پرسه در جنگل...
پرسه در جنگل...
کوک از کنار ات رد شد.
کوک: دنبالم بیا.
ات با کنجکاوی راه افتاد.
از چند راهروی بلند گذشتند.
آخر راه...
کوک درِ چوبی بزرگی را باز کرد.
ات با دیدن منظره، چشمهایش گرد شد.
یک گلخانهی بزرگ...
پر از گلهای سفید، آبی و بنفش.
نور خورشید از سقف شیشهای میتابید و تمام فضا را روشن کرده بود.
ات: وای...
این... اینجا فوقالعادهست...
کوک داخل شد.
کوک: اینجا کسی نمیاد.
ات آرام میان گلها قدم زد.
دستش را روی یکی از گلها کشید.
ات: فکر نمیکردم تو همچین جایی داشته باشی.
کوک کنار پنجره ایستاد.
کوک: وقتی سکوت میخوام...
میام اینجا.
ات لبخند زد.
ات: پس فقط اخم کردن بلد نیستی.
کوک نگاه کوتاهی به او انداخت.
کوک: هیچوقت نگفتم فقط اخم میکنم.
ات خندید.
ات: ولی تقریباً همیشه همین کاریو میکنی.
کوک چیزی نگفت.
ات جلوتر رفت.
ناگهان پایش به لبهی گلدان گیر کرد.
ات: وای...
تعادلش را از دست داد.
اما قبل از اینکه زمین بخورد...
دستی محکم دور مچش حلقه شد.
کوک او را نگه داشت.
ات چند لحظه ماتش برد.
فاصلهشان خیلی کم شده بود.
چشمهایشان در هم گره خورد.
کوک با همان لحن آرام گفت:
کوک: حواست کجاست؟
ات که هنوز دستش در دست کوک بود، با دستپاچگی گفت:
ات: م... من...
گلها حواسمو پرت کردن.
کوک چند ثانیه همانطور نگهش داشت.
بعد آرام دستش را رها کرد.
کوک: دفعهی بعد آرومتر راه برو.
ات لبخند کوچکی زد.
ات: یعنی... نگران شدی؟
کوک بدون اینکه نگاهش کند، از کنارش رد شد.
کوک: نمیخوام توی خونهی من آسیب ببینی.
ات زیر لب زمزمه کرد:
ات: فقط همین...؟
لبخند کمرنگی روی صورتش نشست.
کمکم داشت میفهمید...
کوک احساساتش را با حرفهای قشنگ نشان نمیدهد.
بلکه با کارهای کوچکی که شاید خودش هم متوجهشان نبود.
...
کوک از کنار ات رد شد.
کوک: دنبالم بیا.
ات با کنجکاوی راه افتاد.
از چند راهروی بلند گذشتند.
آخر راه...
کوک درِ چوبی بزرگی را باز کرد.
ات با دیدن منظره، چشمهایش گرد شد.
یک گلخانهی بزرگ...
پر از گلهای سفید، آبی و بنفش.
نور خورشید از سقف شیشهای میتابید و تمام فضا را روشن کرده بود.
ات: وای...
این... اینجا فوقالعادهست...
کوک داخل شد.
کوک: اینجا کسی نمیاد.
ات آرام میان گلها قدم زد.
دستش را روی یکی از گلها کشید.
ات: فکر نمیکردم تو همچین جایی داشته باشی.
کوک کنار پنجره ایستاد.
کوک: وقتی سکوت میخوام...
میام اینجا.
ات لبخند زد.
ات: پس فقط اخم کردن بلد نیستی.
کوک نگاه کوتاهی به او انداخت.
کوک: هیچوقت نگفتم فقط اخم میکنم.
ات خندید.
ات: ولی تقریباً همیشه همین کاریو میکنی.
کوک چیزی نگفت.
ات جلوتر رفت.
ناگهان پایش به لبهی گلدان گیر کرد.
ات: وای...
تعادلش را از دست داد.
اما قبل از اینکه زمین بخورد...
دستی محکم دور مچش حلقه شد.
کوک او را نگه داشت.
ات چند لحظه ماتش برد.
فاصلهشان خیلی کم شده بود.
چشمهایشان در هم گره خورد.
کوک با همان لحن آرام گفت:
کوک: حواست کجاست؟
ات که هنوز دستش در دست کوک بود، با دستپاچگی گفت:
ات: م... من...
گلها حواسمو پرت کردن.
کوک چند ثانیه همانطور نگهش داشت.
بعد آرام دستش را رها کرد.
کوک: دفعهی بعد آرومتر راه برو.
ات لبخند کوچکی زد.
ات: یعنی... نگران شدی؟
کوک بدون اینکه نگاهش کند، از کنارش رد شد.
کوک: نمیخوام توی خونهی من آسیب ببینی.
ات زیر لب زمزمه کرد:
ات: فقط همین...؟
لبخند کمرنگی روی صورتش نشست.
کمکم داشت میفهمید...
کوک احساساتش را با حرفهای قشنگ نشان نمیدهد.
بلکه با کارهای کوچکی که شاید خودش هم متوجهشان نبود.
...
- ۲۸۴
- ۰۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط