(๑˙ A kiss of chocolate wine ˙๑)
(๑˙ A kiss of chocolate wine ˙๑)
part ⁴⁷
ایینه لعنتی رسما یه قدم تا روانی شدن فاصله داشتم نمیدونستم چندنفر از اون اتاق جون سالم به در بردن ما از هم جدا شده بودیم
اونا منو به سمت یه سالن بردن و همزمان که با وجود همه اون حال خرابم یه نفر داشت کتکم میزد و من باید از خودم دفاع میکردم وگرنه قطعا زیر ضرباتش جون میدادم
باید به صدای اخبار گوش میدادم و خلاصه حرفاشو براشون میگفتم
این تا همینجا کافی نبود و من باید یه پرونده ی قتل رو که دقیقا وسطش ایستاده بودم هم حل میکردم توی نیم ساعت
اگه نمیتونستم اینکارو بکنم اونا منو توی کوره ادم سوزی مینداختن
و سوختن توی آتیش اولین مرگ دردناک دنیاست
کتکای زیادی خوردم و به سختی به اخبار کوفتی که به زور حتى زبونشو میفهمیدم گوش دادم و پرونده رو حل کردم
مشکلش محل ورود قاتل بود که میگفتن از در اومده و بعد پنجره روشکسته و بیرون پریده اما دقیقا اشتباهش همینجا بود خورده های پنجره به جای بیرون داخل اتاق ریخته بودن شیشه از هر جهتی که ضربه بخوره و بشکنه خورده هاش باید سمت مخالف جهت ضربه بریزه
این یعنی اون شخص از پنجره به داخل اومده و بعدش با استتار شبیه یکی از کارمندهای اون شخص از در خارج شده
اون شب من صدای فریادهای زیادی رو از سمت کوره ی زندان شنیدم و هنوزم فریادهاشون توی گوشمه من هیچ وقت نتونستم فراموششون کنم اونا کاملا هوشیار و سالم بودن که توی اتیش سوختن تمرین بعدی ورود به رد روم یا اتاق قرمز بود
اونا بهت یه نوع مخدر تزریق میکردن و مارو مجبور میکردن یه سری ماکت رو شکنجه بدیم اما اونا برای ما ماکت نبودن
ما اونارو تحت تاثیر مخدر شبیه عزیزترین افراد زندگیمون که زنده آن و از ما کمک میخوان اما شکنجه میدیدم
گرشون خودمون بودیم
اونا جیغ میکشیدن فریاد میزدن و التماسمونو میکردن حتی نی میگفتن آزمون ناامید شدن و ما متنفرن و هر حرف ناراحت کننده ای که تصور کنی
تنها یه راه نجات داشتی
اینکه متوجه بشی توی توهمی و سعی کنی خودتو از اون توهم و نیمه هوشیاری بیدار کنی تا خانوادتو جای اون ماکت نبینی
با هر روشی که شده و من یه گلوله توی پای خودم شلیک کردم و یه جورایی اون تمرینو دور زدم بعد اون تمرینای فیزیکی شروع شد
از صبح تا شب باید باهمدیگه مبارزه میکردیم و همو کتک میزدیم
هیچکس حق تسلیم شدن نداشت و اونی که تسلیم یا بیهوش میشد شکنجه یا کشته میشد تا ما هر صبح شب اینطوری مبارزه میکردیم و شبا سرپا میخوابدییم و حتی نگهبانی ام میدادیم
بعد روز اول اونا دیگه به ما غذا ندادن و ما برای مدت خیلی طولانی با وجود مبارزات سختمون گرسنه موندیم
part ⁴⁷
ایینه لعنتی رسما یه قدم تا روانی شدن فاصله داشتم نمیدونستم چندنفر از اون اتاق جون سالم به در بردن ما از هم جدا شده بودیم
اونا منو به سمت یه سالن بردن و همزمان که با وجود همه اون حال خرابم یه نفر داشت کتکم میزد و من باید از خودم دفاع میکردم وگرنه قطعا زیر ضرباتش جون میدادم
باید به صدای اخبار گوش میدادم و خلاصه حرفاشو براشون میگفتم
این تا همینجا کافی نبود و من باید یه پرونده ی قتل رو که دقیقا وسطش ایستاده بودم هم حل میکردم توی نیم ساعت
اگه نمیتونستم اینکارو بکنم اونا منو توی کوره ادم سوزی مینداختن
و سوختن توی آتیش اولین مرگ دردناک دنیاست
کتکای زیادی خوردم و به سختی به اخبار کوفتی که به زور حتى زبونشو میفهمیدم گوش دادم و پرونده رو حل کردم
مشکلش محل ورود قاتل بود که میگفتن از در اومده و بعد پنجره روشکسته و بیرون پریده اما دقیقا اشتباهش همینجا بود خورده های پنجره به جای بیرون داخل اتاق ریخته بودن شیشه از هر جهتی که ضربه بخوره و بشکنه خورده هاش باید سمت مخالف جهت ضربه بریزه
این یعنی اون شخص از پنجره به داخل اومده و بعدش با استتار شبیه یکی از کارمندهای اون شخص از در خارج شده
اون شب من صدای فریادهای زیادی رو از سمت کوره ی زندان شنیدم و هنوزم فریادهاشون توی گوشمه من هیچ وقت نتونستم فراموششون کنم اونا کاملا هوشیار و سالم بودن که توی اتیش سوختن تمرین بعدی ورود به رد روم یا اتاق قرمز بود
اونا بهت یه نوع مخدر تزریق میکردن و مارو مجبور میکردن یه سری ماکت رو شکنجه بدیم اما اونا برای ما ماکت نبودن
ما اونارو تحت تاثیر مخدر شبیه عزیزترین افراد زندگیمون که زنده آن و از ما کمک میخوان اما شکنجه میدیدم
گرشون خودمون بودیم
اونا جیغ میکشیدن فریاد میزدن و التماسمونو میکردن حتی نی میگفتن آزمون ناامید شدن و ما متنفرن و هر حرف ناراحت کننده ای که تصور کنی
تنها یه راه نجات داشتی
اینکه متوجه بشی توی توهمی و سعی کنی خودتو از اون توهم و نیمه هوشیاری بیدار کنی تا خانوادتو جای اون ماکت نبینی
با هر روشی که شده و من یه گلوله توی پای خودم شلیک کردم و یه جورایی اون تمرینو دور زدم بعد اون تمرینای فیزیکی شروع شد
از صبح تا شب باید باهمدیگه مبارزه میکردیم و همو کتک میزدیم
هیچکس حق تسلیم شدن نداشت و اونی که تسلیم یا بیهوش میشد شکنجه یا کشته میشد تا ما هر صبح شب اینطوری مبارزه میکردیم و شبا سرپا میخوابدییم و حتی نگهبانی ام میدادیم
بعد روز اول اونا دیگه به ما غذا ندادن و ما برای مدت خیلی طولانی با وجود مبارزات سختمون گرسنه موندیم
- ۶۸۷
- ۱۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط