ویو ات
" 𝑀𝓎 𝓌𝒾𝓁𝒹 𝒷𝑜𝓎 𝒻𝒾𝓇𝑒𝒹 ² "
𝒫𝒶𝓇𝓉 : 𝟑𝟓
ویو ات
امسال ششمین سالیه که اینجام...الان از دانشکده هاروارد فارغ تحصیل شدم و یکی از دکتر های معروف شیکاگو شدم...بعد از اون تصادف کوفتی حافظم رو ازدست دادم و چهار ماه داخل کما بودم....هنوز هم کابوس اون روز لعنتی رو میبینم ولی چیز زیادی یادم نمیاد فقط صدای یک نفر هست کخ توی خواب هام مدام صدام میزنه ولی نمیتونم به یاد بیارم کیه...وقتی چشمام باز کردم توی شیکاگو بودم و توی این مدت فقط جین بود که توی هرشرایطی کنارم بود و ازم مراقبت میکرد بیشتر از هرکسی بهش وابسته ام این چند وقت که برای سفر کاری به نیویورک رفته بود خیلی دلم براش تنگ شده بود
♧ات......ات.......ات
+ها..بله
♧چیزی شده تو فکری
+ها..نه نه چیزی نیست*لبخند*
♧....
..........
♧ات میگم...
+هوم
♧خیلی وقته اینجا نبودم امشب یه قرار شام با چند تا از رفیقام دارم مشکلی نداری برم؟
+نه حتما برو خیلی وقته ندیدیشون
♧ببخشید بعد این همه مدت که برگشتم بازم دارم تنهات میزام
+نه بابا مشکلی نیست من که دیگه بچه نیستم
♧نخیر تو هنوزم بچه ای*کشیدن لپ ات*
+یااااا گفتم نکن *اخم کیوت*
♧*خنده*
ویو ات
خوبه میتونم امشب یه سر به وسایلی که روز تصادف همراهم بودن و پلیس بهمون تحویل داده بزنم جین هیچ وقت نمیزاره برم سمتشون توی این مدت هم که نبود اصلا یادم نبود یه نگاهی بهشون بندازم شاید با دیدنشون چیزی یادم بیاد
.............................
*صدای باز شدن در*
ات وارد خونه شد کفش هاشو درآورد و داخل جاکفشی گذاشت کیفش رو پرت کرد روی مبل به سمت آشپزخونه رفت در یخچال رو باز کرد بطری آب رو برداشت و سر کشید در یخچال رو بست و به سمت اتاقش حرکت کرد وارد اتاق که شد اول بطری آب رو روی میز کنار تخت گذاشت دستی داخل موهای مشکی بلندش کشید و نگاهی به اطراف اتاق انداخت
+کجا گذاشتمشون؟آخرین بار داخل کمد بودن ......
خواست به سمت کمد بره که.........
ادامه دارد..........
بالاخره امتحان ها تموم شد🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳
𝒫𝒶𝓇𝓉 : 𝟑𝟓
ویو ات
امسال ششمین سالیه که اینجام...الان از دانشکده هاروارد فارغ تحصیل شدم و یکی از دکتر های معروف شیکاگو شدم...بعد از اون تصادف کوفتی حافظم رو ازدست دادم و چهار ماه داخل کما بودم....هنوز هم کابوس اون روز لعنتی رو میبینم ولی چیز زیادی یادم نمیاد فقط صدای یک نفر هست کخ توی خواب هام مدام صدام میزنه ولی نمیتونم به یاد بیارم کیه...وقتی چشمام باز کردم توی شیکاگو بودم و توی این مدت فقط جین بود که توی هرشرایطی کنارم بود و ازم مراقبت میکرد بیشتر از هرکسی بهش وابسته ام این چند وقت که برای سفر کاری به نیویورک رفته بود خیلی دلم براش تنگ شده بود
♧ات......ات.......ات
+ها..بله
♧چیزی شده تو فکری
+ها..نه نه چیزی نیست*لبخند*
♧....
..........
♧ات میگم...
+هوم
♧خیلی وقته اینجا نبودم امشب یه قرار شام با چند تا از رفیقام دارم مشکلی نداری برم؟
+نه حتما برو خیلی وقته ندیدیشون
♧ببخشید بعد این همه مدت که برگشتم بازم دارم تنهات میزام
+نه بابا مشکلی نیست من که دیگه بچه نیستم
♧نخیر تو هنوزم بچه ای*کشیدن لپ ات*
+یااااا گفتم نکن *اخم کیوت*
♧*خنده*
ویو ات
خوبه میتونم امشب یه سر به وسایلی که روز تصادف همراهم بودن و پلیس بهمون تحویل داده بزنم جین هیچ وقت نمیزاره برم سمتشون توی این مدت هم که نبود اصلا یادم نبود یه نگاهی بهشون بندازم شاید با دیدنشون چیزی یادم بیاد
.............................
*صدای باز شدن در*
ات وارد خونه شد کفش هاشو درآورد و داخل جاکفشی گذاشت کیفش رو پرت کرد روی مبل به سمت آشپزخونه رفت در یخچال رو باز کرد بطری آب رو برداشت و سر کشید در یخچال رو بست و به سمت اتاقش حرکت کرد وارد اتاق که شد اول بطری آب رو روی میز کنار تخت گذاشت دستی داخل موهای مشکی بلندش کشید و نگاهی به اطراف اتاق انداخت
+کجا گذاشتمشون؟آخرین بار داخل کمد بودن ......
خواست به سمت کمد بره که.........
ادامه دارد..........
بالاخره امتحان ها تموم شد🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳
- ۱۲.۹k
- ۱۳ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط