بچه ها ببخشید برا تخیر چون ادامه شو گم کرده بودم اینم از
بچه ها ببخشید برا تخیر چون ادامه شو گم کرده بودم اینم از ادامششش
---
Chapter: 1
Rāz dar Rag-hā
Part 17
---
📍 ویو: الا
صدای بوق دستگاهها توی گوشم میپیچید.
بوی تند الکل همهجا پخش بود.
پلکهام سنگین بودن، ولی با زور بازشون کردم.
نور سفید چشممو زد... همهچی تار و محو بود.
خواستم تکون بخورم، که یه درد تیز از پشت سرم تا گردنم پیچید.
آخ...
نفسنفس زدم و دستمو ناخودآگاه بردم سمت سرم.
یه بانداژ ضخیم دور سرم بود...
صداش اومد.
آروم، ولی واضح.
تهیونگ: هی... آرومتر، تکون نخور. هنوز نباید بلند شی.
یخ زدم.
اون صدا...
تهیونگ؟
چشمامو تنگ کردم تا بهتر ببینمش.
آره، خودش بود.
روی صندلی کنار تختم نشسته بود، ماسکش آویزون بود و چشماش خسته، ولی هنوز برق مهربونی توش بود.
همون مهربونیای که قلبمو له میکرد.
تهیونگ گفت: بالاخره بیدار شدی.
سرت زخمی شده بود، چند تا بخیه خوردی... ولی حالت بهتره. نگران نباش.
نمیتونستم حتی نفس بکشم.
چطور باید بهش نگاه میکردم؟
من... من اونکسی بودم که چاقو رو توی شکمش فرو کرده بود...
ولی حالا، اون داشت کنارم میموند.
داشت مراقبم بود.
فقط تونستم زمزمه کنم:
ـ چرا... کمکم کردی؟
من... من نمیفهمم...
یه لحظه سکوت کرد، بعد با صدای آرومی گفت:
ـ چون نمیتونم ببینم کسی درد میکشه و کاری نکنم.
مهم نیست کی باشه، الان فقط باید زنده بمونی.
اشکام بیاختیار جمع شدن.
دستم رو محکمتر گرفتم، فقط برای اینکه نفهمه چقدر میلرزم.
تهیونگ نگام کرد، اونقدر نزدیک بود که میتونستم نفس گرمشو حس کنم.
لبخند محوی زد، بعد گفت:
ـ شاید هنوز یه دلیل داری برای موندن... که خودت هنوز نمیدونیش.
نگاهش رفت توی عمق چشمام.
قلبم درد گرفت.
یعنی میدونه؟
نه... نمیتونه بدونه...
چشمامو بستم.
فقط میخواستم برای چند لحظه از اون نگاه فرار کنم...
از اون مهربونی لعنتی که داشت وجدان منو زندهتر میکرد.
---
---
Chapter: 1
Rāz dar Rag-hā
Part 17
---
📍 ویو: الا
صدای بوق دستگاهها توی گوشم میپیچید.
بوی تند الکل همهجا پخش بود.
پلکهام سنگین بودن، ولی با زور بازشون کردم.
نور سفید چشممو زد... همهچی تار و محو بود.
خواستم تکون بخورم، که یه درد تیز از پشت سرم تا گردنم پیچید.
آخ...
نفسنفس زدم و دستمو ناخودآگاه بردم سمت سرم.
یه بانداژ ضخیم دور سرم بود...
صداش اومد.
آروم، ولی واضح.
تهیونگ: هی... آرومتر، تکون نخور. هنوز نباید بلند شی.
یخ زدم.
اون صدا...
تهیونگ؟
چشمامو تنگ کردم تا بهتر ببینمش.
آره، خودش بود.
روی صندلی کنار تختم نشسته بود، ماسکش آویزون بود و چشماش خسته، ولی هنوز برق مهربونی توش بود.
همون مهربونیای که قلبمو له میکرد.
تهیونگ گفت: بالاخره بیدار شدی.
سرت زخمی شده بود، چند تا بخیه خوردی... ولی حالت بهتره. نگران نباش.
نمیتونستم حتی نفس بکشم.
چطور باید بهش نگاه میکردم؟
من... من اونکسی بودم که چاقو رو توی شکمش فرو کرده بود...
ولی حالا، اون داشت کنارم میموند.
داشت مراقبم بود.
فقط تونستم زمزمه کنم:
ـ چرا... کمکم کردی؟
من... من نمیفهمم...
یه لحظه سکوت کرد، بعد با صدای آرومی گفت:
ـ چون نمیتونم ببینم کسی درد میکشه و کاری نکنم.
مهم نیست کی باشه، الان فقط باید زنده بمونی.
اشکام بیاختیار جمع شدن.
دستم رو محکمتر گرفتم، فقط برای اینکه نفهمه چقدر میلرزم.
تهیونگ نگام کرد، اونقدر نزدیک بود که میتونستم نفس گرمشو حس کنم.
لبخند محوی زد، بعد گفت:
ـ شاید هنوز یه دلیل داری برای موندن... که خودت هنوز نمیدونیش.
نگاهش رفت توی عمق چشمام.
قلبم درد گرفت.
یعنی میدونه؟
نه... نمیتونه بدونه...
چشمامو بستم.
فقط میخواستم برای چند لحظه از اون نگاه فرار کنم...
از اون مهربونی لعنتی که داشت وجدان منو زندهتر میکرد.
---
- ۴.۹k
- ۱۶ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط