اینجا جای عجیبی ستــ

اینجا جای عجیبی ستــ

هر روزم به روزمرگی بر پشت این میز های کوچک می گذرد

آنقدر آنها را کوچک ساخته اند که

زانوهایم به زانوهایت می چسبد

اما آن کافه چی نمی داند که

هر چند میزهایش کوچک باشد و تو به من نزدیک تر

دل ها که دور باشد

حتی اگر هم نفسش باشی و هم نفست نباشد

باز هم غریبه ای

حتی در این نزدیکــــی...
دیدگاه ها (۸)

---نه از فراق، که از نزدیکی می‌سوزم. از آن لحظه‌ای که چشمانت...

بعضی زخمها به قلب آدم چنان کاری است که سالهای سال هم بگذرد ه...

فصل دوم رمان گرفتار تو پارت دوم

ایا همیشه تنفر باقی می‌ماند؟✨پارت۸✨_________________🌘🌗🌖🌕🌔🌓🌒_...

دختر شیرفروش ( به هلندی : De melkmeid یا Het melkmeisje ) که...

پارت ۶: شکستنِ دیوارهای شیشه‌ایسکوتِ عمارت، شب‌ها سنگین‌تر م...

پارت ۲۷روز بعد — فاصلهصبح، ته‌سوک زودتر از همیشه خانه را ترک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط