رمان حقیقت خاکستری💥
رمان حقیقت خاکستری💥
♡6♡
جوردی کاترینا نفسی کشید و بعد گفت
پس لئوناردو کو آنتونیو لب زد
-یکم دیگه میاد کاترینا لبخندی زد
کف دستم عرق کرده بود یهو یکی وارد شد
که آلیس گفت
-عشقمم اومد
کاترینا پوفی کشید و لب زد
-آنجل اون لئو ناردو هستش نگاهش کردم چشم و ابرو
مشکی عضله هاش گنده بود
پیرهن مشکی
آلیس رفت بغلش کرد لئوناردو اونو از خودش
جدا کرد نشست رو ب و من
کاترینا از خوشحالی لب زد
-لئو نارد بلاخره تک دختر عمو ماتیا رو اومد تو جمع مون
لئونارد چشمش رو من ثابت موند و بعد سرد لب زد
-خوش اومد
آنتونیو دستمو گرفت و گفت
-ناراحت نشو آنجل
-نباباا
کاترینا خوشحال بود اما من میخواستم هر چی زودتر تموم
شه
آلیس چسبیده بود به لئونارد عجیبه چقدر مغروره بر عکس آنتونیو
یهو یه پسر دیگه اومد
نگاهی به کاترینا انداختم که لب زد
-اون آلبرتو هستش پسر عمو بزرگه که دوست پسر
آنیتا میشه
-اوهوم
یکم نشسته بودیم بقیه حرف میزدن احساس غریبی میکردم پاشدم
و لب زدم
رمان حقیقت خاکستری 💥
♡7♡
-از آشنایی باهاتون خوشحال شدم بای بای
میخواستم برم که کاترینا لب زد
منو براندو هم میریم بای
رفتم بیرون میخواستم برم سمت ایستگاه اتوبوس
که کاترینا گفت
-آنجل مگه مردیم بیا با ما
دستامو تو جیبم فرو بردم و گفتم
-نه نمیخواد خودم میرم
-مسخره نمیکنم یالا سوار شو
رفتم سمتشون سوار ماشین شدم
که گوشیم زنگ خورد بابا بود
برداشتم
-الو بابا
-دخترم کجایی
-الان میام خونه
-اهان خوب پیش رفت
-هی اره
-فعلا دخترم
-فعلا بابا جون
کاترینا لب زد
-آنجل شماره تلفنتو بده
-خوب باشه
شماره امو دادم
رسیدیم که خداحافظی کردم و بعد
***
مامان دختر عمو ماتیا خیلی خوشگل بود
شبیه یکی میداد ولی یادم نمیاد کی
-کاترینا
جونم بابایی
-خودش تنها بود
اره بابا
بابا سری تکون داد که بابا بزرگ اومد پله هارو پایین
لئونارد کنار آنتونیو نشسته بود
♡6♡
جوردی کاترینا نفسی کشید و بعد گفت
پس لئوناردو کو آنتونیو لب زد
-یکم دیگه میاد کاترینا لبخندی زد
کف دستم عرق کرده بود یهو یکی وارد شد
که آلیس گفت
-عشقمم اومد
کاترینا پوفی کشید و لب زد
-آنجل اون لئو ناردو هستش نگاهش کردم چشم و ابرو
مشکی عضله هاش گنده بود
پیرهن مشکی
آلیس رفت بغلش کرد لئوناردو اونو از خودش
جدا کرد نشست رو ب و من
کاترینا از خوشحالی لب زد
-لئو نارد بلاخره تک دختر عمو ماتیا رو اومد تو جمع مون
لئونارد چشمش رو من ثابت موند و بعد سرد لب زد
-خوش اومد
آنتونیو دستمو گرفت و گفت
-ناراحت نشو آنجل
-نباباا
کاترینا خوشحال بود اما من میخواستم هر چی زودتر تموم
شه
آلیس چسبیده بود به لئونارد عجیبه چقدر مغروره بر عکس آنتونیو
یهو یه پسر دیگه اومد
نگاهی به کاترینا انداختم که لب زد
-اون آلبرتو هستش پسر عمو بزرگه که دوست پسر
آنیتا میشه
-اوهوم
یکم نشسته بودیم بقیه حرف میزدن احساس غریبی میکردم پاشدم
و لب زدم
رمان حقیقت خاکستری 💥
♡7♡
-از آشنایی باهاتون خوشحال شدم بای بای
میخواستم برم که کاترینا لب زد
منو براندو هم میریم بای
رفتم بیرون میخواستم برم سمت ایستگاه اتوبوس
که کاترینا گفت
-آنجل مگه مردیم بیا با ما
دستامو تو جیبم فرو بردم و گفتم
-نه نمیخواد خودم میرم
-مسخره نمیکنم یالا سوار شو
رفتم سمتشون سوار ماشین شدم
که گوشیم زنگ خورد بابا بود
برداشتم
-الو بابا
-دخترم کجایی
-الان میام خونه
-اهان خوب پیش رفت
-هی اره
-فعلا دخترم
-فعلا بابا جون
کاترینا لب زد
-آنجل شماره تلفنتو بده
-خوب باشه
شماره امو دادم
رسیدیم که خداحافظی کردم و بعد
***
مامان دختر عمو ماتیا خیلی خوشگل بود
شبیه یکی میداد ولی یادم نمیاد کی
-کاترینا
جونم بابایی
-خودش تنها بود
اره بابا
بابا سری تکون داد که بابا بزرگ اومد پله هارو پایین
لئونارد کنار آنتونیو نشسته بود
- ۶۷۴
- ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط