آیا نفرت ماندگار خواهد بود
آیا نفرت ماندگار خواهد بود؟
پارت ۶۲
(ویو نیلسو )= ساعت نزدیک ۱۲ بود که از همه خداحافظی کردیم و از عمارت زدیم بیرون
سوار ماشین شدیم و رفتیم به سمت خونه
توی راه هیچ حرفی بین مون رد و بدل نشد . منم چیزی نمیگفتم چون ازش دلخورم هنوز و اونم خوب اینو میدونست.
رسیدیم خونه
من زودتر پیاده شدم و داخل رفتم.
دمپاییروفرشی هامو پوشیدم و به سمت آشپزخونه رفتم تا آب بخورم
همینطور که از کابینت لیوان برمیداشتم کوک اومد آشپزخونه
بی توجه بهش از کنارش گذشتم و لیوان رو پر آب کردم
بعد از اینکه آب خوردم میخواستم برم که کوک از پشت سرم لب زد:
_"نیلسو؟."
برگشتم سمتش و بی تفاوت نگاهش کردم
انگار میخواست سر صحبت رو باز کنه:
_"احتمالا ... فردا ظهر راه بیوفتیم ... پس چمدون و وسایلتو آماده کن."
سر تکون دادم و بدون حرف یا عکسالعملی رفتم بالا
میخوام مدتی باهاش مثل قبل نباشم تا بفهمه چه کاری کرده.
ولی .... ته دلم حس میکنم میشکنه
هوف . بیخیال
فعلا وقت فکر کردن به اینا نیست
رفتم داخل اتاق . لباس هامو عوض کردم و یه ست خونگی پوشیدم
بعد شروع کردم به جمع کردن وسایلم
وسایل ضروری که باید دم دست باشن رو داخل یه چمدون کوچیک گذاشتم و بقیه رو داخل یه چمدون بزرگ
کارم تموم شد . ولی خبری از کوک نبود . رفتم پایین
روی کاناپه نشسته بود
سرشو به عقب تکیه داده بود و دستاشو تو هم قفل کرده بود
صبر کن! اون داره ..... گریه میکنه؟؟
باورم نشد . رفتم نزدیک تر ، دقیق روبهروش...
شرط ۳۰۰ لایک ، ۱۰۰ بازنشر
پارت ۶۲
(ویو نیلسو )= ساعت نزدیک ۱۲ بود که از همه خداحافظی کردیم و از عمارت زدیم بیرون
سوار ماشین شدیم و رفتیم به سمت خونه
توی راه هیچ حرفی بین مون رد و بدل نشد . منم چیزی نمیگفتم چون ازش دلخورم هنوز و اونم خوب اینو میدونست.
رسیدیم خونه
من زودتر پیاده شدم و داخل رفتم.
دمپاییروفرشی هامو پوشیدم و به سمت آشپزخونه رفتم تا آب بخورم
همینطور که از کابینت لیوان برمیداشتم کوک اومد آشپزخونه
بی توجه بهش از کنارش گذشتم و لیوان رو پر آب کردم
بعد از اینکه آب خوردم میخواستم برم که کوک از پشت سرم لب زد:
_"نیلسو؟."
برگشتم سمتش و بی تفاوت نگاهش کردم
انگار میخواست سر صحبت رو باز کنه:
_"احتمالا ... فردا ظهر راه بیوفتیم ... پس چمدون و وسایلتو آماده کن."
سر تکون دادم و بدون حرف یا عکسالعملی رفتم بالا
میخوام مدتی باهاش مثل قبل نباشم تا بفهمه چه کاری کرده.
ولی .... ته دلم حس میکنم میشکنه
هوف . بیخیال
فعلا وقت فکر کردن به اینا نیست
رفتم داخل اتاق . لباس هامو عوض کردم و یه ست خونگی پوشیدم
بعد شروع کردم به جمع کردن وسایلم
وسایل ضروری که باید دم دست باشن رو داخل یه چمدون کوچیک گذاشتم و بقیه رو داخل یه چمدون بزرگ
کارم تموم شد . ولی خبری از کوک نبود . رفتم پایین
روی کاناپه نشسته بود
سرشو به عقب تکیه داده بود و دستاشو تو هم قفل کرده بود
صبر کن! اون داره ..... گریه میکنه؟؟
باورم نشد . رفتم نزدیک تر ، دقیق روبهروش...
شرط ۳۰۰ لایک ، ۱۰۰ بازنشر
- ۲۱.۳k
- ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط