یه روز پسره با عشقش میره سر قرار

یه روز پسره با عشقش میره سر قرار
دختره به پسره یه کادو میده
کادو هم ساعت بود
بعد رو به پسره میکنه و میگه :
تا هرموقع که این ساعت کار بکنه من باهات میمونم ولی یه روزی ایست بکنه من از تو جدا میشم
پسره از ترس این که عشقش رو از دست بده میره پیش یه ساعت فروش
رو به ساعت فروش میکنه و میگ :
از باطری این نوع ساعت یه 100 تا میخوام
ساعت فروش ساعت رو باز میکنه و میگه
این ساعت باطری نمیخواد
پسره با تعجب میپرسه :
باطری نمیخواد! یعنی چی ؟
ساعت فروش میگه :
این ساعت با نبض دستت کار میکنه:)
دیدگاه ها (۲)

alireza jb❤ 💜 💙 💚 💛

Alireza jb

alireza jb

لیدی ها بزارید یه سمی براتون تعریف کنم

اینطوریه که یه پسر بوده که با مامانش زندگی میکرده و اونا فقی...

سناریو قفل آبی پارت ۱

رمان بهترین من،پارت۴☆چویا:گ..م شو اون طرفدازای:من که روی زمی...

هیتر هایی که مارا به هم وابسته کردن پارت ۴

صبح میشه ساکورا پا میشه میره تو حال و میفهمه میزوکی رفته دست...

چندپارتیتوروز تولد منو فراموش کردی!تام از خونه رفت بیرون و ب...

داستان این اهنگ:داخل انگلستان ی رسمی بوده که وقتی دو نفر عاش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط