همخونه اجباری..
همخونه اجباری..
پارت 92.
"ویو جئون جونگ کوک"
اون شب...
تقریباً نخوابیدم.
هر بار که چشمهام رو میبستم...
همون چند ثانیه جلوی چشمم تکرار میشد.
آخر سر، حدود شش صبح از تخت بلند شدم.
یه دوش آب سرد گرفتم.
شاید ذهنم آروم میشد.
ولی نشد.
وقتی از اتاق بیرون اومدم...
خونه ساکت بود.
رفتم سمت آشپزخونه.
طبق عادت...
دو فنجون قهوه درست کردم.
یکی برای خودم.
یکی برای دوین.
همین موقع، صدای باز شدن در اتاقش اومد.
سرم رو بلند کردم.
دوین آروم بیرون اومد.
چشمهاش کمی پف کرده بود.
انگار اونم خواب درستی نداشت.
همین که نگاهمون برای یه لحظه به هم افتاد...
هردومون تقریباً همزمان نگاهمون رو دزدیدیم.
سکوت...
فقط صدای دستگاه قهوهساز شنیده میشد.
فنجونش رو جلوش گذاشتم.
_«قهوهت.»
آروم گفت:
+«...مرسی.»
برای اولین بار بعد از دیشب...
صدای همدیگه رو میشنیدیم.
چند لحظه بعد، دوین فنجون رو برداشت.
یه جرعه خورد.
بعد خیلی آروم گفت:
+«دیشب...»
نفسم بند اومد.
+«...مرسی.»
متعجب نگاهش کردم.
_«برای چی؟»
+«برای اینکه...»
+«اصرار نکردی.»
چند ثانیه سکوت کردم.
بعد آروم گفتم:
_«نمیخواستم تحت فشار باشی.»
سرش رو پایین انداخت.
+«میدونم.»
دوباره سکوت.
اما این بار...
سکوت بینمون سنگین نبود.
فقط پر از حرفهای نگفته بود.
همین موقع...
صدای زنگ گوشی من بلند شد.
روی صفحه نوشته بود:
دونگ وو
برای چند ثانیه به صفحه خیره شدم.
بعد...
بدون اینکه جواب بدم...
زنگ قطع شد.
دوین ناخودآگاه به گوشی نگاه کرد.
بعد خیلی آروم گفت:
+«چرا جواب ندادی؟»
نگاهم رو از گوشی گرفتم.
به خودش نگاه کردم.
_«داشتم با تو حرف میزدم.»
برای اولین بار بعد از دو روز...
دوین مستقیم توی چشمهام نگاه کرد.
هیچکدوممون لبخند نزدیم.
اما...
اون نگاه...
از هزار تا جمله بیشتر معنی داشت.
همون لحظه...
گوشی دوباره زنگ خورد.
باز هم...
دونگ وو.
این بار، آهی کشیدم.
تماس رو جواب دادم.
_«سلام.»
صدای دونگ وو پر از هیجان بود.
_«کوکی!»
_«چمدون بستی؟»
_«فقط یه هفته مونده!»
نگاهم بیاختیار روی دوین موند.
اون دوباره نگاهش رو پایین انداخت و بیصدا از پشت میز بلند شد.
فنجونش رو برداشت.
و بدون اینکه چیزی بگه...
به سمت اتاقش رفت تا آمادهی رفتن به شرکت بشه.
وقتی در اتاقش بسته شد...
صدای دونگ وو هنوز از پشت خط میاومد.
اما...
حواسم دیگر به حرفهای او نبود.
ذهنم...
پشت همان در بسته مانده بود.
پارت 92.
"ویو جئون جونگ کوک"
اون شب...
تقریباً نخوابیدم.
هر بار که چشمهام رو میبستم...
همون چند ثانیه جلوی چشمم تکرار میشد.
آخر سر، حدود شش صبح از تخت بلند شدم.
یه دوش آب سرد گرفتم.
شاید ذهنم آروم میشد.
ولی نشد.
وقتی از اتاق بیرون اومدم...
خونه ساکت بود.
رفتم سمت آشپزخونه.
طبق عادت...
دو فنجون قهوه درست کردم.
یکی برای خودم.
یکی برای دوین.
همین موقع، صدای باز شدن در اتاقش اومد.
سرم رو بلند کردم.
دوین آروم بیرون اومد.
چشمهاش کمی پف کرده بود.
انگار اونم خواب درستی نداشت.
همین که نگاهمون برای یه لحظه به هم افتاد...
هردومون تقریباً همزمان نگاهمون رو دزدیدیم.
سکوت...
فقط صدای دستگاه قهوهساز شنیده میشد.
فنجونش رو جلوش گذاشتم.
_«قهوهت.»
آروم گفت:
+«...مرسی.»
برای اولین بار بعد از دیشب...
صدای همدیگه رو میشنیدیم.
چند لحظه بعد، دوین فنجون رو برداشت.
یه جرعه خورد.
بعد خیلی آروم گفت:
+«دیشب...»
نفسم بند اومد.
+«...مرسی.»
متعجب نگاهش کردم.
_«برای چی؟»
+«برای اینکه...»
+«اصرار نکردی.»
چند ثانیه سکوت کردم.
بعد آروم گفتم:
_«نمیخواستم تحت فشار باشی.»
سرش رو پایین انداخت.
+«میدونم.»
دوباره سکوت.
اما این بار...
سکوت بینمون سنگین نبود.
فقط پر از حرفهای نگفته بود.
همین موقع...
صدای زنگ گوشی من بلند شد.
روی صفحه نوشته بود:
دونگ وو
برای چند ثانیه به صفحه خیره شدم.
بعد...
بدون اینکه جواب بدم...
زنگ قطع شد.
دوین ناخودآگاه به گوشی نگاه کرد.
بعد خیلی آروم گفت:
+«چرا جواب ندادی؟»
نگاهم رو از گوشی گرفتم.
به خودش نگاه کردم.
_«داشتم با تو حرف میزدم.»
برای اولین بار بعد از دو روز...
دوین مستقیم توی چشمهام نگاه کرد.
هیچکدوممون لبخند نزدیم.
اما...
اون نگاه...
از هزار تا جمله بیشتر معنی داشت.
همون لحظه...
گوشی دوباره زنگ خورد.
باز هم...
دونگ وو.
این بار، آهی کشیدم.
تماس رو جواب دادم.
_«سلام.»
صدای دونگ وو پر از هیجان بود.
_«کوکی!»
_«چمدون بستی؟»
_«فقط یه هفته مونده!»
نگاهم بیاختیار روی دوین موند.
اون دوباره نگاهش رو پایین انداخت و بیصدا از پشت میز بلند شد.
فنجونش رو برداشت.
و بدون اینکه چیزی بگه...
به سمت اتاقش رفت تا آمادهی رفتن به شرکت بشه.
وقتی در اتاقش بسته شد...
صدای دونگ وو هنوز از پشت خط میاومد.
اما...
حواسم دیگر به حرفهای او نبود.
ذهنم...
پشت همان در بسته مانده بود.
- ۳.۲k
- ۱۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط