مافیای دوست داشتنی من

مافیای دوست داشتنی من
Part:2

باران هنوز بی امان میبارید و صدای رعد و برق تو فاصلههای کوتاه اتاق رو پر میکرد یونگی اروم از پله ها پایین اومد کوتش رو روی شونههاش انداخته بود و قلبش تندتر از همیشه میزد لیا اون پایین پشت بار منتظرش بود موهای خیسش به شونههاش چسبیده بود و نگاهش پر از سوال و نگرانی وقتی یونگی نزدیکش شد سرشو بالا گرفت

لیا اروم گفت:یونگی...باید باهات حرف بزنم نمیتونم اینطوری ادامه بدم

یونگی لحظهای سکوت کرد تو ذهنش صدای مادر پدرش میپیچید که سالها پیش گفته بودن《این زندگی مال تو نیست ولش کن》اما حالا فقد لیارو میدید همون دختر که قلب یخزدهاش رو دوباره زنده کرده بود اروم دستش رو دراز کرد و موهای خیس لیارو کنار زد

یونگی:امشب نمیزارم بری بارون زیاده...و من هنوز حرفامو نزدم

لیا نگاهش کرد انگار میخواست چیزی بگه اما یونگی فقط دستش رو گرفت و به سمت اتاق پشتی راهنماییش کرد تو دلش میدونست که این عشق ممکنه همهچیز رو تغییر بده حتی با اینکه خطرناک باشه


نویسنده:Maral♡
دیدگاه ها (۷)

ببخشید گوگولیا معرفی رمانو من ننوشتم راستش دختر خالم گوشیمو ...

معرفی رمان☆اسم رمان:مافیای دوست داشتنی منشخصیت های اصلی:لیا•...

ببینید گایید منو🤦‍♀️

انگار یکی از رمان مافیای دوست داشتنی من خوشش اومده😊💓اونا شخص...

مافیای دوست داشتنی من𝐏𝐚𝐫𝐭:4یونگی دستش رو اروم دستش رو از پشت...

مافیای دوست داشتنی من𝐏𝐚𝐫𝐭:3تو اتاق پشتی نور کمرنگ قدیمی روی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط