پارت
پارت ۱۵
احتمالا همه خیلی داشتند تابلو بازی در میاوردند چون خیلی واضح بود که مادارا با هاشیراما قرار میگذارد و توبیراما با ایزونا. هیچکس به کسی کاری نداشت، البته مادارا گه گداری به ایزونا گیر میداد. لازم نبود کسی چیزی بگوید چون هر وقت هاشیراما از خانه بیرون میرفت، توبیراما میدانست یک جای کار به مادارا وصل است. این قضیه تا جایی واگیر دار شد که توی کل اپ های اجتماعی تئوری ان مطرح شده بود.
"میگن که هاشیراما با ماداراس انگار."
"ولی خودشون تا حالا چیزی توی مصاحبه ها نگفتن، شاید فقط دوستن."
"برو بابا کوری مگه؟ خیلی تابلوعه با همن اصن."
خبرش همینجوری مثل بمب سر و صدا کرده بود و همه جا ازش حرف میزدند. ولی خب، شرکتی که مادارا برای ان کار میکرد اصلا از این موضوع خوشحال نبود.
?:"ما به مادارا شهرت و قدرت دادیم، ما کاری کردیم عمه ازش حرف بزنن. ولی اون یه ماموریت ساده رو نتونست انجام بده. گفتم هاشیراما رو بکش ولی نگاه کن...اون مردک هنوز زنده س."
زنی که پشت میزران قیمت و اعلایی نشسته بود گفت و مشتش را کوبید روی میز. معلوم بود حسابی عصبانی است:"حالا به همون اندازه بدبختش میکنیم. اون جسدی که خاک کرد کجاست؟"
پسر مو قهوه ای ای که جلوی میز ایستاده بود، تخته شاسی ای که توی دستش بود را یک نگاه انداخت:"توی حیاط پشتی استودیوی ورزشی خاکش کرده. مخصوصا یجوری خاک کرده بفهمیم."
زن ارنج هایش را گذاشت روی میز:"همین الان برو برام بیارش. جسدو میگم."
●
H:"چیه، تازگیا زیاد به گوشیت میخندی. ایزوناس؟"
هاشیراما با شیطنت گفت و سعی کرد توی گوشی توبیراما سرش بکشد. توبیراما صفحه ی گوشی اش را گرفت انطرف:"به تو چه. خودتم زیاد با مادارا چت میکنی، تازه تلفنی هم حرف میزنی باهاش."
هاشیراما چشم هایش را چرخاند:"در مورد کاره، زر مفت که نمیزنیم."
T:"والا همش باهاش لاس میزنی. چیزی در مورد کار نمیشنوم."
H:"بازم به تو چه. دلم میخواد."
T:"بجا این حرفا پاشو تلوزیونو روشن کن ببینیم مسابقه چه گندی زدی."
هاشیراما هوف کرد و کنترل را از ان طرف مبل برداشت. با بی حوصلگی دکمه را فشار داد تا تلوزیون را روشن کند. به محض اینکه صفحه امد بالا اخبار بود، که صاف گفت:"امروز، تاریخ نمیدونم چندِ چند...یک جسد که متعلق به دختر جوانی بوده در حیاط پشتی استودیو پیدا شد. این دختر جوان که بنظر میرسه با یک گلوله در پیشانی اش کشته شده، پنه لوپه اِس واید، روزنامه نگار بوده. با عرض تسلیت برای خانواده ی این دختر و مردم شهر."
رنگ هاشیراما پرید وقتی عکس سانسور شده ی جسد پنی را روی تلوزیون نشان دادند. چشم های توبیراما گشاد شد:"چی، اینکه پنیه. تو که گفتی برگشته خونه."
توبیراما از شوک صدایش امده بود پایین، کف دست های هاشیراما عرق کرد:"م...من نمیدونم. به من گفت میره خونه."
ولی توبیراما بیشتر از اینها برادرش را میشناخت که دروغ او را نفهمد:"هاشیراما! راستشو بگو. یه حسی بهم میگه تو میدونستی."
●
M:"عه ایزونا. انگار اخبار میگه اون پنیه مرده"
مادارا خیلی عادی گفت، انگار خبر مردن یک پشه را به برادرش میدهد. ایزونا سر جایش خشک شد:"چی؟ همون که رفیق هاشیراما اینا بود."
مادارا سر تکان داد و یک جرئه از قهوه اش خورد:"اره، انگار مرده. اخبار میگه یکی کشتهش."
او انقدر خونسرد جلوه داد که ایزونا نفهمید. سریع رفت سمت تلفن:"وای پس باید تسلیت بگیم بهشون."
M:"نه ایزونا، زنگ نزن."
مادارا محکم گفت، ایزونا یک لحظه شوکه شد:"چرا؟"
M:"احتمالا عزادارن زشته الان مزاحمشون شیم.
احتمالا همه خیلی داشتند تابلو بازی در میاوردند چون خیلی واضح بود که مادارا با هاشیراما قرار میگذارد و توبیراما با ایزونا. هیچکس به کسی کاری نداشت، البته مادارا گه گداری به ایزونا گیر میداد. لازم نبود کسی چیزی بگوید چون هر وقت هاشیراما از خانه بیرون میرفت، توبیراما میدانست یک جای کار به مادارا وصل است. این قضیه تا جایی واگیر دار شد که توی کل اپ های اجتماعی تئوری ان مطرح شده بود.
"میگن که هاشیراما با ماداراس انگار."
"ولی خودشون تا حالا چیزی توی مصاحبه ها نگفتن، شاید فقط دوستن."
"برو بابا کوری مگه؟ خیلی تابلوعه با همن اصن."
خبرش همینجوری مثل بمب سر و صدا کرده بود و همه جا ازش حرف میزدند. ولی خب، شرکتی که مادارا برای ان کار میکرد اصلا از این موضوع خوشحال نبود.
?:"ما به مادارا شهرت و قدرت دادیم، ما کاری کردیم عمه ازش حرف بزنن. ولی اون یه ماموریت ساده رو نتونست انجام بده. گفتم هاشیراما رو بکش ولی نگاه کن...اون مردک هنوز زنده س."
زنی که پشت میزران قیمت و اعلایی نشسته بود گفت و مشتش را کوبید روی میز. معلوم بود حسابی عصبانی است:"حالا به همون اندازه بدبختش میکنیم. اون جسدی که خاک کرد کجاست؟"
پسر مو قهوه ای ای که جلوی میز ایستاده بود، تخته شاسی ای که توی دستش بود را یک نگاه انداخت:"توی حیاط پشتی استودیوی ورزشی خاکش کرده. مخصوصا یجوری خاک کرده بفهمیم."
زن ارنج هایش را گذاشت روی میز:"همین الان برو برام بیارش. جسدو میگم."
●
H:"چیه، تازگیا زیاد به گوشیت میخندی. ایزوناس؟"
هاشیراما با شیطنت گفت و سعی کرد توی گوشی توبیراما سرش بکشد. توبیراما صفحه ی گوشی اش را گرفت انطرف:"به تو چه. خودتم زیاد با مادارا چت میکنی، تازه تلفنی هم حرف میزنی باهاش."
هاشیراما چشم هایش را چرخاند:"در مورد کاره، زر مفت که نمیزنیم."
T:"والا همش باهاش لاس میزنی. چیزی در مورد کار نمیشنوم."
H:"بازم به تو چه. دلم میخواد."
T:"بجا این حرفا پاشو تلوزیونو روشن کن ببینیم مسابقه چه گندی زدی."
هاشیراما هوف کرد و کنترل را از ان طرف مبل برداشت. با بی حوصلگی دکمه را فشار داد تا تلوزیون را روشن کند. به محض اینکه صفحه امد بالا اخبار بود، که صاف گفت:"امروز، تاریخ نمیدونم چندِ چند...یک جسد که متعلق به دختر جوانی بوده در حیاط پشتی استودیو پیدا شد. این دختر جوان که بنظر میرسه با یک گلوله در پیشانی اش کشته شده، پنه لوپه اِس واید، روزنامه نگار بوده. با عرض تسلیت برای خانواده ی این دختر و مردم شهر."
رنگ هاشیراما پرید وقتی عکس سانسور شده ی جسد پنی را روی تلوزیون نشان دادند. چشم های توبیراما گشاد شد:"چی، اینکه پنیه. تو که گفتی برگشته خونه."
توبیراما از شوک صدایش امده بود پایین، کف دست های هاشیراما عرق کرد:"م...من نمیدونم. به من گفت میره خونه."
ولی توبیراما بیشتر از اینها برادرش را میشناخت که دروغ او را نفهمد:"هاشیراما! راستشو بگو. یه حسی بهم میگه تو میدونستی."
●
M:"عه ایزونا. انگار اخبار میگه اون پنیه مرده"
مادارا خیلی عادی گفت، انگار خبر مردن یک پشه را به برادرش میدهد. ایزونا سر جایش خشک شد:"چی؟ همون که رفیق هاشیراما اینا بود."
مادارا سر تکان داد و یک جرئه از قهوه اش خورد:"اره، انگار مرده. اخبار میگه یکی کشتهش."
او انقدر خونسرد جلوه داد که ایزونا نفهمید. سریع رفت سمت تلفن:"وای پس باید تسلیت بگیم بهشون."
M:"نه ایزونا، زنگ نزن."
مادارا محکم گفت، ایزونا یک لحظه شوکه شد:"چرا؟"
M:"احتمالا عزادارن زشته الان مزاحمشون شیم.
- ۴۱۱
- ۰۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط