تقاضای شفاعت

تقاضای شفاعت

ساعت هشت و نیم صبح بود که دیدم شهید «رضا میرزایی» به مقر زرهی آمد. این مقر به عنوان استراحتگاه برادران بدر پنج کیلومتری خط مقدم شلمچه، کانال ماهی بود. پرسیدم: «آقا رضا! این طرفها؟».
گفت: «احتیاج به آب دارم؛ آمده‏ام حمام بروم».
بعد از این که از حمام آمد لباسهایش را شست و خشک کرد و انداخت زیر پتو که خشک شود. بعد گفت: «بچه‏ها! اگر خدا بخواهد ما امشب رفتنی هستیم».
با اعتراض گفتم: «آقا رضا! این چه حرفی است که می‏زنی! ان شاءالله زنده باشی و خدمت کنی».
گفت: «می‏دانم، به من الهام شده است».
رضا یک دستمال قرمز بزرگ یزدی داشت که لباسهایش را در داخل آن گذاشت. وقتی برای خداحافظی آمد، چهره‏اش کاملا نورانی و بشاش بود. دیگر من هم یقین کردم؛ لذا گفتم: «آقا رضا! شفاعت کن!». گفت:
«احتیاج به شفاعت دارم». به خط مقدم رفت. سه - چهار ساعت بعد از رفتن، خبر شهادت او رسید که گلوله‏ی دشمن بعثی بر پیشانی‏اش نشسته و به لقاء الله پیوسته است. بسیار مخلص بود. اهل نماز شب و شوخ‏طبع بود و بدنی بسیار قوی و قدرتمند داشت.
(نشریه‏ 19 دی، ش 143، 5 / 3 / 81، ص 7)

شادی ارواح پاک و طیبه و مطهر و منور امام(ره) و شهداء ، و برای سلامتی و طول عمر نایب برحق امام عصر(عج)، حضرت آیت الله العظمی امام خامنه ای(مدظله العالی) صلوات.
دیدگاه ها (۶)

آیا این تصویر، شمایل واقعی امام رضا علیه‌السلام است؟روایتی ع...

𓆩𐙚..چندپارتی درخواستی..𐙚𓆪ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

▪️یک قطعه از تربت را به امواج سیل افکندم و لحظاتی بعد سیل بن...

💢کروبی خطاب به پزشکیان: برای صلحی پایدار، اگر شرایط فراهم آم...

‍ روایت شهید_همت از شهادت … آن شب پیش ما ماند و دو، سه ساعتی...

پیروی از امام رضا علیه السلام‏ـقبل از انقلاب برای تبلیغ و کل...

((حاج آقای هاشمی )) که خدارحمتش کند ایشان از دوستان مرحوم ((...

🌹 خواب عجیب #شهید_تهرانی_مقدم 🌹 محمد تهرانی‌مقدم برادر شهید ...

روزی آیت الله العظمی بهاءالدینی به من گفت: «امسال، در مکه‌ی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط