به نام خدایی که جان و روح را آفرید

به نام خدایی که جان و روح را آفرید
CENTER
قسمت*۷*
چراغ‌ها ساعت یازده دقیقاً خاموش شدند.
تاریکی در سلول ریخت، نه تدریجی، بلکه یک‌دفعه، مثل این که کسی پلک دنیا را بسته باشد. رینا چند ثانیه چشم‌هایش را باز نگه داشت تا به سیاهی عادت کند. فایده‌ای نداشت. این تاریکی، تاریکی مطلق بود. حتی طرح سفید سقف هم محو شده بود.
صدای الکس از پشت دیوار آمد.
"صدایم میاد؟"
"آره."
نفس کشید. حالا یا هیچ وقت.
"الکس، من یه نقشه دارم."
صدای خش خش از آن طرف. الکس روی تشکش نشسته بود. رینا می‌توانست تصور کند: پشت به دیوار، زانوها را جمع کرده، چاقوی کوچکی که پنهان کرده بود توی دستش. همان چاقویی که یک بار از سالن سبز دزدیده بود و هیچ کس نفهمید.
"چه نقشه‌ای؟" صدایش گرفته بود.
"می‌خوام بریم بیرون."
سکوت.
"بیرون یعنی چی؟" الکس بالاخره گفت. "بیرون از سلول؟ از راهرو؟ از کل این... از کل مرکز؟"
"آره. همه‌ش."
"رینا، ما حتی نمی‌دونیم بیرون چه شکلیه."
"بدتر از اینجا نمیتونه باشه."
الکس چیزی نگفت. نیازی نبود. هر دویشان یک چیز را خوب می‌دانستند: بچه‌هایی که سعی کرده بودند فرار کنند، دیگر هیچ وقت به سلول‌هایشان برنگشته بودند. نه به این راهرو. نه به هیچ راهروی دیگری.
اما رینا حرفش را ادامه داد.
"سال پیش اون پسر داخل راهرو شرقی رو یادته؟"
"آریس؟"
"آره. اون گفت که یه در پشت سالن قرمز هست. یه در که هیچ وقت باز نمیشه."
دیدگاه ها (۱)

به نام خدایی که جان و روح را آفریدCenterقسمت*۸*"سال پیش اون ...

به نام خدایی که جان و روح را آفریدCENTERقسمت*۹*سه روز بعد، ا...

بچه ها یه سوال؟داستانی که دارم مینویسم(center) براتون چه وای...

به نام خدایی که جان و روح را آفریدCenterقسمت *۶/۵*بعد از چند...

به نام خدایی که جان و روح را آفریدCENTERقسمت*۱۰*یک هفته بعد،...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط