از اتاق آمدم
از اتاق آمدم
گفتم علاج دخترش طول میکشد فلج شدنش بخاطر اعصاب است و اعصابش ترمبم نمیشود مگر با ترکیب
چند دارو ...و ترمبم یک دل شکسته
آناهیتا
مات و متحیر نگاهم کرد و گفت مگر من گفتم فلج شده ؟ گفتم من اطلاعاتم را از شما نمیگیرم...
کام غلیظی از سیگار گرفت و تماس را قطع کرد
رو به من کردو گفت
تمام دکترها از معالجه در مانده اند
دارو ندارد
موضوع دلشکسته چیست که باید ترمیم شود
گفتم
آناجان این کائنات را چونان نگین انگشتری بر دستان شخصی ببین که بر آن قوانینی استوار کرده است
طبق ان قوانین چند چیز کمر را میشکند و کاسه گدایی دست انسان میدهد
یکی از آنها غیبت و خبرکشی و بازی با ابروی بندگان خداوند است
من حق ندارم اسرار دیگران را در اختیارشما قرار دهم مگر انکه خودشان مایل باشند و اجازه دهند . خدا از فاش کردن اسرار دیگران عصبانی میشود. استیصال و تعجب و نا باوری را در چشمانش می دیدم . میدانستم نه باور میکند نه می تواند رها کند . به قول خودش همه راه ها را رفته بودند امتحان انچه من میگفتم برایشان لابد و ناگزیر بود
گفت بیا خودت صحبت کن
گفتم فارسی بلدند
گفت بله
دوباره شماره گرفت
گوشی را گرفتم و بعد از سلام وتعارف معمول گفتم آناجان سخنان مرا میشنود اجازه دارم نزد ایشان موضوعی را مطرح کنم ناراحت نمیشوید از اینکه اسرارتان را فاش کنم
گفت اگر به خوب شدن دخترم کمک مبکند نه بگوئید آنامحرم اسرار من است
گفتم
چند سال پیش که برای کنسرت داریوش به کانادا رفته بودی در یک رستوران در ونکور .خانومی به هوس شما دست رد میدهد و شما او را با پشت پا نقش زمین میکنید ... او ازین حادثه دچار شکستگی لگن میشود و کارش را از دست میدهد و هنوز فلج است و....در اثر ان نفرین دختر شما از پا فلج شده و تمام زیباییش زیر سوال رفته است
قانون ارث برین کائنات حاکم است ما همه میراث خوار اجدادمان هستیم و فرزندانمان میراث خوار ما
پیدایش کنید ...
گوشی از دستش افتاد و دیگر جوابی نشنیدم
آناهیتا مات و متحیر بود فقط کام سنگین سیگار علاج افکار و ذهن پر از سوالش بود...
گفتم
انا جان گوشی از دستش افتاد و پاسخی نداد
گفت کاری که تو کردی هر که بود نقش زمین میشد
من باید کتابخانه ات را ببینم انجا چه میکردی؟
گفتم باعث افتخارست
تشریف بیارید
نگاهی به عکس ایت الله بهجت انداخت و سری به ملامت تکان داد ولی چیزی نگفت بعد کتابها را نگاه کرد
کتاب فیلم نامه سگ کشی بهرام بیضایی که ابجی منصوره کادویی داده بود را برداشت و گفت
عجب تصادفی دنبال این کتاب بودم
گفتم چرا
گفت من از نقطه ای شروع کردم که این زن شروع کرد
ولی اجازه ندادم کسی تجاوز کند
هرزگی و لجن بودن و ضعیف کش بودن مردان مدعی فرهنگ را با تمام وجودم ....
پایان ۳۳
گفتم علاج دخترش طول میکشد فلج شدنش بخاطر اعصاب است و اعصابش ترمبم نمیشود مگر با ترکیب
چند دارو ...و ترمبم یک دل شکسته
آناهیتا
مات و متحیر نگاهم کرد و گفت مگر من گفتم فلج شده ؟ گفتم من اطلاعاتم را از شما نمیگیرم...
کام غلیظی از سیگار گرفت و تماس را قطع کرد
رو به من کردو گفت
تمام دکترها از معالجه در مانده اند
دارو ندارد
موضوع دلشکسته چیست که باید ترمیم شود
گفتم
آناجان این کائنات را چونان نگین انگشتری بر دستان شخصی ببین که بر آن قوانینی استوار کرده است
طبق ان قوانین چند چیز کمر را میشکند و کاسه گدایی دست انسان میدهد
یکی از آنها غیبت و خبرکشی و بازی با ابروی بندگان خداوند است
من حق ندارم اسرار دیگران را در اختیارشما قرار دهم مگر انکه خودشان مایل باشند و اجازه دهند . خدا از فاش کردن اسرار دیگران عصبانی میشود. استیصال و تعجب و نا باوری را در چشمانش می دیدم . میدانستم نه باور میکند نه می تواند رها کند . به قول خودش همه راه ها را رفته بودند امتحان انچه من میگفتم برایشان لابد و ناگزیر بود
گفت بیا خودت صحبت کن
گفتم فارسی بلدند
گفت بله
دوباره شماره گرفت
گوشی را گرفتم و بعد از سلام وتعارف معمول گفتم آناجان سخنان مرا میشنود اجازه دارم نزد ایشان موضوعی را مطرح کنم ناراحت نمیشوید از اینکه اسرارتان را فاش کنم
گفت اگر به خوب شدن دخترم کمک مبکند نه بگوئید آنامحرم اسرار من است
گفتم
چند سال پیش که برای کنسرت داریوش به کانادا رفته بودی در یک رستوران در ونکور .خانومی به هوس شما دست رد میدهد و شما او را با پشت پا نقش زمین میکنید ... او ازین حادثه دچار شکستگی لگن میشود و کارش را از دست میدهد و هنوز فلج است و....در اثر ان نفرین دختر شما از پا فلج شده و تمام زیباییش زیر سوال رفته است
قانون ارث برین کائنات حاکم است ما همه میراث خوار اجدادمان هستیم و فرزندانمان میراث خوار ما
پیدایش کنید ...
گوشی از دستش افتاد و دیگر جوابی نشنیدم
آناهیتا مات و متحیر بود فقط کام سنگین سیگار علاج افکار و ذهن پر از سوالش بود...
گفتم
انا جان گوشی از دستش افتاد و پاسخی نداد
گفت کاری که تو کردی هر که بود نقش زمین میشد
من باید کتابخانه ات را ببینم انجا چه میکردی؟
گفتم باعث افتخارست
تشریف بیارید
نگاهی به عکس ایت الله بهجت انداخت و سری به ملامت تکان داد ولی چیزی نگفت بعد کتابها را نگاه کرد
کتاب فیلم نامه سگ کشی بهرام بیضایی که ابجی منصوره کادویی داده بود را برداشت و گفت
عجب تصادفی دنبال این کتاب بودم
گفتم چرا
گفت من از نقطه ای شروع کردم که این زن شروع کرد
ولی اجازه ندادم کسی تجاوز کند
هرزگی و لجن بودن و ضعیف کش بودن مردان مدعی فرهنگ را با تمام وجودم ....
پایان ۳۳
- ۱۰.۱k
- ۲۱ مرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط