GHOST HUNTING CLUB
GHOST HUNTING CLUB
باشگاه شکار ارواح
✦ پارت ۱۶ ✦
بعد از اتفاقات دیشب، هیچکدامشان نتوانستند مثل قبل به مدرسه نگاه کنند.
هر گوشهی ساختمان برایشان یک راز داشت.
هر راهرو...
هر کلاس...
و مخصوصاً آن زیرزمین تاریک.
بورا پشت میز نشسته بود و عکس داخل دوربینش را نگاه میکرد.
همان عکس.
همان دختر.
و همان پسری که شبیه جونگکوک بود.
---
جیمین : «از صبح تا الان داری به اون عکس نگاه میکنی.»
بورا بدون اینکه نگاهش را از دوربین بردارد گفت:
بورا : «چون نمیفهمم چرا این اتفاقها داره میفته.»
یونگی کنار پنجره ایستاده بود.
یونگی : «شاید جوابش همون زیرزمینه.»
جیمین : «نه ممنون. من دیگه با زیرزمین رابطه خوبی ندارم.»
یونگی : «تو با هیچ جای این مدرسه رابطه خوبی نداری.»
جیمین : «چون این مدرسه مشکل داره.»
---
جونگکوک از کنار میز رد شد.
اما این بار مثل همیشه بیتفاوت نبود.
نگاهش روی بورا ماند.
متوجه شد از دیشب تا الان حتی یک لحظه آرام نبوده.
جونگکوک : «خوابت نبرده؟»
بورا کمی جا خورد.
بورا : «نه...»
جونگکوک : «چرا؟»
بورا لبخند کوچکی زد.
بورا : «چون هر بار چشمامو میبندم، اون دختر رو میبینم.»
---
چند ثانیه سکوت شد.
جونگکوک آرام گفت:
جونگکوک : «دیگه تنها نمیری.»
بورا به او نگاه کرد.
بورا : «چی؟»
جونگکوک : «هر جا که برای پیدا کردن جواب بری، منم میام.»
بورا : «لازم نیست ازم مراقبت کنی.»
جونگکوک : «میدونم.»
مکث کرد.
جونگکوک : «ولی میخوام.»
---
بورا برای چند لحظه چیزی نگفت.
چون برای اولین بار حس کرد کنار جونگکوک...
آنقدرها هم تنها نیست.
---
جیمین که از دور نگاهشان میکرد، آرام به یونگی نزدیک شد.
جیمین : «دیدی؟»
یونگی : «چی؟»
جیمین : «این دوتا.»
یونگی : «چیشون؟»
جیمین : «واضحه.»
یونگی : «نه نیست.»
جیمین : «تو واقعاً هیچی نمیفهمی.»
یونگی : «حداقل مثل تو بلند بلند حرف نمیزنم.»
---
بعد از کلاس...
چهار نفر دوباره به سمت اتاق باشگاه رفتند.
اما این بار چیزی متفاوت بود.
روی درِ باشگاه یک نوشته جدید دیده میشد.
هیچکس نمیدانست چه کسی نوشته.
---
"شما نباید دنبال من میگشتید."
---
بورا آرام زمزمه کرد:
بورا : «هان سوآ...»
---
ناگهان صدای افتادن چیزی از داخل اتاق آمد.
همه ساکت شدند.
جونگکوک جلو رفت.
دستش را روی دستگیره گذاشت.
بورا : «جونگکوک...»
جونگکوک برگشت.
جونگکوک : «نگران نباش.»
---
در باز شد.
داخل اتاق...
همه چیز به هم ریخته بود.
برگهها روی زمین افتاده بودند.
عکسها پاره شده بودند.
اما وسط اتاق...
یک نامه قرار داشت.
---
بورا نامه را برداشت.
دستهایش کمی لرزید.
روی نامه نوشته شده بود:
"برای کسی که بالاخره صدای من را شنید..."
---
همه به نامه خیره شدند.
جیمین : «من حس خوبی ندارم.»
یونگی : «تو هیچوقت حس خوبی نداری.»
جیمین : «چون همیشه درست حس میکنم.»
---
بورا آرام نامه را باز کرد.
اولین جمله را خواند.
و رنگ صورتش تغییر کرد.
---
"اگر این نامه را پیدا کردی، یعنی او دوباره برگشته."
---
جونگکوک : «او؟»
---
بورا صفحه بعدی را باز کرد.
و جملهی بعدی نوشته شده بود:
"اما این بار... فقط من نیستم که در خطرم."
---
همان لحظه...
چراغهای اتاق خاموش شدند.
و صدای آرام دختر در تاریکی پیچید:
"جونگکوک..."
---
همه خشکشون زد.
چون...
روح هان سوآ برای اولین بار...
اسم جونگکوک را صدا زده بود.
ادامه دارد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
باشگاه شکار ارواح
✦ پارت ۱۶ ✦
بعد از اتفاقات دیشب، هیچکدامشان نتوانستند مثل قبل به مدرسه نگاه کنند.
هر گوشهی ساختمان برایشان یک راز داشت.
هر راهرو...
هر کلاس...
و مخصوصاً آن زیرزمین تاریک.
بورا پشت میز نشسته بود و عکس داخل دوربینش را نگاه میکرد.
همان عکس.
همان دختر.
و همان پسری که شبیه جونگکوک بود.
---
جیمین : «از صبح تا الان داری به اون عکس نگاه میکنی.»
بورا بدون اینکه نگاهش را از دوربین بردارد گفت:
بورا : «چون نمیفهمم چرا این اتفاقها داره میفته.»
یونگی کنار پنجره ایستاده بود.
یونگی : «شاید جوابش همون زیرزمینه.»
جیمین : «نه ممنون. من دیگه با زیرزمین رابطه خوبی ندارم.»
یونگی : «تو با هیچ جای این مدرسه رابطه خوبی نداری.»
جیمین : «چون این مدرسه مشکل داره.»
---
جونگکوک از کنار میز رد شد.
اما این بار مثل همیشه بیتفاوت نبود.
نگاهش روی بورا ماند.
متوجه شد از دیشب تا الان حتی یک لحظه آرام نبوده.
جونگکوک : «خوابت نبرده؟»
بورا کمی جا خورد.
بورا : «نه...»
جونگکوک : «چرا؟»
بورا لبخند کوچکی زد.
بورا : «چون هر بار چشمامو میبندم، اون دختر رو میبینم.»
---
چند ثانیه سکوت شد.
جونگکوک آرام گفت:
جونگکوک : «دیگه تنها نمیری.»
بورا به او نگاه کرد.
بورا : «چی؟»
جونگکوک : «هر جا که برای پیدا کردن جواب بری، منم میام.»
بورا : «لازم نیست ازم مراقبت کنی.»
جونگکوک : «میدونم.»
مکث کرد.
جونگکوک : «ولی میخوام.»
---
بورا برای چند لحظه چیزی نگفت.
چون برای اولین بار حس کرد کنار جونگکوک...
آنقدرها هم تنها نیست.
---
جیمین که از دور نگاهشان میکرد، آرام به یونگی نزدیک شد.
جیمین : «دیدی؟»
یونگی : «چی؟»
جیمین : «این دوتا.»
یونگی : «چیشون؟»
جیمین : «واضحه.»
یونگی : «نه نیست.»
جیمین : «تو واقعاً هیچی نمیفهمی.»
یونگی : «حداقل مثل تو بلند بلند حرف نمیزنم.»
---
بعد از کلاس...
چهار نفر دوباره به سمت اتاق باشگاه رفتند.
اما این بار چیزی متفاوت بود.
روی درِ باشگاه یک نوشته جدید دیده میشد.
هیچکس نمیدانست چه کسی نوشته.
---
"شما نباید دنبال من میگشتید."
---
بورا آرام زمزمه کرد:
بورا : «هان سوآ...»
---
ناگهان صدای افتادن چیزی از داخل اتاق آمد.
همه ساکت شدند.
جونگکوک جلو رفت.
دستش را روی دستگیره گذاشت.
بورا : «جونگکوک...»
جونگکوک برگشت.
جونگکوک : «نگران نباش.»
---
در باز شد.
داخل اتاق...
همه چیز به هم ریخته بود.
برگهها روی زمین افتاده بودند.
عکسها پاره شده بودند.
اما وسط اتاق...
یک نامه قرار داشت.
---
بورا نامه را برداشت.
دستهایش کمی لرزید.
روی نامه نوشته شده بود:
"برای کسی که بالاخره صدای من را شنید..."
---
همه به نامه خیره شدند.
جیمین : «من حس خوبی ندارم.»
یونگی : «تو هیچوقت حس خوبی نداری.»
جیمین : «چون همیشه درست حس میکنم.»
---
بورا آرام نامه را باز کرد.
اولین جمله را خواند.
و رنگ صورتش تغییر کرد.
---
"اگر این نامه را پیدا کردی، یعنی او دوباره برگشته."
---
جونگکوک : «او؟»
---
بورا صفحه بعدی را باز کرد.
و جملهی بعدی نوشته شده بود:
"اما این بار... فقط من نیستم که در خطرم."
---
همان لحظه...
چراغهای اتاق خاموش شدند.
و صدای آرام دختر در تاریکی پیچید:
"جونگکوک..."
---
همه خشکشون زد.
چون...
روح هان سوآ برای اولین بار...
اسم جونگکوک را صدا زده بود.
ادامه دارد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۷۶۷
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط