ازشعر خوشم آمد و کم کم به سرم زد
ازشعر خوشم آمد و کم کم به سرم زد
چون بین من و عقل مرا پاک به هم زد
باران که نوشتم غزلم خیس شد˓ آنوقت
دیوار و در و سقف اتاقم همه نم زد
هرشب که غزل آمد و آن را ننوشتم
مردی شد و تا صبح در این کوچه قدم زد
یک ماه فقط شعرنگفتم ˓ همه گفتند
اسطورهی زیبایی اندام شکم زد!
عمری به غزل قافیه را باختم اما
جز زندگی تلخ برایم چه رقم زد؟
یک عاشق دلسوخته در گوشه کافه
در قهوهی خود شعر مرا ریخت و هم زد
چون بین من و عقل مرا پاک به هم زد
باران که نوشتم غزلم خیس شد˓ آنوقت
دیوار و در و سقف اتاقم همه نم زد
هرشب که غزل آمد و آن را ننوشتم
مردی شد و تا صبح در این کوچه قدم زد
یک ماه فقط شعرنگفتم ˓ همه گفتند
اسطورهی زیبایی اندام شکم زد!
عمری به غزل قافیه را باختم اما
جز زندگی تلخ برایم چه رقم زد؟
یک عاشق دلسوخته در گوشه کافه
در قهوهی خود شعر مرا ریخت و هم زد
- ۵۳۰
- ۰۹ آذر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط