✦ اولین گناه ✦
✦ اولین گناه ✦
فصل بیستوهشتم: چاقویی که نرسید
---
آن شب.
در جنگل. خوابیدم.
زیر درخت. پالتویم پتو. زمین تخت. ریشه بالش.
سایه نبود. او نبود.
لعنتی.
چشمانم را بستم. خوابم نبرد.
غلت زدم. به چپ. به راست.
دستم به کیفم رفت. بغلش کردم. مثل بچهای که عروسکش را بغل میکند.
بویش میآمد. رز سیاه. عود. باران.
لعنتی.
او.
کاساندرا.
چشمانش. بنفش. تاریک. مست.
لبهایش. خشک. گرم. روی لبم.
دستهایش. روی سینهام. فشار. کشش.
بدنش. زیر من. گرم. نرم. مالِ من.
میخواهمش. لعنتی. میخواهمش.
میخواهم لباسش را بکشم. میخواهم پوستش را ببوسم. میخواهم...
میخواهم صدایش را بشنوم. وقتی اسمم را صدا میزند. وقتی...
میخواهم تا صبح بمانم. تا همیشه. تا...
لعنتی.
چشمانم را باز کردم. نفسنفس. عرق. آتش.
دستم روی کیف. مشت.
— کاساندرا.
سکوت.
— لعنتی.
---
راه.
دو روز. دو شب.
از جنگل. از کوه. از دهکده. از هر جا.
هر شب همین. غلت. کیف. او.
لعنتی.
و بالاخره... رسیدم.
---
عمارت دِهگو.
شب. تاریک. مه.
مرمرِ سفید. ستونهای یونانی. حوضِ فواره. باغِ یاس.
ایستادم.
پانزده سال.
پانزده سال منتظر این لحظه.
پدرم. مادرم. مینا.
لعنتی.
از دیوار بالا رفتم. از پنجرهی اتاقش. از سایه.
او. روی تخت. خواب. مست. بیدفاع.
آن شکمِ بزرگ. آن موهای سفید. آن دهانِ باز.
مثل خوک.
دستهایم مشت.
چاقو. از چکمهام. کشیدم.
تیغه. برق. ماه.
نگاهش کردم. طولانی.
«پدرم اینجا کشته شد. مادرم اینجا کشته شد. مینا اینجا کشته شد.»
**«و او... او اینجا خواب است. راحت. مست. بیخیال.»
«لعنتی.»
جلو رفتم. آرام. مثل سایه.
بالای سرش. ایستادم.
چاقو را بالا آوردم. محکم.
«برای پدرم.»
«برای مادرم.»
«برای مینا.»
«برای خودم.»
«برای...»
چاقو را پایین آوردم.
به سمت قلبش.
و بعد...
چاقو از دستم پرت شد.
بیرون.
مثل کسی که هلش داده. مثل کسی که گرفته.
روی زمین. افتاد.
صدای فلز. سکوت.
من ایستادم. یخ.
دستم. خالی. لرزان.
نه.
نه.
نه.
چرا؟
چرا نرسید؟
چرا؟
چرا؟
چرا؟
---
لعنتی.
او.
کاساندرا.
آن ورد. آن شب. آن پاتیل.
آن نفرین.
«دستِ تو... نمیرسد.»
«انتقامِ تو... شکسته است.»
«دِهگو... زنده میماند.»
لعنتی! لعنتی! لعنتی!
او. او کرد.
او نفرینم کرد.
او نگذاشت.
او گرفت.
از من.
انتقامم را.
لعنتی.
روی زمین نشستم. کنار چاقو. خون. از دستم. از جایی که چاقو کشیده شده بود. نمیفهمیدم.
دِهگو خواب بود. نمیدانست. نمیدید.
من اینجا بودم. بالای سرش. خونین. شکسته.
و نمیتوانستم.
لعنتی.
سرم را بلند کردم. به آسمان. به ماه.
— کاساندرا...
زمزمه.
— چرا؟
سکوت.
— چرا کردی؟
سکوت.
— میدانستی... میدانستی این همهچیز من است؟
سکوت.
— میدانستی...
نایستادم.
اشک.
اولین قطره. روی گونهام.
گرم.
شور.
— لعنتی.
بلند شدم. لرزان. شکسته.
به دِهگو نگاه کردم. آخرین نگاه.
— زنده بمان. — زهر. تلخ. — **زنده بمان. چون من... من دیگر نمیتوانم. و تو... تو نمیدانی که چه کردم. چه از دست دادم.
به سمت پنجره رفتم.
— کاساندرا.
ماه.
مه.
تاریکی.
— اگر این کاری است که کردی...
مکث.
— پس...
نایستادم.
— پس من هم کاری میکنم.
و پریدم.
به شب. به تاریکی. به هیچکجا.
---
پایان فصل بیستوهشتم.
---
فصل بیستونهم: «...» — بهزودی.
«من نرسیدم. چاقو نرسید. او نگذاشت. با آن ورد. با آن شب. با آن نفرین. و من... من ماندم. با یک چاقوی افتاده. با یک دستِ خالی. با یک دِهگویِ زنده. و...
با یک کاساندرا که دوستش دارم. و ازش متنفرم.
*هر دو. با هم. در یک قلب.»
— جیون جونگکوک
فصل بیستوهشتم: چاقویی که نرسید
---
آن شب.
در جنگل. خوابیدم.
زیر درخت. پالتویم پتو. زمین تخت. ریشه بالش.
سایه نبود. او نبود.
لعنتی.
چشمانم را بستم. خوابم نبرد.
غلت زدم. به چپ. به راست.
دستم به کیفم رفت. بغلش کردم. مثل بچهای که عروسکش را بغل میکند.
بویش میآمد. رز سیاه. عود. باران.
لعنتی.
او.
کاساندرا.
چشمانش. بنفش. تاریک. مست.
لبهایش. خشک. گرم. روی لبم.
دستهایش. روی سینهام. فشار. کشش.
بدنش. زیر من. گرم. نرم. مالِ من.
میخواهمش. لعنتی. میخواهمش.
میخواهم لباسش را بکشم. میخواهم پوستش را ببوسم. میخواهم...
میخواهم صدایش را بشنوم. وقتی اسمم را صدا میزند. وقتی...
میخواهم تا صبح بمانم. تا همیشه. تا...
لعنتی.
چشمانم را باز کردم. نفسنفس. عرق. آتش.
دستم روی کیف. مشت.
— کاساندرا.
سکوت.
— لعنتی.
---
راه.
دو روز. دو شب.
از جنگل. از کوه. از دهکده. از هر جا.
هر شب همین. غلت. کیف. او.
لعنتی.
و بالاخره... رسیدم.
---
عمارت دِهگو.
شب. تاریک. مه.
مرمرِ سفید. ستونهای یونانی. حوضِ فواره. باغِ یاس.
ایستادم.
پانزده سال.
پانزده سال منتظر این لحظه.
پدرم. مادرم. مینا.
لعنتی.
از دیوار بالا رفتم. از پنجرهی اتاقش. از سایه.
او. روی تخت. خواب. مست. بیدفاع.
آن شکمِ بزرگ. آن موهای سفید. آن دهانِ باز.
مثل خوک.
دستهایم مشت.
چاقو. از چکمهام. کشیدم.
تیغه. برق. ماه.
نگاهش کردم. طولانی.
«پدرم اینجا کشته شد. مادرم اینجا کشته شد. مینا اینجا کشته شد.»
**«و او... او اینجا خواب است. راحت. مست. بیخیال.»
«لعنتی.»
جلو رفتم. آرام. مثل سایه.
بالای سرش. ایستادم.
چاقو را بالا آوردم. محکم.
«برای پدرم.»
«برای مادرم.»
«برای مینا.»
«برای خودم.»
«برای...»
چاقو را پایین آوردم.
به سمت قلبش.
و بعد...
چاقو از دستم پرت شد.
بیرون.
مثل کسی که هلش داده. مثل کسی که گرفته.
روی زمین. افتاد.
صدای فلز. سکوت.
من ایستادم. یخ.
دستم. خالی. لرزان.
نه.
نه.
نه.
چرا؟
چرا نرسید؟
چرا؟
چرا؟
چرا؟
---
لعنتی.
او.
کاساندرا.
آن ورد. آن شب. آن پاتیل.
آن نفرین.
«دستِ تو... نمیرسد.»
«انتقامِ تو... شکسته است.»
«دِهگو... زنده میماند.»
لعنتی! لعنتی! لعنتی!
او. او کرد.
او نفرینم کرد.
او نگذاشت.
او گرفت.
از من.
انتقامم را.
لعنتی.
روی زمین نشستم. کنار چاقو. خون. از دستم. از جایی که چاقو کشیده شده بود. نمیفهمیدم.
دِهگو خواب بود. نمیدانست. نمیدید.
من اینجا بودم. بالای سرش. خونین. شکسته.
و نمیتوانستم.
لعنتی.
سرم را بلند کردم. به آسمان. به ماه.
— کاساندرا...
زمزمه.
— چرا؟
سکوت.
— چرا کردی؟
سکوت.
— میدانستی... میدانستی این همهچیز من است؟
سکوت.
— میدانستی...
نایستادم.
اشک.
اولین قطره. روی گونهام.
گرم.
شور.
— لعنتی.
بلند شدم. لرزان. شکسته.
به دِهگو نگاه کردم. آخرین نگاه.
— زنده بمان. — زهر. تلخ. — **زنده بمان. چون من... من دیگر نمیتوانم. و تو... تو نمیدانی که چه کردم. چه از دست دادم.
به سمت پنجره رفتم.
— کاساندرا.
ماه.
مه.
تاریکی.
— اگر این کاری است که کردی...
مکث.
— پس...
نایستادم.
— پس من هم کاری میکنم.
و پریدم.
به شب. به تاریکی. به هیچکجا.
---
پایان فصل بیستوهشتم.
---
فصل بیستونهم: «...» — بهزودی.
«من نرسیدم. چاقو نرسید. او نگذاشت. با آن ورد. با آن شب. با آن نفرین. و من... من ماندم. با یک چاقوی افتاده. با یک دستِ خالی. با یک دِهگویِ زنده. و...
با یک کاساندرا که دوستش دارم. و ازش متنفرم.
*هر دو. با هم. در یک قلب.»
— جیون جونگکوک
- ۴۵۳
- ۰۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط