امشب شبی دیگر شدومن با دلم تنها شدم

امشب شبی دیگر شدومن با دلم تنها شدم
گفتم حدیث عاشقی رسوا تر از رسوا شدم

پروانه واربرگردشمع آتش زدم بر جان خود
در عالم ناباوری ناگه چنین پیدا شدم

در عالم شوریدگی با آن همه دلدادگی
پا بر همه عالم زدم شیدا تر از شیدا شدم

این است حدیث عاشقی بشنو زمن این راز را
در جمع مدهوشان دگر تنها ترین تنها شدم

درکنج عزلت گوشه ای من بودم و تنها دلم
گفت و شنودی داشتیم تا عاقبت رسوا شدم

افسوس از این بندگی با این همه شرمندگی
تا من به خود باز آمدم پیدای نا پیدا شدم
دیدگاه ها (۴)

ای زمانه من از این گردش تو سیر شدمبس که آزرده شدم خسته و دلگ...

سوگند به آن حس غریبانه ی چشمت بی یاد تو هرگز سخن آغاز نکردم ...

شوقی به جهانم نیست،دیدی که چه ِهاکردیحرفی به زبانم نیست،عمرم...

ُزُلف تو همچون شَبِ جَنگ جَمَلکُشته فراوان بِدَهد در جَد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط