LOOKING FOR YOU
LOOKING FOR YOU
PART : ¹⁸
بعد از چند ثانیه سکوت، جونگکوک نگاهش را از تهیونگ گرفت.
جونگکوک: دیگه... مزاحمتون نمیشم ، باید برم....
تهیونگ فقط سرش را به نشانهی تأیید تکان داد. جونگکوک آرام برگشت و به سمت در عمارت قدم برداشت اما هنوز چند قدم بیشتر دور نشده بود که...ناگهان دوباره همان حس عجیب به سراغش آمد. صدای خنده ،صدای قدم های چند نفر و بوی شکوفههای گیلاس ؛ او با عجله ، قبل از اینکه دوباره اتفاقی بیوفته از عمارت خارج شد. تهیونگ هنوز همانجا ایستاده بود. نگاهش تا بسته شدن درِ عمارت، جونگکوک را دنبال کرد.
تهیونگ: "جونگکوک..."
زیر لب زمزمه کرد انگار اسمش را به خاطر میسپارد . چند ثانیه در سکوت به درِ بستهی عمارت خیره ماند. هنوز نمیتوانست آن تصویری را که چند لحظه قبل دیده بود، از ذهنش بیرون کند.
وقتی جونگکوک زیر لب گفته بود "ارباب..."
آن کلمه...طوری از دهانش خارج شده بود که انگار سالها آن را به زبان آورده است و عجیبتر از همه... برای تهیونگ هم بیش از حد آشنا بود.
تهیونگ: چرا اون کلمه رو گفت؟
سؤالش بیجواب ماند اما برای اولین بار احساس کرد شاید تنها کسی نیست که آن خوابهای عجیب را میبیند . کای وارد عمارت شد و همین که تهیونگ را در حیاط دید، اخمی کرد.
کای: هنوز اینجایی؟ جلسهت نیم ساعت دیگه شروع میشه
تهیونگ درحالی که به زمین خیره شده بود ، بدون اینکه به کای نگاه کند، گفت
تهیونگ: کای...
کای: هوم؟
تهیونگ چند لحظه سکوت کرد.
تهیونگ: اگه یه نفر رو توی خوابهات ببینی... بعد همون آدم رو توی واقعیت پیدا کنی...به نظرت معنیش چیه ؟!
کای چند ثانیه خیره نگاهش کرد و بعد زد زیر خنده
کای: فکر میکنم باید کمتر کار کنی
تهیونگ هیچ واکنشی نشان نداد و همین باعث شد لبخند کای آرامآرام محو شود.
کای:صبر کن...جدی گفتی؟!
تهیونگ: آره
کای این بار دیگر شوخی نکرد ، برای اولین بار احساس کرد موضوع خیلی فراتر از چند خواب معمولی است.
.....
جونگکوک داخل اتوبوس ، کنار پنجره نشسته بود. شهر از مقابل چشمانش میگذشت اما ذهنش هنوز داخل همان عمارت مانده بود . دستش را روی پیشانیاش گذاشت
جونگکوک: ارباب...
به محض اینکه این کلمه را بر زبان آورد، خودش جا خورد
چرا آن کلمه را گفته بود؟ او حتی هیچوقت از این واژه استفاده نکرده بود . اصلاً...چرا وقتی تهیونگ را دید، اولین چیزی که به ذهنش رسید همین بود؟
~~~~
وقتی به خانه رسید، مستقیم به اتاقش رفت ، کف اتاق نشست و لپتاپش را باز کرد. چند ثانیه مردد ماند اما بعد در قسمت جستوجو نوشت "کیم تهیونگ" . چندین خبر و مقاله روی صفحه ظاهر شد.
_مدیر جوان شرکت سلین
_ثروتمندترین خانوادهی صنعت مد
_عمارت میلیاردیه خانواده کیم
_کالکشن جدید سلین و سخنرانی مدیر برند
جونگکوک آرام عکس تهیونگ را باز کرد و چند ثانیه فقط نگاهش کرد
جونگکوک : "تو... واقعاً کی هستی؟"
با خودش زمزمه کرد و آرام لپتاپ را بست ، انگار هرچه بیشتر دنبال جواب میگشت...سؤالهای بیشتری پیدا میکرد .
...ادامه دارد
PART : ¹⁸
بعد از چند ثانیه سکوت، جونگکوک نگاهش را از تهیونگ گرفت.
جونگکوک: دیگه... مزاحمتون نمیشم ، باید برم....
تهیونگ فقط سرش را به نشانهی تأیید تکان داد. جونگکوک آرام برگشت و به سمت در عمارت قدم برداشت اما هنوز چند قدم بیشتر دور نشده بود که...ناگهان دوباره همان حس عجیب به سراغش آمد. صدای خنده ،صدای قدم های چند نفر و بوی شکوفههای گیلاس ؛ او با عجله ، قبل از اینکه دوباره اتفاقی بیوفته از عمارت خارج شد. تهیونگ هنوز همانجا ایستاده بود. نگاهش تا بسته شدن درِ عمارت، جونگکوک را دنبال کرد.
تهیونگ: "جونگکوک..."
زیر لب زمزمه کرد انگار اسمش را به خاطر میسپارد . چند ثانیه در سکوت به درِ بستهی عمارت خیره ماند. هنوز نمیتوانست آن تصویری را که چند لحظه قبل دیده بود، از ذهنش بیرون کند.
وقتی جونگکوک زیر لب گفته بود "ارباب..."
آن کلمه...طوری از دهانش خارج شده بود که انگار سالها آن را به زبان آورده است و عجیبتر از همه... برای تهیونگ هم بیش از حد آشنا بود.
تهیونگ: چرا اون کلمه رو گفت؟
سؤالش بیجواب ماند اما برای اولین بار احساس کرد شاید تنها کسی نیست که آن خوابهای عجیب را میبیند . کای وارد عمارت شد و همین که تهیونگ را در حیاط دید، اخمی کرد.
کای: هنوز اینجایی؟ جلسهت نیم ساعت دیگه شروع میشه
تهیونگ درحالی که به زمین خیره شده بود ، بدون اینکه به کای نگاه کند، گفت
تهیونگ: کای...
کای: هوم؟
تهیونگ چند لحظه سکوت کرد.
تهیونگ: اگه یه نفر رو توی خوابهات ببینی... بعد همون آدم رو توی واقعیت پیدا کنی...به نظرت معنیش چیه ؟!
کای چند ثانیه خیره نگاهش کرد و بعد زد زیر خنده
کای: فکر میکنم باید کمتر کار کنی
تهیونگ هیچ واکنشی نشان نداد و همین باعث شد لبخند کای آرامآرام محو شود.
کای:صبر کن...جدی گفتی؟!
تهیونگ: آره
کای این بار دیگر شوخی نکرد ، برای اولین بار احساس کرد موضوع خیلی فراتر از چند خواب معمولی است.
.....
جونگکوک داخل اتوبوس ، کنار پنجره نشسته بود. شهر از مقابل چشمانش میگذشت اما ذهنش هنوز داخل همان عمارت مانده بود . دستش را روی پیشانیاش گذاشت
جونگکوک: ارباب...
به محض اینکه این کلمه را بر زبان آورد، خودش جا خورد
چرا آن کلمه را گفته بود؟ او حتی هیچوقت از این واژه استفاده نکرده بود . اصلاً...چرا وقتی تهیونگ را دید، اولین چیزی که به ذهنش رسید همین بود؟
~~~~
وقتی به خانه رسید، مستقیم به اتاقش رفت ، کف اتاق نشست و لپتاپش را باز کرد. چند ثانیه مردد ماند اما بعد در قسمت جستوجو نوشت "کیم تهیونگ" . چندین خبر و مقاله روی صفحه ظاهر شد.
_مدیر جوان شرکت سلین
_ثروتمندترین خانوادهی صنعت مد
_عمارت میلیاردیه خانواده کیم
_کالکشن جدید سلین و سخنرانی مدیر برند
جونگکوک آرام عکس تهیونگ را باز کرد و چند ثانیه فقط نگاهش کرد
جونگکوک : "تو... واقعاً کی هستی؟"
با خودش زمزمه کرد و آرام لپتاپ را بست ، انگار هرچه بیشتر دنبال جواب میگشت...سؤالهای بیشتری پیدا میکرد .
...ادامه دارد
- ۲.۰k
- ۲۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط