part two ::
part two ::
👑🧁👑🧁👑🧁👑🧁👑🧁👑🧁👑🧁👑🧁👑🧁👑🧁👑
مایکی زیر چشمی به ا.ت نگاه کرد و ی چیزی تو دلش قلقلک خورد ولی واکنشی نشون نداد
ا.ت یهو ی دورایاکی دراورد و داد به مایکی : بفرمایید☺️
مایکی با لرزش و تعجب دورایاکی رو گرفت : م...ممنون😳
ا.ت به مایکی لبختد چشم بسته زد و ی کتاب دراورد و شروع به خوندن کرد
مایکی ناخوداگاه نزدیک ا.ت شد و میخواست بدونه که ا.ت چیکار میکنه
ا.ت از حرکت مایکی خندش گرفت و گفت : چیزی شده؟
مایکی سریع برگشت سرجاش : هیچی
ا.ت یهو کتابش رو داد به مایکی : میتونید بخونیدش و برشگردونید
مایکی خیلی تعجب کرده بود : و...واقععا؟!
ا.ت سرش رو به نشانه بله تکون داد و تعظیم کوتاهی کرد و از مایکی خدافظی کرد و رفت
ویو مایکی :
وایسا ببینم...اون چرا ازم نترسید ؟ نکنه من و نمیشناخت؟ اون حتی ژاپنی نیست....امیدوارم این اتفاق ی خواب باشه چون همه از من یعنی رعیس بانتن میترسن....ولی این دختر....ی س دیگه ای داشت...وقتی نزدیکش شدم.... عطری که داشت...خیلی بهشتی بود:)
ویو نویسنده :
ا.ت جان رسید خونه و چون خون ا.ت کوچیک بود حس ایرانی نوستالژی میداد .
ا،ت جان رفت رو مبل نشست و استراحت کرد
ا.ت : اخیششششش بنظرم الان برم حموم....خیلی کثیف شدم
ا.ت رفت سمت اتاقش و حوله برداشت و رفت حموم و ساعت ۵ اومد و رفت لباسش رو پوشید و نشست رو زمین و تلویزیون رو روشن کرد و با چیزی که دید از ترس رنگش پرید
👑🧁👑🧁👑🧁👑🧁👑🧁👑🧁👑🧁👑🧁👑🧁👑🧁👑
مایکی زیر چشمی به ا.ت نگاه کرد و ی چیزی تو دلش قلقلک خورد ولی واکنشی نشون نداد
ا.ت یهو ی دورایاکی دراورد و داد به مایکی : بفرمایید☺️
مایکی با لرزش و تعجب دورایاکی رو گرفت : م...ممنون😳
ا.ت به مایکی لبختد چشم بسته زد و ی کتاب دراورد و شروع به خوندن کرد
مایکی ناخوداگاه نزدیک ا.ت شد و میخواست بدونه که ا.ت چیکار میکنه
ا.ت از حرکت مایکی خندش گرفت و گفت : چیزی شده؟
مایکی سریع برگشت سرجاش : هیچی
ا.ت یهو کتابش رو داد به مایکی : میتونید بخونیدش و برشگردونید
مایکی خیلی تعجب کرده بود : و...واقععا؟!
ا.ت سرش رو به نشانه بله تکون داد و تعظیم کوتاهی کرد و از مایکی خدافظی کرد و رفت
ویو مایکی :
وایسا ببینم...اون چرا ازم نترسید ؟ نکنه من و نمیشناخت؟ اون حتی ژاپنی نیست....امیدوارم این اتفاق ی خواب باشه چون همه از من یعنی رعیس بانتن میترسن....ولی این دختر....ی س دیگه ای داشت...وقتی نزدیکش شدم.... عطری که داشت...خیلی بهشتی بود:)
ویو نویسنده :
ا.ت جان رسید خونه و چون خون ا.ت کوچیک بود حس ایرانی نوستالژی میداد .
ا،ت جان رفت رو مبل نشست و استراحت کرد
ا.ت : اخیششششش بنظرم الان برم حموم....خیلی کثیف شدم
ا.ت رفت سمت اتاقش و حوله برداشت و رفت حموم و ساعت ۵ اومد و رفت لباسش رو پوشید و نشست رو زمین و تلویزیون رو روشن کرد و با چیزی که دید از ترس رنگش پرید
- ۵۰۲
- ۱۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط