مامان!

مامان!

لحاف من رنگی بود، چرا سفید شده؟ 

بالشم مثل پنبه بود، چرا مثل سنگ شده؟

بابا!

تو میدونستی از تاریکی میترسم،

چرا لامپورو روشن نکردی؟

مگه داره بارون میاد؟

چرا همه جا بوی خاک میده؟

من دیروز حموم بودم،

چرا منو شستن؟

عشقم!

چرا گریه میکنی؟

آروم باش!

مگه وقتی زنده بودم ارزشمو فهمیدید؟...!!!
دیدگاه ها (۳)

رمان تهیونگ

لبخند قاتلپارت²¹ویو سلینتا چند دقیقه پشت پنجره خشک شده بودم....

پارت: 28 (بخش1) **زاویه دید: هیزل**آدم‌ها همیشه یه الگوی رفت...

رمان:رویای او وقسم به تمام مقدساتم که تو رویای منی 🫀 پارت:6ا...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p65نینا چشم‌هاش رو ریز کرد.«یعنی نگران من...

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆p10رفتم حموم.شاید...

جدایی

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 6جانگکوک زیر لب غرید...

KIM V

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط