پارت وقتیمیدزدتت و

پارت 4 وقتی(میدزدتت و...)
#هیونجین

که با انگشتت زدی به پیشونیش و گفتی:
خیلی بچه ای..... ایشش.... من مغز دارم ولی قرضش دادم به تو(تیکه انداختم بهش) و پشت کردم بهش و داشتم میرفتم اون سمت زیرزمین
با انگشتت می‌زنی وسط پیشونیش.

تق.

صدای برخورد ناخنت با پوستش تو سکوت زیرزمین می‌پیچه.

میگی «خیلی بچه‌ای… ایشش… من مغز دارم ولی قرضش دادم به تو.»

یکی از افرادش که هنوز دم دره زیر لب میگه: «یا خدا… زد به پیشونی ارباب…»

اون یکی نفسشو حبس کرده: «تمومه کارش…»

اما هیونجین تکون نمی‌خوره.

فقط سرش کمی عقب میره از ضربه کوچیکت. بعد آروم زبونشو می‌کشه روی دندوناش. اون حالت خطرناک قبل طوفان.

چشماش باریک میشه.

وقتی پشتتو می‌کنی بهش و راه میفتی سمت تاریکی اون‌ور زیرزمین، چند قدم میذاره دنبالت. نه عجله‌ای، نه عصبی. آروم. مثل شکارچی‌ای که می‌دونه طعمه هرجا بره آخرش دست خودشه.

«مغزتو قرض دادی به من؟»
تو: اره به توی احمق قرض دادممم.

صداش از پشت سرت میاد. خش‌دار. نزدیک‌تر از چیزی که فکر می‌کنی.

یهو دستش میاد، مچ دستتو می‌گیره و می‌چرخونت سمت خودش. نه خشن… ولی محکم.
نفست تو سینت از کار یهوییش موند.

هیونجین:«پس بیا پسش بگیر.»

افرادش بیرون در پچ‌پچ می‌کنن.

«ارباب داره لبخند می‌زنه؟»

«اون هیچ‌وقت اینجوری نگاه نکرده بود به کسی…»

هیونجین صورتشو میاره نزدیکت، پیشونیش تقریباً می‌خوره به پیشونیت.و لبای تو یکم از هم باز میشن و نفس داغت میخوره به لبای پفپفیش

«بچه‌ام؟»

یه پوزخند کج.

دستش میاد بالا، این بار خودش با انگشتش آروم می‌زنه به پیشونیت.

تق.

«بچه‌ها اینقدر جرئت ندارن بهم دست بزنن.»
تو: هیی... د.. ردم.. گرفت.

نگاهش میاد پایین، بعد دوباره بالا تو چشات قفل میشه.

«حواست باشه… داری منو سرگرم می‌کنی.»

و اون جمله رو جوری میگه که معلومه تو دنیای اون، سرگرم کردنش خطرناک‌ترین چیز ممکنه.

تو: مم سرگرمت میکنم وای تو منو .......
دیدگاه ها (۶)

پارت 3 وقتی (میدزدتت و....) #هیونجین زبونتو مثل بچه ها براش ...

بهههبههه

پارت 1 وقتی(میدزدتت و.....) #هیونجینزیرزمین عمارت بوی نم و چ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط