از بهر خدا بنگر در روی چو زر جانا

از بهر خدا بنگر در روی چو زر جانا
هر جا که روی ما را با خویش ببر جانا

چون در دل ما آیی تو دامن خود برکش
تا جامه نیالایی از خون جگر جانا

ای ماه برآ آخر بر کوری مه رویان
ابری سیه اندرکش در روی قمر جانا

زان روز که زادی تو ای لب شکر از مادر
آوه که چه کاسد شد بازار شکر جانا

گفتی که سلام علیک بگرفت همه عالم
دل سجده درافتاده جان بسته کمر جانا

چون شمع بدم سوزان هر شب به سحر کشته
امروز بنشناسم شب را ز سحر جانا

شمس الحق تبریزی شاهنشه خون ریزی
ای بحر کمربسته پیش تو گهر جانا

حضرت مولانا
دیدگاه ها (۱)

شهید زنده ای جانباز نستوهصلابت در تنت پیچیده چون کوهگل خورشی...

‌از بهر خدا بنگر در روی چو زر جاناهر جا که روی ما را با خویش...

ای شاد که ما هستیم اندر غم تو جاناهم محرم عشق تو هم محرم تو ...

ای شاد که ما هستیم اندر غم تو جاناهم محرم عشق تو هم محرم تو ...

ای یوسف خوش نام ما خوش می‌روی بر بام ماانا فتحنا الصلا بازآ ...

با محبّت به دل سنگت اثر خواهم کرداز خیالت همه شب باز گذر خوا...

با محبّت به دل سنگت اثر خواهم کرداز خیالت همه شب باز گذر خوا...

ای یوسف خوش نام ما خوش می روی بر بام ماانا فتحنا الصلا بازآ ...

( شعر از خودم )تندی مکن ای همسفر , آهسته رو آهسته تر *جا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط