر نمی ره.» همیشه می گفتم:«به دوستانت بگو اگر شهید شدی،من اولین نفری باشم که باخبر می شم.» از صبح اخبار گوش نکرده بودم. دوستم تلفن کرد و گفت:«اخبار گفته چند نفر شهید شدند. اسم مجید بقایی رو هم گفتن. نفر اول را نشنیدم کیه» نخواستم باور کنم نفر اول غلامحسین است.خاطره از همسر شهید حسن باقری (غلامحسین افشردی)
مثل همیشه صبح زود نرفت. ناخن های نرگس را گرفت. سر به سرش گذاشت و بازی کرد. می گفت: «ببین ورپریده چه قدر شیرین شده. خودشو لوس می کنه.» یکی دوبار رفت بیرون، دوباره برگشت. چند تا نوار کاست داد و گفت: «حرف های خوبی داره. گوش کن، حوصله ات سر نمی ره.» همیشه می گفتم:«به دوستانت بگو اگر شهید شدی،من اولین نفری باشم که باخبر می شم.» از صبح اخبار گوش نکرده بودم. دوستم تلفن کرد و گفت:«اخبار گفته چند نفر شهید شدند. اسم مجید بقایی رو هم گفتن. نفر اول را نشنیدم کیه» نخواستم باور کنم نفر اول غلامحسین است.خاطره از همسر شهید حسن باقری (غلامحسین افشردی)
- ۱.۱k
- ۱۳ خرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط