روزی مردی رو به حکیمی کرد

روزی مردی رو به حکیمی کرد
و گفت: ای حکیم چرا همسرم یک گل رز را که یک روز زنده است
و روز دیگر میمیرد اینقدر دوست دارد
ولی من که هرروز برایش میمیرم و زنده میشوم دوست ندارد؟
حکیم لبخندی زد و گفت: خیلی قشنگ بود با وایبر برام بفرستش
***********************
دیدگاه ها (۹)

تک پارتی جین 🦋جین بعد از یه روز خسته کننده به گوشیش نگاه کرد...

امروز ۱۶ مهر هستششاید برای همه یه روز عادی توی ماه اول فصل س...

"𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒉𝒂𝒕 𝑹𝒂𝒊𝒏𝒚 𝑵𝒊𝒈𝒉𝒕"𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟒باران دوباره شروع شده بود.همان...

🌹 رزهای خونینپارت اولصبح زود بود و یونا مثل همیشه توی گل‌فرو...

پارت آخر

Part:7🐣این بار صبح سونا فرق داشت یک نفر بود که به او اهمیت ب...

تک پارتی از:جیناسم:پس منتظرممدت ها بود جین عاشق دختری شده بو...

وقتی دوست پسرت تولدت رو فراموش کرد💛پارت ۳(last part) با چیزی...

𝐸𝓃𝒹𝓁𝑒𝓈𝓈 𝑜𝓃 𝓈𝓉𝒶𝑔𝑒|𝒫𝒶𝓇𝓉 ¹بلخره انتظار ها به پایان رسید..رقصنده...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط