I can be myself with him

I can be myself with him
Part⁵⁷

جونگکوک:از وقتی تو اومدی،تهیونگ رفتارش عوض شده..یعنی قبلا با معرفت بود و بی رحم..اما الان خیلی مهربون شده
-منظورت چیه؟
جونگکوک:تو براش فرق داری!

جرعه ی اخر قهوه‌اش رو خورد و رفت توی آشپزخونه
هضم جمله ی "تو براش فرق داری!" یکم برام سخته..مخصوصا وقتی راجب تهیونگ باشه
چرا جونگکوک نمیفهمه من آیکیوم پایینه؟
قهوه‌ام رو تموم کردم و داخل سینک گذاشتم
هوا داشت روشن میشد....
امروز برای شروع پروژه و داشتن تمرکز کامل،ساعت شیش صبح،یوگا داریم
و کیه که از خوابش بگذره و بیاد یوگا؟هیچکس
اما برای منی که ذهنم درگیره،عالیه!
دخترا کلاس یوگا و پسرا میرن برای ورزش
بعد از دوش گرفتن و انجام روتینم،نوبت انتخاب لباس بود،دوبارهههههه
یه شلوار راحت با یه تاپ و سویشرت انتخاب کردم..موهام رو گوجه کردم
بطری ابم رو برداشتم و رفتم بیرون
داخل حیاط چندتا مَت یوگا گذاشته شده و یه خانم نشسته بود
هیچکس نیومده بود و من اولین نفر بودم
یه جا در ردیف اول انتخاب کردم و نشستم
خانم با لبخند زیبایی بهم صبح بخیر گفت..و منم جوابشو دادم
کم‌کم همه اومدن
یه اقای خوشتیپ مربی پسرا بود
شروع کردیم..
تمام نگاهم روی تهیونگ بود..انگار بدنش قصد پاره کردن تیشرتش رو داشتن
همه چیز عادی بود تا اینکه تهیونگ تیشرتشو در اورد
چشمام گرد شد..و تنها صدایی که به گوش میرسید،صدای جیغ دخترا بود
تن ورزیده و عضله‌ای تهیونگ،خیلی تو چشم بود
یه نگاه به من کرد و پوزخندی زد
اون صورت گوگولیش اصلا به بدن عضله‌ایش نمیخوره
چشم تو چشم شدیم
فکر کرده میتونه حرصم رو در بیاره؟
این الان شروع یه جنگ بود؟
زیپ سویشرتم رو باز کردم..چشماش داشت بهم اخطار میداد که تمومش کنم
ولی من سویشرتم رو در اوردم و گذاشتم کنار..کمر باریک و ترقوه های سفیدم نمایان شد
صدای 'اووووو' گفتن پسرا از اون طرف اومد
چشمای تهیونگ لحظه‌ای عصبی شد
زبونشو توی لپش فرو کرد و با همون پوزخند نگاهم کرد
شونه هامو بالا انداختم
و بعد دوباره برگشتم سر تمرینم...

[ویو تهیونگ]
میدونستم اگر اینکارو بکنم حسودی میکنه..دیگه کاملا میشناسمش!
ولی وقتی سویشرتش رو در اورد،رسما داشتم از عصبانیت میترکیدم
وقتی دستاشو بالا کرد،کامل کمرش معلوم شد
ولی فقط شونه هاشو برد بالا و به کارش ادامه داد
جونگکوک اومد پیشم

جونگکوک:مثل اینکه جنگ جهانی شروع شده!
+اوهوم..دقیقا

و به کارم ادامه دادم...

[ویو نیلسو]
یوگا تموم شد..وسایلم رو جمع کردم و رفتم تو خونه
بطریم رو توی اشپزخونه و سویشرتم رو توی اتاقم گذاشتم..برگشتم توی هال
یهو توسط کسی به دیوار کوبیده شدم
تهیونگ دستامو بالا سرم قفل کرد
تعجبی نگاهش کردم..نزدیکم اومد و با صدای اروم و بمی گفت:

+دیگه اینجوری لباس نپوش خانم جانگ!
-و توهم دیگه لباستو در نیار.. میخوای همه ببیننت؟ها؟خیلی دلت میخواد حسودی کنم؟هرکاری بکنی منم همونو انجام میدم..بدم میاد بقیه تورو ببینن..بعد میای لباستو در میاری؟

دستمو از دستش ازاد کردم و رفتم توی اتاقم
رفتم توی اتاقم و لباسمو عوض کردم..چرا فقط من مشکل دارم؟حالا که اینجوری شد باهاش قهرم
روی تختم نشستم..به آیینه ی روبه روی تخت خیره شدم،به خودم
من تاحالا ناراحت نشده بودم،یا قهر نکرده بودم..ولی خب تهیونگ فرق داره

یک ساعت گذشت..هنوز از توی اتاقم بیرون نیومده بودم
حوصلم سر رفته بود..داشتم فسیل میشدم
در اتاقم زده شد..با صدای کسلی گفتم:

-بیا تو

اما کاش نمیگفتم...

*ادامه دارد...
[اسلاید دو:لباس نیلسو]
بچه ها نتم تموم شده برای همین نمیتونم زود به زود پارت بزارم
دیدگاه ها (۶)

I can be myself with himPart⁵⁶بلند شدم و به تخت تکیه دادم+با...

I can be myself with himPart⁵⁵یه چوب روبه‌روی رودخونه پیدا ک...

I can be myself with himPart³⁹سوهو اومد جلوی میزمکتابام رو ا...

I can be myself with himPart³⁵جیمین:دروغ میگی؟انگار وقعا باو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط