✍🏼همه چیز،
✍🏼همه چیز،
در یک لحظه،
به رنگِ شیشه شد؛
شفاف، اما لبههای تیز.
من به تو،
همانگونه که به زمین،
اطمینان میکردم،
ایستاده بودم؛
اما ندانستم،
که زمین،
زیرِ پایِ عشق،
در حالِ لرزیدن است.
خیانت،
آن ندایِ بلندی نیست که گوش را کر کند؛
بلکه همان زمزمهیِ آرامی است،
که در میانِ کلماتِ مهربانت،
موشکِ حقیقت را،
در قلبِ اعتماد،
رها میکند.
حالا،
هر لبخندی،
مثلِ یک تله است،
و هر نگاهی،
شکافی در آینه؛
که دیگر،
هرگز،
تصویرِ کاملِ من را باز نخواهد کرد.
✍🏼دلنوشته
در یک لحظه،
به رنگِ شیشه شد؛
شفاف، اما لبههای تیز.
من به تو،
همانگونه که به زمین،
اطمینان میکردم،
ایستاده بودم؛
اما ندانستم،
که زمین،
زیرِ پایِ عشق،
در حالِ لرزیدن است.
خیانت،
آن ندایِ بلندی نیست که گوش را کر کند؛
بلکه همان زمزمهیِ آرامی است،
که در میانِ کلماتِ مهربانت،
موشکِ حقیقت را،
در قلبِ اعتماد،
رها میکند.
حالا،
هر لبخندی،
مثلِ یک تله است،
و هر نگاهی،
شکافی در آینه؛
که دیگر،
هرگز،
تصویرِ کاملِ من را باز نخواهد کرد.
✍🏼دلنوشته
- ۱۷۹
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط