🎭 آخرین نقش

🎭 آخرین نقش

پارت نهم

صبح روز بعد، لیانا زودتر از همیشه به استودیو رسید.

تهیونگ هنوز نیامده بود.

لیانا مدام به ساعت نگاه می‌کرد.

— یعنی کجاست؟

مگی کنارش نشست.

— منتظر کی هستی؟

— هیچ‌کس.

— لیانا...

— خب تهیونگ.

مگی خندید.

— بالاخره اعتراف کردی!

— چی رو؟

— اینکه منتظرشی.

— فقط می‌خوام حقیقت رو بدونم.

— آره، معلومه.

قبل از اینکه لیانا جواب بدهد، صدای تهیونگ از پشت سرشان آمد:

— حقیقت رو می‌خواستی؟

لیانا برگشت.

— آره.

تهیونگ به مگی نگاه کرد.

— می‌شه چند دقیقه تنها باشیم؟

مگی لبخند زد.

— البته.

وقتی مگی رفت، لیانا روبه‌روی تهیونگ ایستاد.

— خب؟

تهیونگ نفس عمیقی کشید.

— اون اتفاقی که چند سال پیش افتاد...

— آره؟

— تقصیر من نبود.

لیانا اخم کرد.

— چی؟

— من باعث نشدم تو اون نقش رو از دست بدی.

لیانا چند ثانیه ساکت ماند.

— پس چرا همه گفتن تو باعثش شدی؟

— چون من چیزی نگفتم.

— چرا؟

تهیونگ نگاهش را پایین انداخت.

— چون اون موقع فکر می‌کردم سکوت کردن بهتره.

— بهتر برای کی؟

— برای تو.

لیانا با عصبانیت خندید.

— برای من؟ تو با سکوتت باعث شدی سال‌ها فکر کنم از رویاهام محرومم کردی!

— می‌دونم.

— نه، نمی‌دونی!

تهیونگ یک قدم جلو آمد.

— اون روز من فهمیدم تهیه‌کننده می‌خواست تو رو از پروژه کنار بذاره.

— چرا؟

— چون یکی از افراد مهم پروژه، تو رو نمی‌خواست.

— کی؟

تهیونگ سکوت کرد.

لیانا با ناراحتی گفت:

— تهیونگ، اسمش رو بگو.

— نمی‌تونم.

— باز همون حرف‌ها!

— چون اگه اسمش رو بگم، همه‌چیز بدتر می‌شه.

— برای من یا برای خودت؟

تهیونگ جواب نداد.

لیانا کیفش را برداشت.

— می‌دونی چیه؟ من دیگه نمی‌خوام چیزی بدونم.

تهیونگ دستش را گرفت.

— صبر کن.

لیانا برگشت.

— چی؟

تهیونگ آرام گفت:

— فقط یه چیز رو باور کن.

— چی؟

— من هیچ‌وقت نمی‌خواستم بهت آسیب بزنم.

لیانا به چشم‌هایش نگاه کرد.

برای اولین بار، تهیونگ هیچ شوخی‌ای نمی‌کرد.

هیچ لبخندی نداشت.

فقط صداقتی تلخ در نگاهش بود.

لیانا آرام دستش را از دست او بیرون کشید.

— پس چرا هنوز داری چیزی رو ازم پنهان می‌کنی؟

تهیونگ ساکت ماند.

لیانا با ناراحتی گفت:

— دقیقاً همین باعث می‌شه نتونم بهت اعتماد کنم.

و از آنجا دور شد.

تهیونگ به رفتنش خیره ماند.

گوشی‌اش زنگ خورد.

به صفحه نگاه کرد.

یک پیام ناشناس بود:

«اگه حقیقت رو به لیانا بگی، این بار دیگه فقط شغلش رو از دست نمی‌ده.»

چهره‌ی تهیونگ در یک لحظه تغییر کرد.

— لعنتی...

ادامه دارد... 🎭🖤
﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊
شرط برای سه پارت بعدی:
ˡᶦᵏᵉ :𝟽𝟶🎭࿐
ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ :𝟺𝟶🎭࿐
ʳᵉᵖᵒˢᵗ :𝟷𝟽🎭࿐
دیدگاه ها (۲۳)

🎭 آخرین نقشپارت هشتمفیلم‌برداری آن روز تا شب طول کشید.وقتی ه...

🎭 آخرین نقشپارت هفتمروز بعد، لیانا زودتر از همه به استودیو ر...

🎭 آخرین نقشپارت پنجمروزهای فیلم‌برداری یکی‌یکی می‌گذشتند.لیا...

🎭 آخرین نقشپارت ششملیانا هنوز به دست تهیونگ نگاه می‌کرد.— دس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط