یکی از فانتزیام به وقوع پیوست !

یکی از فانتزیام به وقوع پیوست !
مامانم از بیرون اومد تا اومد از چیپسم برداره ، گفتم : اول دستتو بشور !
آقا یَک حالی داد که نگو
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
..
فقط یکم شکستگی پاهام اذیتم میکنه ولی تمام کبودیام خوب شده …
تازه دکتر گفته هفته دیگه گچ دست و پامم باز میکنه :|
نمیدونم چشم چی شده یکیشو میبندم همه جا تاریک میشه، از الودگیه حتمی!
دیدگاه ها (۸)

یکی از فانتزیام به وقوع پیوست! مامانم از بیرون اومد تا اومد ...

یکی از فانتزیام به وقوع پیوستمامانم از بیرون اومد تا اومد از...

یکی از فانتزیام به وقوع پیوستمامانم از بیرون اومد تا اومد از...

يکي از فانتزيام به وقوع پيوست! مامانم از بيرون اومد تا اومد ...

مامانم از بیرون اومد تا اومد از چیپسم برداره گفتم:اول دستتو ...

آقا بالاخره یکی از فانتزیام به وقوع پیوستمامانم از بیرون اوم...

هی هی هی....یکی از فانتزیام به وقوع پیوست! مامانم ازبیرون او...

عروسک من p4

×قسمت هفتم×پارت‌سهگازشو‌گرفتم‌و‌‌ازش دور شدمچون میدونسم به ا...

𝓛𝓲𝓽𝓽𝓵𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓼𝓸𝓷𝓮𝓻 [𝓹𝓪𝓻𝓽 ⁸]*تهیونگ ویو*دستام رو کنارم مشت کردم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط