p21
چشمانِ مینهو از خشم درخشید. او گوشی را برداشت و به یکی از محافظانش اشاره کرد که سریع بیاید. «تمامِ ردیابیها رو انجام بدید. میخوام بدونم کی پشتِ این خط بوده.»ساعتی بعد، یونا با ظاهری متفاوت بیدار شد. موهایش بعد از حمام، خیس و درخشان روی شانههایش ریخته بود. او با حولهای که رو شانه اش بود، به اتاقِ نشیمن آمد و جلوی مینهو روی زمین نشست. مینهو بدون اینکه حرفی بزند، حوله را از روی شانه یونا برداشت و با ملایمت شروع به خشک کردنِ موهای یونا کرد.یونا در حالی که سرش را به زانوی مینهو تکیه داده بود، گفت: «لینو… تو جنگل… میدونی، بنگچان خیلی ترسناک به نظر میاد، ولی وقتی دید دارم از ترس میلرزم، اونقدرها هم بد نبود. یه جورایی… حس کردم وقتی پیششم، دیگه کسی نمیتونه بهم آسیب بزنه. فکر کنم… اونقدرها هم آدمِ بدی نیست.»بنگچان که کمی آنطرفتر روی صندلی چرمی نشسته بود و وانمود میکرد که دارد اسناد را چک میکند، با شنیدنِ صدایِ آرام و شیرینِ یونا، نفسش در سینه حبس شد. او نگاهش را از پروندهها گرفت و بیاختیار به یونا خیره شد. موهای خیسِ یونا، گردنِ ظریفش، و آن لبخندی که موقع صحبت دربارهی او میزد… همهی اینها مثلِ یک طلسمِ قدرتمند عمل میکرد.بنگچان با خودش فکر کرد: «لعنتی… این دیگه فقط ترحم نیست. این داره منو میکُشه.»مینهو لبخندی زد و گفت: «اون فقط یه وظیفه شناس بود، پرنسس. نباید بهش زیاد اعتماد کنی.»یونا سرش را بلند کرد و به مینهو نگاه کرد: «ولی لینو، اون بهم گفت پیشِ منه.»بنگچان در حالی که سعی میکرد نگاهش را بدزدد، لبخندِ کجی زد. او میدانست که از همین لحظه، بازی عوض شده است. دشمنیِ بینِ «یاقوت سیاه» و «اونتورین» حالا یک وجهِ جدید پیدا کرده بود: یک ریسکِ احساسی که میتوانست تمامِ دنیای زیرزمینی را به آتش بکشد.ساعت از 12 شب گذشته بود. فضای عمارت، سنگین و خفه به نظر میرسید، انگار دیوارهایِ سنگیِ عمارتِ اونتورین هم داشتند برایِ فاجعهای که در راه بود، نفس حبس میکردند. در سالن پذیرایی، نورِ نارنجیِ شومینه، سایههایِ بلندی رویِ دیوارها انداخته بود. مینهو روی مبلِ چرمیِ بزرگ نشسته بود و یونا، مثل همیشه، سرش را روی پاهایِ او گذاشته بود. مینهو با دستِ راستش، موهای بلند و مشکیِ یونا را نوازش میکرد و با دستِ چپ، پروندهی سنگینی که منیجرش دقایقی پیش آورده بود را ورق میزد. بنگچان، که هنوز بیدار بود، روی مبلِ مقابل نشسته بود و با نگاهی نافذ، به تماشایِ این قابِ خانوادگیِ دور از ذهن نشسته بود؛ تصویری از آرامش، درست در قلبِ طوفان
- ۱.۹k
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط