پارت50:

پارت50:
بیماری

دخترک سرش را بالا گرفت رنگ پریده و درمانده بود چشم هایش کم نور بودند به بردارش نگاه کرد قفسه سینه اش خس خس میکرد! صدای در زنگ زده ای را میداد که نیاز به تعمیر دارد

دخترک که به زحمت چشم هایش را باز نگه داشته بود پرسید : آستا...منم مثل مامان میمیرم؟

صدایش انگار از انتهای چاهی بلند میشد ...بعد از سوال چشم هایش بسته شد نفس هایش منظم شد و سرش را عقب انداخت بیهوش شد ولی هنوز خون از دهان و بینی اش میریخت

پسرک ترسیده بود بغض در صدایش واضح بود و موج میزد: هعی!!! تکون بخور!!! حالت خوبه ؟ سوزومه !!!!

روز بعد
۱۳ فوریه - سال ۱۹۹۵

آستا با تعجب حرف دکتر را تکرار کرد : خون کمیاب؟ مشکلات ریه !؟!

دکتر به سی تی اسکن های توی دستش اشاره کرد : همون چیزی که گفتم اقای کازوکی!

آستا اعصبی دور مطب دکتر می‌چرخید

آستا : امکان نداره....نمیشه ....نه نه دوباره نه

دکتر با خونسردی گفت: این احتمالا ژنتیکیه و بر میگرده به بیماری مادرتون

آستا تاکید کرد: اون سرطان خون داشت!!!

دکتر سر تکون داد : و خونش بسیار کمیاب بود ...و شما نمیتونستید....

آستا به دکتر خیره شد بغض کرده بود و اشک هایش هر لحظه او را تهدید به ریختن میکرد

آستا حرف دکتر را کامل کرد :و من نتونستن نجاتش بدم ؟ نتونستم اون پول هنگفتی رو که بابت پیدا کردن این خون کمیاب میگرفتید پرداخت کنم؟!؟ و مامانم مرد ؟ الان دارید میگید تقصیر منه ؟

دکتر ساکت بود تقریباً به حرف های احساسی آستا گوش نمیداد

آستا به دست هایش خیره شد و با ناباوری پرسید : یعنی...اگه به اندازه کافی پول نداشته باشم...خواهرم هم میمیره ؟

دکتر هیچ درکی از موقعیت آستا نداشت با صدای یکنواختی گفت : شاید بهتره بری دنبال یه شغل پر درامد....

آستا همانطور که سرش پایین بود با ناامید به سمت در رفت

درست قبل از خروجش صدای دکتر در مطب پیچیده

دکتر : پول قدرته و قدرت احترام میاره

=×=×=×=
صدای دکتر در سر آستا مثل گردبادی می‌چرخید
از مطب خارج شد و به صندلی های انتظار نگاه کرد خواهرش روی یکی از صندلی ها نشسته بود و به نقطه ای نامعلوم در دیوار خیره بود
مثل همیشه موموز و عجیب

آستا روی صندلی کنار خواهرش نشست سرش را در دست هایش گرفت از خستگی و استرس میلرزید

بعد از چند ثانیه شروع به صحبت کرد صدایش ار بین دست هایش خفه بود : سوزومه....چرا به من نگفتی ؟ می‌دونی اگه بلایی سرت میومد چی‌ میشد...میدونـ...

سوزومه کاملا بی تفاوت به سوال های بردارش شروع به صحبت کرد : از چند روز....

صداس آستا بالا تر رفت و به دادی کر کننده تبدیل شد : میدونی اگه بلایی سرت میومد تو رو از من میگرفتن و میبردن یتیم خونه !!! من همین الان هم با بدبختی و خیلی زحمت سرپرستیت رو به عهده گرفتم!! سنم کمه...زیر سن قانونی! میفهمی به چه سختی سرپرستی تو رو گرفتم ؟

سوزومه به بردارش نگاه کرد در اعماق نگاهش دلش برای برادرش می‌سوخت و از خودش برای درست کردن این هرج و مرج متاسف بود

سوزومه ادامه داد : روز بعد از مرگ مامان بود که سرفه ها شروع شد...گاهی بین اون ها چند سرفه خونی هم بود تا دیروز که...

نمیتوانست جلمه اش را کامل کند و البته نیازی هم به کامل کردنش نبود هر دو با چشم های خود دیدن سوزومه از شدت سرفه های خونی بیهوش شده بود

آستا زیر لب چیزی در مورد قول دادن و زنده ماندن گفت و بعد سکوت دوباره حکمفرما شد

صدای عقربه های ساعت تنها صدای بود که هر چند ثانیه شنیده می‌شد

سوزومه سکوت را شکست و زمزمه کرد:آستا...متاسفم که به دنیا اومدم...

+*+*+*+*+
سال 2006 - توکیو - ژاپن
( مطابق با فصل سه قسمت دوم)


جلسه توی معبد موساشی شروع شد با توجه به جریانات اخیر چیز طبیعی بود

دراکن با صدای رسا اعلام کرد: دیروز در سراسر توکیو به اعضای گنگ توکیو مانجی حمله شده که کار تنجیکو بود یه گنگ از یوکوهاما

دراکن کمی مکث کرد و بعد تاکید کرد: این اطلاعات تایید شدن ! تنجیکو یه گنک تازه تاسیس شده است...هنوز دقیق نمیدونیم چه جور گنگیه...
دیدگاه ها (۳)

ران هایتانی؟لُر مخفی ✓

منو رفیقم تو گپ : اره عزیزمتو پیوی: هوی حرومزا....

همه باهم برابرند ولی برخی برابرترند....

این همه انتخاب دازای : اون کله دوتیکه رو می‌خوام 🗿✨

پارت ۴۹:هوای سنگینسال ۲۰۰۶یوکوهاما:پسرک مو سفید با اون لباس ...

چندپارتی[از خون تا عشق]

بقیش●سوناده کنار تخت ساسکه نشست، موهای بلندش را از روی شانه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط