خون آشام من/پارت۱۹
وقتی به خانه ام رسیدم شروع کردم به تمیز کردن آن
آن حرامزاده خانه را به گند کشیده بود
چند بشقاب شکسته بود
تکه هایش را جمع کردم
آخ...
چقدر حواس پرتم من
دستم را بریدم
به سمت کشور رفتم و دیدم را ضد عفونی کردم
اما..
چسب زخم را تمام کرده بودم
عیبی ندارد
فرقی هم نمیکند
(۲ساعت بعد)
بالاخره تمیز کاری تمام شد
وقت ناهار است
از دیشب هیچ چیز نخوردم
خیلی خیلی گرسنه ام
گوشی ام را روشن کردم تا غذایی سفارش دهم
که همان لحظه گوشی ام زنگ خورد
او جیمین است
جواب دادم
«الو؟»
گفت
«سلام بانوی من.مایلی با هم ناهار بخوریم؟»
از بیرون ناهار خوردن خوشم نمیآمد
گفتم
«تو خونه یه مقدار کار دارم»
گفت
«پس میام خونت تا با هم بخوریم »
ای بابا نمیشود دست به سرش کرد
گفتم
«باشه .آدرسو برات پیامک میکنم»
گفت
«خداخافظ بانوی من»
ای بابا این چرا اینطوری است؟
یکم زیادی جنتلمن به نظر میرسد
ولی خوشم نمیآید به او اعتماد کنم
بیست وخورده ای دقیقه بعد رسید
در را برایش باز کردم
با لبخند گفت
«میتونم بیام تو؟»
«البته!»
از جلوی در کنار رفتم
گفت
«خیلی ناراحت شدم که بی خبر رفتی،البته درک میکنم که کار داشتی.»
گفتم
«ممنون آره کار داشتم»
گفت
«خب چه خونه ی مرتب و قشنگی»
زمزمه کردم
«قبلشو ندیدی!»
گفت
«چی؟»
«هیچی هیچی»
گفت
«خب غذای خونگی دوست داریییی؟»
گفتم
«وایییی غذای خونگی؟میدونی چند وقته نخوردم!»
کنترلم را از دست دادم و محکم بغلش کردم
گفت
«واهاهاییی یوری!فکر نمیکردم اینقدر مهربونه و احساسی باشی.»
گفتم
«ممنون»
گفت
«اگر دوست داری هر روز برات درست میکنم و میارم»
چقدر مهربان است
از او بدم میآید که اینقدر خوب است
روی میز غذا خوری آشپز خانه نشستیم و غذا خوردیم
خیلی خیلی خوشمزه بود
یاد غذا های مادرم انداخت
یاد خاطره ای افتادم
که خیلی برایم عزیز است...
ادامه دارد...
شرطا
۲۵لایک
۶بازنشر
هرچقدر عشقت کشید کامنت🤍🪽🍷🤏🏻🤏🏻🤏🏻
آن حرامزاده خانه را به گند کشیده بود
چند بشقاب شکسته بود
تکه هایش را جمع کردم
آخ...
چقدر حواس پرتم من
دستم را بریدم
به سمت کشور رفتم و دیدم را ضد عفونی کردم
اما..
چسب زخم را تمام کرده بودم
عیبی ندارد
فرقی هم نمیکند
(۲ساعت بعد)
بالاخره تمیز کاری تمام شد
وقت ناهار است
از دیشب هیچ چیز نخوردم
خیلی خیلی گرسنه ام
گوشی ام را روشن کردم تا غذایی سفارش دهم
که همان لحظه گوشی ام زنگ خورد
او جیمین است
جواب دادم
«الو؟»
گفت
«سلام بانوی من.مایلی با هم ناهار بخوریم؟»
از بیرون ناهار خوردن خوشم نمیآمد
گفتم
«تو خونه یه مقدار کار دارم»
گفت
«پس میام خونت تا با هم بخوریم »
ای بابا نمیشود دست به سرش کرد
گفتم
«باشه .آدرسو برات پیامک میکنم»
گفت
«خداخافظ بانوی من»
ای بابا این چرا اینطوری است؟
یکم زیادی جنتلمن به نظر میرسد
ولی خوشم نمیآید به او اعتماد کنم
بیست وخورده ای دقیقه بعد رسید
در را برایش باز کردم
با لبخند گفت
«میتونم بیام تو؟»
«البته!»
از جلوی در کنار رفتم
گفت
«خیلی ناراحت شدم که بی خبر رفتی،البته درک میکنم که کار داشتی.»
گفتم
«ممنون آره کار داشتم»
گفت
«خب چه خونه ی مرتب و قشنگی»
زمزمه کردم
«قبلشو ندیدی!»
گفت
«چی؟»
«هیچی هیچی»
گفت
«خب غذای خونگی دوست داریییی؟»
گفتم
«وایییی غذای خونگی؟میدونی چند وقته نخوردم!»
کنترلم را از دست دادم و محکم بغلش کردم
گفت
«واهاهاییی یوری!فکر نمیکردم اینقدر مهربونه و احساسی باشی.»
گفتم
«ممنون»
گفت
«اگر دوست داری هر روز برات درست میکنم و میارم»
چقدر مهربان است
از او بدم میآید که اینقدر خوب است
روی میز غذا خوری آشپز خانه نشستیم و غذا خوردیم
خیلی خیلی خوشمزه بود
یاد غذا های مادرم انداخت
یاد خاطره ای افتادم
که خیلی برایم عزیز است...
ادامه دارد...
شرطا
۲۵لایک
۶بازنشر
هرچقدر عشقت کشید کامنت🤍🪽🍷🤏🏻🤏🏻🤏🏻
- ۳۸۶
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط